سیبی بر زمین نمی افتد
اگر جاذبه ای نباشد
زمین لب وا نمیکند باران را
اگر جاذبه ای نباشد
و زمین بی سیب خواهد ماند و تشنه لب
و من در اندیشه که
اگر سیب و باران برزمین نبارد
آسمان سیب کدام رنگین کمان را گاز خواهد زد ؟
تا طعم خوش جاذبه را در فضا بپیچاند ؟
تکانم می دهی
به امید سیبی ، که ندارم
و شاخه هایم را می شکنی
می شکنم ،
اما باورت نمی شود
که فصل سیب گذشته است !
اکنون به انار بیندیش
که دل خونی
برای روزهای فرا رو در سینه دارد !
گلابی بودی و من خیلی وختا
به دنبال تو بودم رو درختا !
زمین افتادی از بس که رسیدی
غمت شد قسمت ما ، تیره بختا !
***
دو تا نخلیم تک و تنها تو ساحل
کمرهامون شده از درد مایل
نگامون تشنه آغوش دریا
دلامون عمریه پوسیده در گل !
***
زدی دندان غم بر این دل کال
و تف کردی میان سطل آشغال
برایت ای دل غمگین ، بمیرم
که عمری خون شدی ، حالا لجن مال !
***
نگات گل ، خنده هات گل ، وای قلبم !
به روحم می زنی پل ، وای قلبم !
دل تنگ من از جا کنده می شه !
به من که می زنی زل ! وای قلبم !
***
گلابی بودی اما کال موندی
ضعیف و خسته و بی حال موندی
رفیقاتو خریدن دونه دونه
تو از این قافله دنبال موندی !
***
تو اون عکسی که بی قابم ، قشنگه !
چش خیست توی خوابم قشنگه !
شبیه ماه میمونی که حتی
شبا می افته تو آبم قشنگه !
***
مهاجر بود و اینجا ماندنی شد
گرفتار دلای آهنی شد
کشید از بس که بار غم به شانه
دل صافش خمید و منحنی شد !
جایی نوشته بود :
" سعی نکن متفاوت باشی...
فقط خوب باش...
این روزا خوب بودن به اندازه کافی متفاوته ..."
و من فکر میکنم که خوب بودن یعنی چه؟
خوب چیست و چگونه میتوان خوب بود ؟
برای آن که بتوانیم وارد بحث پیرامون موضوعی شویم باید ابتدا شناخت کافی از آن داشته باشیم و بدون داشتن تعریف صحیح و علمی از یک موضوع هرگز نمی شود در باره آن صحبت کرد .
در اینجا نیز باید مفهوم خوب و خوبی و خوب بودن روشن شود تا زمینه مناسبی برای بحث ایجاد گردد
اما تعریف کلمه خوب : در فرهنگ معین چنین آمده است : نیکو ، پسندیده - زیبا ، قشنگ ، جمیل
و به تبع آن خوبی یعنی : نیک بودن ، پسندیده بودن - زیبایی و جمال
در اینجا چون منظور ما نیک بودن و پسندیده بودن است با معنی زیبایی و جمال کاری تداریم هر چند که آن معنی نیز از پسندیده بودن سرچشمه می گیرد به عبارتی انسان وقتی شخص زیبا رویی را می بیند ناخودآگاه تصور می کند که آن شخص حتماً آدم خوبی نیز هست و حال آن که بسیاری مواقع زیبا رویان فطرت زیبایی ندارند و به همین جهت است که گفته اند : صورت زیبای ظاهر شرط نیست ای برادر سیرت زیبا بیار
اما آیا دانستن این چند واژه در معنای واژه خوبی ما را به خوب بودن هدایت خواهد کرد ؟ ، مسلماً خیر، زیرا آنچه که خوب بودن نام دارد اولاً در فرهنگهای مختلف و در نقاط مختلف جهان دارای اشکال متفاوتی هست و خیلی از کارها در جایی خوب و در جای دیگر بد و ناپسند شمرده می شود . مثلاً در ایران با کفش وارد خانه شدن عمل زشتی تلقی شده و در اروپا و آمریکا ، کفش از پای در آوردن ناپسند شمرده می شود و یا اینکه تعارف کردن در کشور ما به شکل افراطی رواج دارد ولی در بسیاری از نقاط جهان اصلا وجود ندارد که همین تفاوتها باعث برداشتهای گوناگون از خوبی می شود ، پس چه باید کرد ؟
در پاسخ به چند شکل میتوان بحث کرد :
1- خوبی را منطقه بندی کنیم و بگوییم خوب یعنی آن چه که مردم ناحیه ای آن را پسندیده می شمرند و رفتاری که در نظر آنان خوب است ، پس لاجرم خوب است !
