-
با غزلهای نور می آید( از مجموعه مشق منو خط نزن)
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1404 22:09
با غزلهای نور می آید از افقهای دور می آید ناگهان چون حلول سبز بهار با تمام غرور می آید سالها انتظار بر دوشش از دیار ظهور می آید با دلی مثل آسمان بهشت مثل روح بلور می آید دسته دسته ستاره می چیند از بلندای طور می آید گرچه ما می رویم اما ، او پر شکیب و صبور می آید قاصدک ها ، چرا نمی آیید؟ بوی سبز حضور می آید!
-
انسان و درک مسائل اطراف او
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 18:34
انسانها از نظر درک و بینش و خداشناسی به سه گروه تقسیم می شوند: الف: عده ای که راه صحیح را زود تشخیص داده و بر اساس آموزه های عقلی و دینی، به وظایف خود عمل می کنند. ب: گروه دوم کسانی هستند که در میانه راه و نیمه عمر و به هر حال قبل از آن که فرشته مرگ به سراغ شان آید ، به خطاهای خود پی برده و احوال خود را اصلاح می کنند....
-
سه مرحله حاکم بر روابط صمیمانه:
سهشنبه 30 دیماه سال 1404 13:16
روابط عاطفی بین انسانها با یک دیگر از یک دیدگاه به سه مرحله تقسیم می گردد: 1- مهم بودن و اهمیت داشتن: دوستان و نزدیکان و فامیل معمولاً برای ما مهم هستند و همیشه می خواهیم بدی به آنان نرسد و گزندی از هیچ نوع متوجه آنها نشود از این رو تا جایی که می توانیم یکدیگر را به مواظب بودن سفارش کرده و اگر ناهنجاری در رفتار فردی...
-
بخت ما وارونه بود انگار از روز ازل
شنبه 6 دیماه سال 1404 22:32
بخت ما وارونه بود انگار از روز ازل هر عمل کردیم شد تبدیل به عکس العمل مثل خیلی های دیگر مشکلاتی داشتیم وقت رفع علتی ،ایجاد شد صدها علل سرمه بر ابرو کشیدن چشمها را کور کرد می کند سلمانی ناشی به جای فِر، کچل کارها در پنجه نابخردان وارونه شد رفت چربی ها ز دنبه ، طعم شیرین از عسل کرد هر کس پای خود را توی کفش دیگری کفشها...
-
شو چله با گویش شاهرود زیبا
شنبه 29 آذرماه سال 1404 23:01
آخر پاییز همیشه ، جشن بزرگ ایرونه هر جا هِری مِیمونیه، دلا همه چراغونه هر کی هِوینی مین جَم، خِنده به لوش دِلینگُنه شورونشاط فراوونه ، دل پیرایم جوونه مین کَمِر خورد و کِلُن، قُمبل و قِر فراوونه سَموارا غُل غُل هُنکنن ، قلیونا کُرکُر هُنکنن استکونای چایی یه ، هی خالی و پر هنکنن آجیل و تخمه هُنخورن ، میوه چُغول خور...
-
از اول جوانی ، کُشتی گرفت بابا
شنبه 22 آذرماه سال 1404 13:56
از اول جوانی ، کُشتی گرفت بابا یک عمر با گرانی ،کُشتی گرفت بابا صد بار از او زمین خورد اما به خاطر ما در عین ناتوانی ، کشتی گرفت بابا سینه سپر نمود و ، ایستاد، روبه روی غول به آن کلانی، کشتی گرفت بابا خالی نکرد هرگز، میدان زندگی را با قامت کمانی ،کشتی گرفت بابا حتی در این اواخر ، هر چند نیمه جان بود با حال آن چنانی ،...
-
مرغانه هم گران شد،دیگر چه می توان خورد
جمعه 21 آذرماه سال 1404 23:06
مرغانه هم گران شد،دیگر چه می توان خورد هم نرخ زعفران شد ، دیگر چه می توان خورد؟ از گوشت های قرمز، کوتاه دست مان شد این هم که مثل آن شد! دیگر چه می توان خورد؟ خط خورده از خریدم شیر و پنیر و میوه چون پول ناتوان شد، دیگر چه می توان خورد ؟ از بخت بد ببینید ، که مرغ پر درآورد راهی به آسمان شد، دیگر چه می توان خورد؟ آن...
