چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده
چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده

زندگی گرچه قشنگ است دلم میگیرد(از مجموعه مشق منو خط نزن)



 

 

زندگی گرچه قشنگ است دلم میگیرد

بی تو یک کلبه تنگ است , دلم میگیرد

 

بی تو من هر چه بهار است خزان می نامم

گاه از هر چه که رنگ است دلم میگیرد

 

جای آن است که دست تو به دستم باشد

من از این غم که زرنگ است دلم می گیرد

 

زندگانی تو نباشی , آه , یعنی مردن

نفسی مانده به ننگ است دلم میگیرد

 

با همه سادگی ات در دل من جاری باش

زندگی شهر فرنگ است دلم می گیرد

 

ماه بودی و شبی عکس تو در آب افتاد

پی تو بس که  پلنگ است دلم میگیرد

 

کاش از عشق کمی صرف تکلم میشد

حرفها  , حرف ِ تفنگ است دلم می گیرد !

 

 

 

دلم از این همه آداب نفس گیر گرفت (از مجموعه مشق منو خط نزن)




دلم از این همه آداب نفس گیر گرفت

از خیابان پر از نرده و زنجیر گرفت

 

دود , آهن , هیجان , رنگ , نئون , بوق , چراغ

شهر را همهمه ی آتش و آژیر گرفت

 

بس که در دایره اُنس هوا سنگین شد

همه جا بوی عجیب قفس و قیر گرفت

 

همه سو شهر فرنگ است و عروسک بازار

روحم از این همه بازیچه و تزویر گرفت

 

عشق کاغذ شد و گل کاغذ و آدم کاغذ

غلتک موج گرایی همه را زیر گرفت

 

در خودم گم شده ام , خط خطیِ  ی  خط  خطی ام

غزلم رنگ شب در غل و زنجیر گرفت

 

من از این شهر , از این شبه تمدن سیرم

دلم از قحطی اکسیژن و اکسیر گرفت

 

کاش می شد به صفای نفست بر گردم

عشق تو حیف که احوال مرا دیر گرفت !

 

 

 

 

 

در شهر ما فصل بخاری زود می آید



در شهر ما فصل بخاری زود می آید                         
سرما  همیشه پیش از موعود می آید
خورشید مثل آدم بیزار از خانه                                
گاهی فقط بی حال و خواب آلود می آید
دود کش به روی بام ها بسیار می بینی                 
اما فقط از اندکی شان ، دود می آید
دود کباب و دود آتش می شود مخلوط                        
بوی رفاه از وسعتی محدود ، می آید
بازار مستی ها در آنجا روز وشب داغ است                  
بانگ طرب از  عده ای معدود،  می آید
این سوی دیوار از خوشی ها هیچ ردی نیست   
دائم  نشان از قحطی و کمبود می آید  
کمبودها هر چیز باشد می شود ، رد شد
 آن  شادی گم گشته و مفقود می آید ؟
فعلاً جهان دربست مال کدخدایان است
یک روز اما یک نفر موعود می آید
تا دردهای کهنه ما را شفا بخشد
بر دست ما هم گوهر مقصود می آید !

میل من نیست که دلگیر و پریشان باشی



میل من نیست که دلگیر و پریشان باشی

تو خودت خواسته ای سخت  پشیمان باشی

 

نبر از یاد که هر وقت هوا ابری بود

حکم عقل است در اندیشه باران باشی!

 

عاشقی قصه ی تلخی است که صد خوان دارد

خم شود پشت تو گر رستم دستان باشی!

 

چه ثمر دارد اگر من به جنون خوش باشم

و تو از عقل همیشه پر وپیمان باشی؟

 

دل به دریا زدم ، امید به آن می بردم

 که تو هم ماهی همبازی طوفان باشی!

 

رو به من باز شدی تا نفسی تازه کنم

نه که یک  پنجره رو به خیابان باشی!