2- خوب بودن را بین المللی تعریف کنیم یعنی رفتاری که در همه جای جهان خوب تلقی می شود ، خوب است !
در باره نوع اول باید گفت فطرت انسان معقول و منطقی ( این هم تعریف خاصی دارد که انسان معقول و متعارف کیست ) چیزهایی را می پسندد و چیزهایی را نمی پسندد مثلاً در قوم لوط عمل لواط پسندیده تلقی می شد و یا امروز در بعضی کشورها به همجنس گرایی بها داده و آن را قانونمند کرده اند حال آن که این امور طبیعتاً ناپسند است ونمیتوان بر انها صحه گذاشت ، بنابراین اگر صرفاً در همه امور به شکل منطقه ای بخواهیم رفتار کنیم برداشت ما برداشت درست و صحیحی نخواهد بود .
در باره نوع دوم هم باید گفت برای آن که عملی در سراسر جهان به شکل واحد بد و یا خوب تلقی شود هم ، این امر ممکن نخواهد بود زیرا اولاً نظام واحدی بر مفاهیم در سراسر جهان حکمفرما نیست و در ثانی شرایط جوی و جغرافیایی و فرهنگی و اجتماعی و منطقه ای در بسیاری از موارد اجازه چنین کاری را نمی دهد و باز هم باید گفت :
پس راه چاره چیست ؟
در پاسخ می گویم : دو راه وجود دارد :
اول اینکه امور را از هم تفکیک کنیم و آن چه را که مربوط به شوون انسانی نیست به شکل منطقه ای رفتار کنیم و آن چه را که نقض آن ها با فطرت پاک انسانی مخالف است به شکل بین المللی رفتار نماییم مثلاً رانندگی کردن طبق رسم و قوانین کشورها در سمت راست یا چپ خیابان منعی ندارد ولی سیلی زدن به شخص بیگناه و هر گونه ستم شان انسانی را مخدوش می نماید و یا کمک کردن به نیازمندان در همه جای جهان امری انسانی است اما نوع و نحوه کمک باید طبق قوانین داخلی انجام گردد تا ناپسند تلقی نشود . اما این راه هم به دلیل اختلافات گوناگون جوامع بسیار مشکل و ناشدنی است .
راه دوم این است که قانونی جهانی را الگو قرار دهیم که در آن همه مردم با هر فرهنگ و زبان و موقعیت جغرافیایی با مقررات آن آشنا باشند و فهم و درک مشترکی از همه امور خوب و بد داشته باشند ، اما آیا چنین قانون مشترکی در جهان وجود دارد ؟
پاسخ : بله ، ادیان الاهی به طور عام و دین اسلام به شکل خاص ، چنین قانون و الگویی را برای همه انسانها فراهم کرده است ، قانونی که در آن سیاه و سفید و اروپایی و آسیایی و فقیر وغنی و بالای شهری و پایین شهری و توسعه یافته و توسعه نیافته و گرمسیری و سردسیری همه تکلیف خود را می دانند و با ادبیات مشترکی معنی واژه های بد و خوب را می فهمند و در همه حال می دانند چه باید بکنند !
پس به نظر شما آیا بهترین راه خوب بودن آن نیست که ابتدا سعی کنیم مفهوم واژه خوبی و خوب بودن را بفهمیم تا بعد بتوانیم به تناسب وضعیت خودمان به آن عمل کنیم ؟
من به شما نمی گویم چه کار کنید ، خودتان اگر بخواهید خوب باشید راهش را پیدا خواهید کرد ، فقط می گویم بیاییم همه مان معنی خوبی را بفهمیم و همه مان خوب باشیم !
و در نهایت به ابتدای سخن بر می گردم که گفته ام :
" سعی نکن متفاوت باشی...
فقط خوب باش...
این روزا خوب بودن به اندازه کافی متفاوته ..."
دلیل این که امروز خوب بودن متفاوت است دقیقاً به خاطر این است که ما خوب نیستیم و گرنه اگر هر کدام از ما خوب باشیم چرا باید خوبی غریب و متفاوت باشد ؟
و بدتر این که چون می خواهیم متفاوت باشیم ، به اشتباه ، از خوبی ها فاصله گرفته ایم !
چه گمراهی بزرگی !