-
نشسته ام که بیاید کسی و کار کند
پنجشنبه 20 آذرماه سال 1404 23:36
نشسته ام که بیاید کسی و کار کند تمام بار مرا بر خرم سوار کند سپس به رسم کرامت مرا بغل بزند نشانده روی خر و رو به رهگذار کند چه خوب میشود افسار را بگیرد دست ملازمم بشود ترک کار و بار کند به صرف نان و نمک میهمان او باشم به میزبانی من فخر و افتخار کند میان راه اگر اقتضای حاجت شد طهارتم بدهد راحت از فشار کند به مقصدم...
-
بوی تو را می آورد تا می وزد بادی
شنبه 1 آذرماه سال 1404 13:27
بوی تو را می آورد تا می وزد بادی کی می شود روشن به تو چشمان آبادی ؟ تا تو بیایی بشکنی شام قفس ها را آغاز گردد با طلوعت ، صبح آزادی در ظلمت و دود و سیاهی گم شده دنیا بیهوده می چرخد به دور خود در این وادی افتاده بر دوش بشر سنگینی عالم کی می رسد پایان این دوران ناشادی؟ باید نفسهای جهان را باز گردانی این محتضر دیگر ندارد...
-
زندگی گرچه قشنگ است دلم میگیرد(از مجموعه مشق منو خط نزن)
چهارشنبه 28 آبانماه سال 1404 21:19
زندگی گرچه قشنگ است دلم میگیرد بی تو یک کلبه تنگ است , دلم میگیرد بی تو من هر چه بهار است خزان می نامم گاه از هر چه که رنگ است دلم میگیرد جای آن است که دست تو به دستم باشد من از این غم که زرنگ است دلم می گیرد زندگانی تو نباشی , آه , یعنی مردن نفسی مانده به ننگ است دلم میگیرد با همه سادگی ات در دل من جاری باش زندگی شهر...
-
دلم از این همه آداب نفس گیر گرفت (از مجموعه مشق منو خط نزن)
شنبه 24 آبانماه سال 1404 21:38
دلم از این همه آداب نفس گیر گرفت از خیابان پر از نرده و زنجیر گرفت دود , آهن , هیجان , رنگ , نئون , بوق , چراغ شهر را همهمه ی آتش و آژیر گرفت بس که در دایره اُنس هوا سنگین شد همه جا بوی عجیب قفس و قیر گرفت همه سو شهر فرنگ است و عروسک بازار روحم از این همه بازیچه و تزویر گرفت عشق کاغذ شد و گل کاغذ و آدم کاغذ غلتک موج...
-
در شهر ما فصل بخاری زود می آید
یکشنبه 18 آبانماه سال 1404 19:44
در شهر ما فصل بخاری زود می آید سرما همیشه پیش از موعود می آید خورشید مثل آدم بیزار از خانه گاهی فقط بی حال و خواب آلود می آید دود کش به روی بام ها بسیار می بینی اما فقط از اندکی شان ، دود می آید دود کباب و دود آتش می شود مخلوط بوی رفاه از وسعتی محدود ، می آید بازار مستی ها در آنجا روز وشب داغ است بانگ طرب از عده ای...
-
میل من نیست که دلگیر و پریشان باشی
یکشنبه 18 آبانماه سال 1404 19:07
میل من نیست که دلگیر و پریشان باشی تو خودت خواسته ای سخت پشیمان باشی نبر از یاد که هر وقت هوا ابری بود حکم عقل است در اندیشه باران باشی! عاشقی قصه ی تلخی است که صد خوان دارد خم شود پشت تو گر رستم دستان باشی! چه ثمر دارد اگر من به جنون خوش باشم و تو از عقل همیشه پر وپیمان باشی؟ دل به دریا زدم ، امید به آن می بردم که تو...
-
دوبیتی: چه زیبا و دل انگیزست طبعت
یکشنبه 18 آبانماه سال 1404 15:25
چه زیبا و دل انگیزست طبعت غزل خیز غزل خیزست، طبعت چه حاصل زان که مولانا شوم من؟ که یاد شمس تبریزست ، طبعت!
-
با غزل های نور می آید(از مجموعه مشق منو خط نزن)
جمعه 16 آبانماه سال 1404 18:30
با غزل های نور می آید از افق های دور می آید ناگهان چون حلول سبز بهار با تمام غرور می آید سالها انتظار بر دوشش از دیار ظهور می آید با دلی مثل آسمان بهشت مثل روح بلور می آید دسته دسته ستاره می چیند از بلندای طور می آید گرچه ما می رویم , اما او پر شکیب و صبور می آید قاصدک ها چرا نمی آیید ؟ بوی سبز حضور می آید !
