چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده
چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده

آخر خط جنون، گر چه نشیمن دادی



 آخر خط  جنون، گر چه نشیمن دادی

به موازات جنونم ، هنر وفن دادی

 

من اگر شاعر چشمان قشنگت شده ام

این هنر را تو هنر کردی و به من دادی

 

عشق را حرف به حرف از تو من آموخته ام

آن چه دارم تو به این شاعر الکن دادی

 

من اگر سبزم و بالنده، تو سبزم کردی

شوق رویش تو  به این دشت سترون  دادی

 

در اجاق دل من شعله عشق  افکندی

گرمی ات را تو به این آتش روشن دادی

 

نفست معجزه گر بود و نمی دانستی

مرده بودم من و تو شور شکفتن دادی

 

باز هم دست مرا میلت اگر هست بگیر

تو که عمری به نیفتادن من تن دادی!

 


 

برای گفتن از تو مجال می خواهم



برای گفتن از تو مجال می خواهم                    

نمک بزن به خیالم، ملال می خواهم


مکن به وعده آینده از سرت بازم                    

تو را برای همین حال حال می خواهم


قرارمن و تو رفتن به اوج عاطفه هاست           

برای عشق فضای حلال می خواهم


بدون تو همه جای جهان من قفس است           

نه شوق حادثه دارم نه بال می خواهم


دلم گرفته ازین روزهای ابر آلود                  

هوای آبی ناب و زلال می خواهم


اگربه صافی قبل از بلوغ برگردیم                 

تو را بدون جواب و سوال می خواهم


بدون یاد تو خوابم نمی برد شبها                   

سری به زانوی شعر و خیال می خواهم


هزار و یک شب هجران خدا کند ، برود        

که روزهای بلند وصال می خواهم !


ببر  به پرسه باغ بهشت آغوشت                   

برای رانده شدن سیب کال می خواهم!

 


 

باور نداشتم که پدر، رفتنی شود



باور نداشتم  که پدر، رفتنی شود
قلبش برای ما نطپد، آهنی شود

بار سفر ببندد و ما را رها کند
تا زیر بار غم دلمان منحنی شود

درد فراق هست ودل ناصبور ما
کو یوسفی که معجز پیراهنی شود


آری خدا نخواسته ،  بین خلایقش
تبعیض ناروا و فرا افکنی شود

رسمی نهاده است که در گلشن وجود
هر گل که بوی خوش بدهد، چیدنی  شود!

بداهه برای تسلیت به عزیزی که به سوگ پدر نشست



باور نداشتم  که پدر، رفتنی شود

قلبش برای ما نطپد، آهنی شود!


اما چنان که رسم بد روزگار هست

هر گل که بوی خوش بدهد، چیدنی  شود!