هندی ها معتقدند :
" Humanity is better than any religion
" انسانیت از هر دینی بهتر است "
دانستن این اعتقاد مرا وادار کرد که افکارم را پیرامون آن متمرکزکنم و قدری مرغ اندیشه را بر فراز معنای آن به پرواز در آورم
اما قبل از بحث پیرامون درستی یا نادرستی این اعتقاد باید به مطلب مهمی توجه کنیم :
فایده چنین بحث هایی چیست ؟
در پاسخ باید گفت :اشنایی با اعتقادات سایر اقوام و ملل و پیروان دیگر مذاهب و مقایسه آن باعث خواهد شد به حقانیت مذهب خودمان یعنی شیعه اثنی عشری بیشتر پی ببریم و در برابر دیگر عقاید بتوانیم صاحب دلیل و برهانی بر اثبات چنین حقانیتی باشیم .
البته من معتقد به اجبار در پذیرش یا رد هر دین و آیینی نیستم و میدانم اگر اعتقادی بر مبنای آزادی کامل اراده صورت نگیرد
اصولاً هیچ ارزش و اعتباری نخواهد داشت ( لا اکراه فی الدین ) و نیز قصد بحث و جدل با هیچ کسی را ندارم اما این حق را دارم که بیندیشم و به ترویج عقاید حقه خودم بپردازم و اگر کسی با من هم عقیده بود دامنه اطلاعات او نیز افزون خواهد شد و اگر نبود چیزی از وی کم نشده بلکه در عقاید خود مستحکم تر می گردد همچنانکه من با دانستن این عقیده هندیان ، ذهنم پویاتر شد و آن را با عقاید خودمان تطبیق کردم و به نتایج جالبی دست یافتم .
اما بحث اصلی این بود :
" انسانیت از هر دینی بهتر است "
در این عقیده یک خلط مبحث وجود دارد و یک واقعیت که به شکل عجیبی در هم ادغام شده اند .
اولاً همه ادیان الاهی برای این نازل شده اند که انسانها را به راه صلح و صفا و دوری از گناه و پیروی از هنجار های صحیح دعوت کنند و راه تعالی را به انسانها بیاموزند و از رذایل اخلاقی دور سازند و نهایت انسانیت در رسیدن به همین تعالی و ترقی معنوی و مادی است پس می خواهم یک نتیجه کلی از این سخن بگیرم :
" دین انسان را به انسانیت رهنمون می گردد "
در سراسر قرآن عظیم الشان هیچ آیه ای نیست که امری غیر انسانی را ترویج و تبلیغ کند یا به موضوعی
امر کند که عقلای عالم آن را نهی کرده باشند و در سیره معصومین علیهم السلام نیز چنین است , و به طور کلی چه کسی می تواند یک کلمه نامناسب یا یک آیه در قرآن به ما نشان دهد که امری خلاف انسانیت و دون شان انسان را ترویج کرده باشد ؟ و جز ملاطفت و مهربانی و رحمت و درستکاری و دعوت به پیمودن راه درست در آن دیده نمی شود و تنها آن چه را از انسان می خواهد که هر عقل سلیمی در هر جای جهان بدان حکم میکند که اگر جز این بود پیروان ادیان دیگر و لامذهبان هرگز به آن نمی گرویدند و به طور کلی :
" ما حکم به الحق ، حکم به الشرع و ما حکم به الشرع ، حکم به الحق "
اما نکته مهمتر این است که انسانیت را چگونه تشخیص دهیم ؟
ما چگونه می توانیم اموری را انسانی و امور دیگر را غیر انسانی بدانیم ؟
مگر نه این است که در جوامع مختلف با توجه به فرهنگ و رسوم و آداب و عقاید مختلف امور جلوه های متفاوت دارند
و کاری که در جایی پسندیده شمرده می شود در جای دیگری ناپسند تلقی می گردد ؟
پس شاخص و معیار ما برای تشخیص صحیح چیست ؟
چه کسی میتواند تفسیر صحیحی از انسانیت ارائه نماید ؟
آیا ما باید با چراغی گرد جهان بگردیم و به دنبال انسان و انسانیت باشیم ؟
" دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست !
آیا امکان پذیر است که تمام فرهنگهای مختلف جهان را در مجموعه ای واحد جمع کرده و بین آن چه که در آنها انسانیت و امور انسانی تلقی می شود اجماعی ایجاد کنیم ؟
پس چاره چیست ؟
در اینجاست که نقش دین روشن و واضح می گردد .
دین در حقیقت شاخص و معیار امور پسندیده و صحیح است و ما بدون این شاخص نمی توانیم خودسرانه و به سلیقه شخصی انسانیت را معنا و تفسیر کنیم زیرا هر کسی به ظن خود رفتار خواهد کرد و در نتیجه احکام متضاد
صادر خواهد شد که ابداً قابل فبول نخواهد بود .
