ترسم که بیایم بزنم در، تو نباشی
یا باز کند در، کس دیگر، تو نباشی
سخت است که عمری به تمنای تو باشم
در منظر من لحظه ی آخر تو نباشی
یک عمر مدد خواستم از نام بلندت
باور شدنی نیست توانگر تو نباشی
روشندلم از پرتو هر ذره عشقت
کور است هر آن دل که منور تو نباشی
شیرینی نام تو نشسته است به جانم
چه تلخم اگر قند مکرر تو نباشی
بر شاه ولایت سر تعظیم فرود آر
ای دل نکند پیرو حیدر تو نباشی!
دردا که نمک گیر ولای تو نباشم
حاشا که شفاعت گر محشر تو نباشی!
هر کاری
کردم که نُخوامِت،نِبِه! ( هر چه کردم دوستت نداشته باشم، نشد)
کفتر قلبم نشه رامت، نبه
هی بِزیُم اینور و انور،به زور
فرار کنم از مین دامت،نبه
تُوُ هادیُم گوشُمِه من صد کِرِت
که نِدِنُم گوش به کلامت ،نبه
چار قُل هی پُف بِزیُم ،بُخواندُم
دلم نلرزه به سلامت نبه
دس به سینه هِندووییُم جلو پات
مثل من هیج کسی غلامت ،نبه
هِنندانِستُم که چره واسه من
یک ریزه حُرمت به مرامت، نبه!
تازه بِفَهمیُم به جز بوی پول
هیچی دگه مین مشامت، نبه
حالا خُبه عقلمه جا نِبِشتم
غیر دلم چیزی به نامت نبه!
بِشتِه بییِی تِلّه ، شُکارم کنی
اینِجه دِگِه، دنیا به کامت،نبه!