روابط عاطفی بین انسانها با یک دیگر از یک دیدگاه به سه مرحله تقسیم می گردد:
1- مهم بودن و اهمیت داشتن:
دوستان و نزدیکان و فامیل معمولاً برای ما مهم هستند و همیشه می خواهیم بدی به آنان نرسد و گزندی از هیچ نوع متوجه آنها نشود از این رو تا جایی که می توانیم یکدیگر را به مواظب بودن سفارش کرده و اگر ناهنجاری در رفتار فردی از آنها مشاهده کنیم سعی می کنیم با نصیحت و اندرز یا هر روش دیگری که مسالمت آمیز باشد او را متوجه رفتار نادرستی که انجام می دهد بنماییم ، در این مرحله چون آن فرد برای ما اهمیت دارد از هیچ کوششی که گاهی احتمالاً برای آن شخص غیر دلپذیر هم هست، برای متوجه کردن او به اشتباهاتش کوتاهی نمی کنیم.
2-بی تفاوت شدن:
در این مرحله اگر با کوشش ها و رفتارهایی که انجام میدهیم ، نتوانیم فرد مورد نظر را متوجه رفتارهای ناصحیحش کنیم، وقتی یقین حاصل کردیم که او اصلاح پذیر نیست ، به مرور دست از تلاش برای اصلاح وی دست برداشته و او را به حال خود می گذاریم و کم کم اهمیتی را که برایش قائل بودیم از بین رفته و نسبت به او بی تفاوت می شویم.
3- متنفر شدن:
در حین و بعد از مرحله بی تفاوتی بسیاری از اوقات آسیب هایی مستقیم یا غیر مستقیم از جانب فرد خاطی به ما می رسد که در ابتدا ممکن است بتوانیم آنها را تحمل کرده و صبوری نشان دهیم ، اما به تدریج این آزارها باعث واکنش و اصطکاک بین ما شده و چنانچه نتوانیم از آن آسیب ها رها شویم به مرحله متنفر شدن از فرد خاطی رسیده و دیدار یا حضورش باعث ناراحتی شده و این مرحله گاهی به بروز مسائل و مشکلات و حتی فجایعی ختم می شود .
مثال: فردی در خانواده دچار اعتیاد می شود، در ابتدا فامیل سعی می کنند به هر نحو شده او را ترک داده و به زندگی پیشین برگردانند هنگامی که نتوانستند او را اصلاح کنند و از این موضوع ناامید شدند ، دیگر برایشان بی تفاوت شده و دست از کوشش های اصلاحی او بر می دارند اما اگر در این مرحله فرد معتاد متوالیاً برایشان خسارت و دردسر و بی آبرویی درست کرده و دامنه اعمال ناپسند او مثلاً زورگیری از اعضای خانواده یا سرقت برای تامین مواد ، گریبان خانواده و فامیل را بگیرد ، مرحله تنفر آغاز شده و از اینجاست که بسیاری از اوقات جنایات خانوادگی و درگیریهای خطرناک شکل می گیرد.
بخت ما وارونه بود انگار از روز ازل
هر عمل کردیم شد تبدیل به عکس العمل
مثل خیلی های دیگر مشکلاتی داشتیم
وقت رفع علتی ،ایجاد شد صدها علل
سرمه بر ابرو کشیدن چشمها را کور کرد
می کند سلمانی ناشی به جای فِر، کچل
کارها در پنجه نابخردان وارونه شد
رفت چربی ها ز دنبه ، طعم شیرین از عسل
کرد هر کس پای خود را توی کفش دیگری
کفشها را پاره کردند از کف و تخت و بغل
کاردان ها را نمی خواهد کسی در راس کار
ناترازی ها نمی گردد بدین منوال ، حل
غایبند از چشم ما چندی است میدان دارها
خسته از نامردمی هستند، اصحاب عمل
ناخدا کاری ز دستش بر نمی آید دگر
کشتی آرامش ما رفته در گل، تا دکل
زیر پای هیچ کس دیگر زمین سفت نیست
سرنوشت ما بنا شد از ازل ، روی گسل
خودپسندانی که لاف کاردانی می زنند
مغزهاشان ارزن است و کله ها ، مثل کتل
چاه ها کندند تا یک چاله با آن پر شود
غافل از آن که رها کردند ما را در هچل
همتی باید که از این ورطه ما را برکشد
غیر تو دیگر نمانده کاردانی، یا اجل !