بنابراین نقش دین رساندن انسان به سر منزل انسانیت و نهایتاً سعادت و رستگاری است ، و ما نمی توانیم بدون این دستورالعمل راه صحیح را نشخیص دهیم و در یک جمله باید گفت :
" دین برنامه جامعی است که انسان را به انسانیت رهنمون می گردد "
لذا عقیده هندیان دقیقاً مانند این است که بگوییم : علم از دانشگاه بهتر است !
روشن است که راه علم از دانشگاه می گذرد و نقش دانشگاه در این میان نقش واسطه ای برای یادگیری علم و دانش است نه مکانی برای این که ما را به دردسر بیندازد و ما به دانشگاه می رویم که علم بیاموزیم نه این که دانشگاه رفته باشیم !
بنابراین هندیان در باره نفس انسانیت درست می اندیشند اما در باره اینکه انسانیت را چگونه تشخیص دهیم بیراهه رفته اند و اگر به آنها گفته شود پس انسانیت را چگونه تشخیص دهیم که اشتباه نکنیم ، نخواهند توانست پاسخ مناسبی ارائه نمایند اما ما می گوییم هدف دین رساندن انسان به تعالی و انسانیت است و معتقدیم تشخیص انسانیت فقط با دین ممکن است و بس !
ماهی از آب سر آورد برون
آسمان را نگریست
و گمان کرد که یک تشت بزرگ
روی دریا دیده
سر فرو برد و به اعماق گریخت
در دل تیره دریا گم شد
او خبردار نبود
که من و تو عمریست
زیر این تشت نگون
به چه رسواییها
که رضایت دادیم !
فقط این را فهمید
که جهان تشت بزرگی است فرو افتاده
بهتر آن است که از رسوایی
بگریزد و گریخت !
هر آدمی مثل خودش فکر می کند!
هر آدمی اندازه افکار خودش ظرفیت دارد!
هر آدمی فکر می کند کار و افکار خودش درست است !
هر آدمی خودش را قبول دارد !
نتیجه : پس با این حساب همه آدمها ، افکارشان و کار و
اعمالشا ن باید درست باشد در حالی که
عقلا بعضی کارها و افکار واعمال رو درست نمی دانند ! چرا ؟
انتظار نداشته باشید در دو جمله تبیین کنم که نظر آدمها درست است
یا نظر عقلا !
برای این که طبق شنیده های ما تا امروز 124000 پیغمبر توسط خداوند
در طول هزارانسال یا بیشتر به رسالت برگزیده شده اند تا به من و شما
و دیگران یاد بدهند که راه درست و افکار واعمال درست کدام است
ولی متاسفانه بسیاری از ما هنوز فکر میکنیم کار خودمان
صحیح است و به نظر بقیه هیچ کاری نداریم !
پیامبران که قطعا و بدون تردید از عقلا بوده اند و بقیه انسانهای صالح و عاقل و دانشمندان
و فلاسفه و همه کسانی که سعی کرده اند اخلاق و اعتقادات و منش های صحیح را
سرلوحه رفتار واعمال خود قرار دهند و دیگران را هم تشویق به آن کنند هنوز
نتوانسته اند ما را که فقط به خودمان و افکار مان می اندیشیم بقبولانند که عقل چه می
گوید و چه کار درست و چه کاری نادرست است !
اما من به طور کوتاه می گویم که ما چرا نظر عقلا را قبول نداریم و راه نا صواب خودمان را
می رویم ! البته نعوذ با... ادعای توانایی ویژه ای برای خودم نسبت به بقیه عقلا ندارم و
حتی شاید از گروه آدمهای عاقل هم نباشم ولی آن چه مسلم است
این که بالاخره از گروه آدمیان هستم و می اندیشم پس به قول فلاسفه مسلما هستم !
اما پاسخ : ما انسانها برای زندگی کردن در جامعه انسانی از همان دوران قدیم برای
خودمان مقررات و قواعدی وضع کرده ایم تا بتوانیم بدون اصطکاک در کنار هم زندگی کنیم و
این همان چیزی است که امروزه به آن تمدن می گویند البته این قواعد قراردادی است
یعنی ما بین خودمان قرارداد بسته ایم که با هم خوب باشیم ،
به زندگی و مال دیگران تعدی نکنیم و ستم را ناپسند بدانیم و کار نیک و کمک به همنوع را
خوشایند و حق یکدیگر را پایمال نسازیم و خیلی مسائل دیگر ، و خداوند عقل آفرین نیز ،
هم به شکل تشریعی ( دستورات الاهی توسط پیامبران)
و هم به شکل تکوینی ( رشد عقلی و بلوغ فکری ما انسانها ) این فرامین
و دستورات را به ما ابلاغ کرده است ،
اما آنچه که باعث می شود ما راه بد برویم این است که یا معنای کلمه عقل را نمی دانیم
یا خود را به ندانستن می زنیم !