 

کاش می شد که به آزردگی ام دل ندهی

فکر  سنجیدن اعمال به میزان باشی

 

بعد از این عاشق هر کس که شدی بهتر هست

فکر  فردای جدا گشتن از ایشان باشی

 

قصه عشق تو و من به سرانجام رسید

وقت آن است ،  پی نقطه ی  پایان باشی!

 


 

 

دوبیتی: چه زیبا و دل انگیزست طبعت



چه زیبا و دل انگیزست طبعت

غزل خیز غزل خیزست، طبعت


چه حاصل زان که مولانا شوم من؟

 که یاد شمس تبریزست ، طبعت!

با غزل های نور می آید(از مجموعه مشق منو خط نزن)



 

با غزل های نور می آید

از افق های دور می آید

 

ناگهان چون حلول سبز بهار

با تمام غرور می آید

 

سالها  انتظار بر دوشش

از دیار ظهور می آید

 

با دلی مثل آسمان بهشت

مثل روح بلور می آید

 

دسته دسته ستاره می چیند

از بلندای طور می آید

 

گرچه ما می رویم , اما او

پر شکیب و صبور می آید

 

قاصدک ها چرا نمی آیید ؟

بوی سبز حضور می آید !

 

 

 

 

تویی که معتقدی شهر جای دلتنگی ست ( از مجموعه مشق منو خط نزن)



 

تویی که معتقدی شهر جای دلتنگی ست

به هر کجا بروی آسمان همین رنگی ست !

 

تمام منظره ها را که خوب مینگرم

میان قاب سیاه شرایطی سنگی ست

 

دلم برای تو میسوزد ای مسافر ناز

که انتهای سفر هات ایل نیرنگی ست !

 

عروس خون بس جنگ کدام طایفه ای ؟

که با وجود تو دلها هنوز هم جنگی ست ؟

 

صدای ساز پر از ناله تو می آید

اگر چه فاصله ما هزار فرسنگی ست

 

سه تار غم زده ات را کسی نمیخواهد

مراد مردم سرمست دایره زنگی ست !

 

 

گفتنی ها به لبم بود ، نگفتم با تو



گفتنی ها به لبم بود ، نگفتم با تو

گر  چه غم در دلم  افزود ، نگفتم با تو

 

میل دریا شدنم  بود و به تو پیوستن

از سرابی که نشد  رود ،نگفتم با تو

 

خرج بازار غزل شد همه احساسم

از هنرمندی بی سود نگفتم با تو

 

 شیشه عمر مرا عشق به دستانت داد

چون شکستی و شدم دود ، نگفتم با تو  

 

عاشقت بودم و دلخوش به نگاهی، ماندم

پشت این  روزن مسدود،  نگفتم با تو

 

در خیالات قشنگم گل و باران می کاشت

هر چه آن حس  غم آلود  نگفتم با تو

 

بوسه، انگشت و لب را  گله های دگری است

که در این فرصت محدود  نگفتم با تو

 

می فرستم که خودت خوب بخوانی بعداً

معذرت خواهم اگر زود نگفتم با تو !

 


می خواستم کاری کنم آبی ترین باشی !( از مجموعه مشق منو خط نزن)



می خواستم کاری کنم آبی ترین باشی !

بالا نشین ! هر چند که اهل زمین باشی !

 

با دستهای بسته ام بار حقیقت را

بردم به امیدی که تو واقع گزین باشی !

 

می خواستم لبخند سبزت منتشر گردد

در جسم و جان من بهاری دلنشین باشی !

 

من هر چه خوبی را برایت  آ رزو دارم

در حلقه خوشبخت ها باید نگین باشی 

 

سهم تو از این بیشترها هست , باور  کن

آخر چرا باید به این غمها عجین باشی ؟

 

باید هزاران سال دیگر ای حریم عشق

در استواری بهتر از دیوار چین باشی !

 

سرمای تنهایی ترا قدری کسل کرده

آغوش وا کردم که گرم و آتشین باشی

 

دین مرا با کفر تو درگیری افتادست

یا کافرم کن یا بیا تا اهل دین باشی  !