-
تویی که معتقدی شهر جای دلتنگی ست ( از مجموعه مشق منو خط نزن)
پنجشنبه 15 آبانماه سال 1404 22:06
تویی که معتقدی شهر جای دلتنگی ست به هر کجا بروی آسمان همین رنگی ست ! تمام منظره ها را که خوب مینگرم میان قاب سیاه شرایطی سنگی ست دلم برای تو میسوزد ای مسافر ناز که انتهای سفر هات ایل نیرنگی ست ! عروس خون بس جنگ کدام طایفه ای ؟ که با وجود تو دلها هنوز هم جنگی ست ؟ صدای ساز پر از ناله تو می آید اگر چه فاصله ما هزار...
-
گفتنی ها به لبم بود ، نگفتم با تو
شنبه 10 آبانماه سال 1404 22:37
گفتنی ها به لبم بود ، نگفتم با تو گر چه غم در دلم افزود ، نگفتم با تو میل دریا شدنم بود و به تو پیوستن از سرابی که نشد رود ،نگفتم با تو خرج بازار غزل شد همه احساسم از هنرمندی بی سود نگفتم با تو شیشه عمر مرا عشق به دستانت داد چون شکستی و شدم دود ، نگفتم با تو عاشقت بودم و دلخوش به نگاهی، ماندم پشت این روزن مسدود، نگفتم...
-
می خواستم کاری کنم آبی ترین باشی !( از مجموعه مشق منو خط نزن)
دوشنبه 5 آبانماه سال 1404 17:53
می خواستم کاری کنم آبی ترین باشی ! بالا نشین ! هر چند که اهل زمین باشی ! با دستهای بسته ام بار حقیقت را بردم به امیدی که تو واقع گزین باشی ! می خواستم لبخند سبزت منتشر گردد در جسم و جان من بهاری دلنشین باشی ! من هر چه خوبی را برایت آ رزو دارم در حلقه خوشبخت ها باید نگین باشی سهم تو از این بیشترها هست , باور کن آخر چرا...
-
آخر خط جنون، گر چه نشیمن دادی
سهشنبه 29 مهرماه سال 1404 19:27
آخر خط جنون، گر چه نشیمن دادی به موازات جنونم ، هنر وفن دادی من اگر شاعر چشمان قشنگت شده ام این هنر را تو هنر کردی و به من دادی عشق را حرف به حرف از تو من آموخته ام آن چه دارم تو به این شاعر الکن دادی من اگر سبزم و بالنده، تو سبزم کردی شوق رویش تو به این دشت سترون دادی در اجاق دل من شعله عشق افکندی گرمی ات را تو به...
-
برای گفتن از تو مجال می خواهم
شنبه 26 مهرماه سال 1404 22:23
برای گفتن از تو مجال می خواهم نمک بزن به خیالم، ملال می خواهم مکن به وعده آینده از سرت بازم تو را برای همین حال حال می خواهم قرارمن و تو رفتن به اوج عاطفه هاست برای عشق فضای حلال می خواهم بدون تو همه جای جهان من قفس است نه شوق حادثه دارم نه بال می خواهم دلم گرفته ازین روزهای ابر آلود هوای آبی ناب و زلال می خواهم اگربه...
-
باور نداشتم که پدر، رفتنی شود
یکشنبه 13 مهرماه سال 1404 22:19
باور نداشتم که پدر، رفتنی شود قلبش برای ما نطپد، آهنی شود بار سفر ببندد و ما را رها کند تا زیر بار غم دلمان منحنی شود درد فراق هست ودل ناصبور ما کو یوسفی که معجز پیراهنی شود آری خدا نخواسته ، بین خلایقش تبعیض ناروا و فرا افکنی شود رسمی نهاده است که در گلشن وجود هر گل که بوی خوش بدهد، چیدنی شود!
-
بداهه برای تسلیت به عزیزی که به سوگ پدر نشست
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1404 19:03
باور نداشتم که پدر، رفتنی شود قلبش برای ما نطپد، آهنی شود! اما چنان که رسم بد روزگار هست هر گل که بوی خوش بدهد، چیدنی شود!