چرا ؟ ؟
برای این که همه ما مدعی داشتن عقل هستیم ! و انسان با اقرار به همین یک کلمه
عقل ناچار به پذیرفتن همه تبعات داشتن عقل می شود یعنی در واقع اقرار بر ضد خود
است که همه جا پذیرفته میشود !
عقل را علاوه بر ان که معنای فهمیدن و دریافت کردن میدهد از واژه عقال دانسته اند و آن
پایبندی است که بر زانوی شتران می بندند تا دور نروند و بند بر پای بستن است
کسی که عقل دارد حتی اگر در جزیره ای متروک زندگی کند و هرگز هیچ انسان دیگری
کنار ش نباشد ناچار مجبور خواهد بود علاوه بر رفتار غریزی مقررات و
قراردادهایی برای خودش وضع کند تا دچار رنج و دردسر نشود
مثلاً برای در امان ماندن از سرما و گرما و حیوانات سرپناه بسازد و مواظب سلامتی
خود باشد و کارهای دیگری نظیر این .
بنابراین اگر کسی به ما نسبت بی عقلی بدهد به شدت بر میخروشیم و ادعای عقل می
کنیم در حالی که نمی دانیم مفهوم عقل پذیرفتن همه قراردادهای زندگی
در جامعه انسانی است ، و پذیرش همه این قراردادها یعنی خوب اندیشیدن
و خوب رفتار کردن و خوب به قراردادها پای بند بودن ،
اما آیا ما به قراردادهای زندگی اجتماعی مان پای بندیم ؟
آیا با دانستن این مطالب باز هم می توانیم خود را عاقل بدانیم ؟
آیا ما قراردادها را به نفع خودمان تفسیر نمی کنیم ؟
من زباله ام را جلوی درب خانه همسایه می گذارم
من اتومبیلم را در جای دیگران پارک می کنم
من به دیگران نسبت ناروا می دهم
من مال دیگران را پایمال می کنم
من در محل کارم درست کار نمی کنم
من گران فروش هستم
من همه کار می کنم و خم به ابرویم نمی آید
و بدتر از همه این که خودم را عاقل هم می دانم !
اما باز هم بدتر از اینها این است که ادعای بی عقلی ( و نادانی و جهل ) هم نمی توانم
کنم چون می دانم همه این کارها بد است اما من آگاهانه آن ها را انجام می دهم !
پس ناچار چه دلم بخواهد و چه نخواهد عاقل هستم !
من نه میتوانم ادعای عقل کنم و نه ادعای بی عقلی ،
شما بگویید چه کنم ؟
غزل می ریزه از چشم تر من
ببین بی تو چه خیسه دفتر من
دو بیتش رو برایت می فرستم
بخون با گریه هات پشت سر من !
ماهی افتاده بر خاکم به دریایم ببر
طالب آن آبی پاکم به دریایم ببر
از سرشت آبی ات چندیست دور افتاده ام
خشک شد لبهای ادراکم ، به دریایم ببر
خنده خورشیدها بوی ملامت می دهد
در زمین ، رسوای افلاکم ، به دریایم ببر !
باز با موج خروشانت مرا درهم بپیچ
سیر کن در روح صد چاکم ، به دریایم ببر
خشکی پلک مرا آبی ز رویایت بزن
تشنه آن خواب نمناکم به دریایم ببر !
دیر آمدی ! آنقدر عشق من ! که دل مرده است !
طوفان غم یاد تو را هم با خودش برده است !
این صندلی خالی ست ، بنشین ، قهوه یا چایی ؟
پوزش که دست مرگ بر فنجانمان خورده است !
حق با تو ! اما وقت مرگ دل کجا بودی ؟
حتی لباس مشکی ات هم از تو آزرده است !
هر بار زنگت زد دلم ، فصل غرورت بود
از خاطرت نگذشت ، احساسم چه پژمرده است ؟
این روزها دیگر هوای گل شکفتن نیست !
از فکر پاییز فرا رو عشق ، افسرده است !
بگذار ، اما ، یخ کند دلهایمان با هم
حالا که در باران ، تمام شعله ها مرده است !
مولوی می گه :
هر کسی از ظن خود
شد به گیتی یار من
از درون من نجست
هیچکس اسرار من ( اقتباس مرحوم دکتر حمیدی شیرازی از شعر مولوی )
حکایت تو رو بیان می کنه ! که همیشه سعی می کنی خوب و مهربان باشی و صاف ، مثل چشمه های زلال !
شاید توی این دنیا هیچکس ، کس دیگری را خوب نشناسد اما به هر حال بعضی آدمها
لایه های عمیقی دارند و بعضی ها فقط از پوسته نازکی برخوردارند به همین جهت دسته اول
از دید دیگران ، ادمهای مرموزی هستند !
بعضی ها مثل تخم مرغ می مونن که با اندک ضربه ای میشکنن و هر چی درونشان باشه می ریزه بیرون !
و وای به وقتی هم که فاسد باشند که دیگه أدم باید بینی اش رو بگیره و فرار کنه !
دسته ای از آنها که لایه های عمیق دارند ، مثل خیلی های دیگه ، امیخته ای از خشم ، لبخند ، مهربانی ، جسارت و همه صفات بد و خوب انسانی هستند ، اما همیشه سعی می کنند که قسمتهای خوب خودشون رو به کار بگیرند و از بدهاش صرف نظر کنند
و چون ابعاد مختلفی دارند که برای آدمهای معمولی قابل درک نیست ، مرموز تلقی می شوند !
یکی از آشنایان در مجلسی پشت سر ت گفته بود : من از فلانی خوشم نمی آید آدم مرموزی هست !
شنونده از او پرسیده بود مثلاً چکار کرده که مرموزه ؟
ایشان پاسخ داده بود : هیچی ! ولی یه جوریه !
ولی تو خودت می دونی چه جوری هستی ! و چرا مرموزی !
چون سعی می کنی همیشه با لبخند با دیگران برخورد کنی و انرژی مثبت خودت رو منتشر کنی !
چون سعی می کنی همیشه مواظب کلامت باشی و بی جا و بی دلیل دیگران را از خودت آزرده خاطر نسازی !
چون همواره تا جایی که می تونی دست دیگران رو می گیری و خدمت می کنی !
چون در همه حال خدا رو ناظر رفتار خودت ودیگران می دونی و اگر کسی ستمی بهت کرد فراموشت میشه و خوبیهایی رو هم که به دیگران کردی از خاطر می بری !
چون همواره صادق بودی !
همواره به مال مردم احترام گذاشتی !
همواره مناعت طبع داشتی !
هر چی داشتی با دیگران قسمت کردی !
هر چی خواستی و دیگران داشتند و به تو ندادند ، به دل نگرفتی !
هر چی وفا کردی جفا دیدی !
هر چی صاف بودی ، ناخالصی دیدی !
و خیلی چیز های دیگه که از بس مرموز هستی من هم که اینقدر به تو نزدیک هستم ، هنوز نفهمیده ام !
گاهی وقتا منهم دلم می خو اد اینقدر که تو مرموز هستی لا اقل منهم کمی شبیه تو بودم ! ولی خب خدا
که نمی خواد همه بنده هاش مثل هم باشند !
اگه قرار بود همه مثل تو باشند دیگه چه کسی از راز و رمز های عجیب تو و این صفات عجیبت
توی این دوره آخرالزمان تعجب می کرد ؟
دیگه چه کسی حسادت خودش رو می تونست با گفتن کلمه مرموز ، بروز بده ؟
اگه قرار بود حتی یک نفر دیگه همپای تو بیاد ، مطمئنم کسی نمی تونست !
می دونی چرا ؟
برای این که تو اینقدر خوبی که اگه حس می کردی کسی داره سعی می کنه بهت برسه
مخصوصاً قدمهات رو کند می کردی یا سرت رو گرم بستن بند کفشت که هرگز باز نشده بود می کردی
تا اون یه نفر مخصوصا ! از تو جلو بیفته !
و برای همین چیزهاست که من بر خلاف خیلی از آدمهای دور و برم همیشه آدمهای مرموز رو دوست دارم
و فکر می کنم اگه دنیا پر از آدمهای مرموز بود چی می شد !
همه انسان ها در طول عمر کوتاهی که در این جهان فانی تجربه زندگانی دارند
خیلی از اوقات کارهایی را می کنند که در زمانی دیگر خودشان به همان عمل
انتقاد وارد کرده و از آن تبری می جویند
نمونه این اعمال در زندگی همه ما فراوان است . اصلا ما انسانها خیلی عجیب هستیم !