-
این محفل امشو وا شما چه با صُفایه ( مخمس ضربی در بعثت رسول گرامی اسلام با گویش شاهرود زیبا)
چهارشنبه 19 شهریورماه سال 1404 13:57
این محفل اِمشو وا شما چه با صُفایه اینجه اگه جَم هابییِیم ، کار خدایه در بر بِگت لطف خدایی واز، مایِه یعنی در ِعرش و سَما رو خلق، وایه یعنی که اِمشو مبعثه، مبعث مبارک نور محمد هابیه روشن به دنیا امشو چقد زیبایه چه زیبایه، زیبا بشکسته پشت شیطُن از کارت خدایا خب بزییی ، رودست به او، باریکلا یعنی که امشو مبعثه، مبعث...
-
فرق دانایان و نادانان
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 22:36
مرز بین دانایی و نادانی بسیار باریک و نزدیک به هم است ... دانایان ، اول فکر می کنند بعد کاری را انجام می دهند، اما نادانان اول کاری را انجام می دهند و بعد راجع به آن فکر می کنند!
-
از بس که غم بُخوردُم، مین دلم جا نیه ( غزل با گویش شاهرود زیبا)
یکشنبه 26 مردادماه سال 1404 22:46
از بس که غم بُخوردُم، مین دلم جا نیه اینجه به غیر غصه، چیزی مال ما نیه هر رو یه چیز تازه ، هُنگیره حال مایه خوش به حال اونی که، میون دنیا نیه از کدومش بُگُم که ، نُگُفتنُم بِیتره چه فایده داره گفتن، گوش کسی وا نیه ! یَه لقمه نن بیاردی، به سختی مین خانه هِری بخوری هِوینی، غیر خمیروا نیه مرغ هابیه پادشا ، گوشت هابیه...
-
چَن وَختیه حالُم بِگته، تیره یو تارم (مخمس عاشقانه با گویش شاهرود زیبا)
شنبه 18 مردادماه سال 1404 13:30
چَن وَختیه حالُم بِگِته، تیره یو تارم ماستم نِگِتو، یگدفه بشکسته تُغارم اصلا ابدا پیش هِنره یَگ ریزه کارم جز کار خودم از همه سر در هِمیارم نگو دَردَری ام مِن ، اسیر زری اُم مِن! هر روز خراب هُنکنه حال منه یادش هر سمت هِرِوُم دور تنم هِنپیچه بادش آتیش منه هُنکنه هر لحظه زیادش وختی که دلت پر غمه ، چی هُنکنه شادش؟ نگو...
-
دیفال کج هِنگن، یه روزی آخر هِلُمبِه ( غزل با گویش شاهرود زیبا)
دوشنبه 6 مردادماه سال 1404 23:51
دیفال کج هِنگن، یه روزی آخر هِلُمبِه اما هِنو که ما ندیییم حتی بجنبه لیف نازک و ظلم کلفت ،هُنباشه پاره ضرب المثلش از قدیما خیلی به نُم به گوش هِنندنه هیشکی به فریاد من وتو کِی هُنباشه بیدار به فریاد ، خُسُمبِه هر جایی شکایت هُنکنیم واسه گرونی تحویل هندنن حرف قلمبه یو سُلُمبه هِنگیم شکم گُسنه نه دین داره نه ایمُن هِنگن...
-
از تو می جویم مدد ، مولا مدد !
شنبه 4 مردادماه سال 1404 23:36
از تو می جویم مدد ، مولا مدد ! ای که دستت می رسد، مولا ! مدد! عاشقم بر نام زیبای شما بی حساب و بی عدد، مولا، مدد در شب تار دلم نور امید روشن از تو تا ابد ،مولا ،مدد جای خون هر لحظه در رگهای من شور عشقت می دود مولا ،مدد آخرین ذکر لبانم یاد توست در سراشیب لحد مولا ،مدد انتظار دشمنان بر لطف توست کی شوی از دوست رد، مولا،...
-
خورشید از غروب دلم پا نمی شود
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 23:44
خورشید از غروب دلم پا نمی شود در این هوای مرده ، دلی وا نمی شود دیگر امید وعده فردا به ما نده هر روز می رود و نوبت فردا نمی شود در این دیار سوخته از جنگ گل نکار در پای سرب سبزه شکوفا نمی شود گیرم که آب از سر ساحل فرا رود ماهی که مرد ، زنده به دریا نمی شود بیهوده گل نبار به روی مزار ما عطری نصیب شامّه ی ما نمی شود!
-
رباعی : آدم به جهان خوب وبدش می ماند
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 23:21
آدم به جهان خوب و بدش می ماند هر جور رود راه ، ردش می ماند سنگین و سبک های جهان می گذرد آسایش و رنج ابدش می ماند !