گاهی کارهایی را باید انجام دهیم که از آن تخلف میکنیم
و گاهی کارهای را که لازم نیست و یا نباید انجام می دهیم !
و بسته به این که فعل یا ترک فعل ما چه بوده است احتمالاً در آینده دچار عواقب آن عمل خواهیم شد
من هم یکی از کارهای بی فایده ای که در گذشته انجام داده ام و بعدها در طول زمان پی بردم
آن عمل اصلاً ضرورتی تداشته است همین بود که تحت تاثیر شعرای قدیم
برای خودم تخلص " شهرودی " را برگزیدم
از این رو سالهاست که بسیاری از دوستان مرا که " محمد حسین حسنی " هستم ، شهرودی می نامند و شاید ندانند که محمد حسین حسنی شهرودی ، که مجموعه شعر یک سبد نسرین از او به چاپ رسیده است همین محمد حسین حسنی نویسنده وبلاگهای چکاوکها ، چکاو ، و سامی بلاگ ( شهر عاشقان بی دل ) و یک وبلاگ حقوقی دیگر و بعضی مقالات چاپ شده ای است که امروزه تحت تاثیر گذر زمان
و تغییر افکار وعقاید می خواهد " شهرودی " نباشد و یا اگر شهرودی هم هست حداقل دیگران بدانند که محمد حسین حسنی همان محمد حسین حسنی شهرودی چند سال قبل است و این تصور ایجاد نشود که این دو نام متعلق به دو شخص متفاوت است . من به دلیل این که اخیراً متوجه شدم در سایتها و وبلاگهای مختلف نام من به همان شکلی که عرض کردم برده می شود مجبور شدم این توضیح را به اطلاع کلیه خوانندگان محترم مطالبم برسانم . البته باید اضافه کنم که همه فعل ها و یا ترک فعل هایی که ما انسانها انجام می دهیم به همین راحتی قابل جبران نیستند و چه بسا که بعضی امور اصلاً قابل جبران نباشد من از خداوند بزرک برای همه خطاهایم پوزش می طلبم و خودم و همه دوستان را توصیه میکنم که مراقب اعمال و رفتارمان در امروز باشیم تا فردا پشیمان نشویم که پشیمانی خیلی از اوقات سودی ندارد !
هنوزم ، شر وشیطونی
هنوزم خوب می تونی
دل وامونده ما رو
فقط با گردش چشمت
بلرزونی
بچرخونی
دور دنیا بگردونی !
من از اون بیدها هستم
که طوفانم نمی تونه
اونو هرگز بلرزونه
ولی پیش تو ! شرمنده !
دلم طاقت نمی آره
که از جایش نشه کنده
غم شیرین با یادت نشستن ، عالمی داره
به دست تو شکستن عالمی داره
غم شیرین عشقت را
نگیر از من که می میرم !
حیات جاودان می جویم و
از عشق می گیرم !
من همیشه دو اندیشه بزرگ در سر داشته ام و همین دو اندیشه و اعتقاد باعث
موفقیتم بوده است
اول : هیچ چیز مشکل نیست !
دوم : هیچ مشکلی بدون راه حل نیست !
فکر نمی کنم کسی پیدا شود که دلش نخواهد مشکلاتی که دارد حل شود !
آیا شما چنین کسی را می شناسید ؟
معتقدم هیچ مشکلی نیست که حل ناشدنی باشد !
آیا شما مشکلی را می شناسید که حل نشدنی باشد ؟
پس دو چیز را به شما اطمینان میدهم :
اگر شما مشکلی دارید که هنوز حل نشده است دو حالت دارد :
اول : شما به اشتباه چیزی را به عنوان مشکل می شناسید !
دوم : شما به دلایلی که شاید خودتان هم دقیقاً نمی دانید ، نمی خواهید مشکلتان
حل شود .
نتیجه : در هر دو صورت خودتان مقصرید
اگر شما دلتان نخواهد که مشکلتان حل شود تقصیر کسی نیست !
اگر برایم نظر بگذارید برایتان از دو فایده حتماً یک فایده را خواهد داشت :
اول : یک آدم پر مدعا را سرجای خود نشانده اید !
دوم : یا با من هم عقیده شده و حرفم را می پذبربد و مشکلتان حل خواهد شد !
بزرگی و کوچکی مشکل هم اصلاً مهم نیست
میل ، میل شماست
من مدتهاست که برای مقابله با مشکلات اقتصادی دکترین و نظرات خاصی دارم که الزاماً متعلق به خودم بوده و شما تا کنون مطمئناً آن را از کسی نشنیده اید . دکترین اقتصادی من بسیار ساده است و در همه جای جهان هم کاربرد دارد وعملی است اما انتظار نداشته باشید بتوانید همین الان آن را به کار بگیرید و بر مشکلات مالی واقتصادی خود فائق شوید زیرا برای این کار زیرساختهایی به اندازه عمر هر انسان لازم است و امکان ندارد بشود ناگهان همه آن زیر ساختها را فراهم کرد ! اما می توانید به اندازه تواناییهایی که فعلاً دارید از این دکترین ساده و عملی بهره مند شوید .
به هر حال دکترین بسیار عملی و مهم من در راه مبارزه با بی پولی این است :
برای داشتن زندگی آسان و راحت و با آسودگی و رفاه نسبی ،هر انسانی باید از دو هنر ، حداقل یکی از آنها را داشته باشد :
اول :هنر پول در آوردن !
دوم : هنر پول خرج نکردن !
لطفا به من نخندید و تا انتهای سخن با من باشید و اگر دلایلم قانع کننده نبود به من خرده بگیرید !
در باره هنر پول در آوردن : روشن است که هر فردی برای تحصیل پول باید زحمت ورنج بکشد و تلاش کند و هنگامی که پول به دست آورد ناچار به خرج کردن آن پول ها خواهد شد بنابراین کسی که تلاش کرده و پول بدست آورده و سپس مجبور به خرج کردن آنها شده است در یک معادله ساده دقیقاً مانند کسی است که نتوانسته پول به دست آورد اما برای خودش خرج هم نتراشیده است !
مثال ساده ای می زنم : شما فرد موفقی در کسب وکار هستید و امروز سیصد هزارتومان بدست آورده اید ، بعد از ظهر دندانتان درد می گیرد و به دندانپزشک مراجعه می کنید ایشان بابت ترمیم دندانتان سیصد هزارتومان از شما می گیرد ، نتیجه آن خواهد شد که شما امروز هیچ پولی به دست نیاورده اید !
اما در مقابل من فردی هستم که به بهداشت و سلامتیم اهمیت زیادی می دهم و کاری نمی کنم که دندانم درد بگیرد و یا بیمار شوم که مجبور به مراجعه به پزشک شوم گرچه من امروز هیچ پولی در نیاورده ام ، اما چون خرجی هم نداشته ام بنابراین با شما برابر هستم زیرا هنر پول خرج نکردن را یاد گرفته ام !
مثال دیگری می زنم : شما امروز کار کرده و پولی گرفته اید بعد از ظهر با دوستانتان به سینما و پارک رفته و همه آن پول را خرج می کنید اما من که در امدی نداشته ام از خانه مان خارج نمی شوم و در نتیجه شما با هنر پول در آوردن و من با هنر پول خرج نکردن یا به عبارتی خرج نتراشیدن با هم برابر و هر دو موفقیم
مثال دیگر : شما در همه عمر فردی فعال و تلاشگر بوده اید و تا بتوانید کارهای منزل را خودتان انجام می دهید همین امروز بعد از ظهر کولرتان را سرویس کرده و آن را بدون هیچ هزینه ای را ه اندازی کرده اید اما در مقابل ، من که این کارهای فنی را بلد نیستم همین امروز بعد از ظهر سی وپنج هزارتومان ناقابل برای سرویس کولر به سرویس کار پرداخته ام در اینجا هم من و شما با هم برابر هستیم و من که تمام روز را کارکرده ام همه پول خودم را به خاطر کاری که بلد نبودم از دست دادم !
اما بدانید که منظور من هرگز خسیس بودن و لزوماً جمع آوری پول نیست و معتقدم پول برای خرج کردن است و این هنر زمانی بکار می آید که پولی نداشته باشیم و بتوانیم خود را کنترل کنیم و از سوی دیگر اگر فردی هر دو هنر را باهم داشته باشد کاملا! موفق خواهد بود ومن رفاه کامل او را تضمین می کنم
البته سعدی علیه الرحمه نیز خیلی وقت جلوتر به نوعی دیگر دکترین خود را بیان کرده است :
چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن
که می خوانند ملاحان سرودی
به کوهستان اگر باران نبارد
به سالی دجله گردد خشک رودی !
تا گله آغاز کنی رفته ام
با دل من ناز کنی رفته ام
زنگ دلت را به امیدی زدم
دیر اگر باز کنی ، رفته ام
بس که جفا دیده ام از دیگران
گر تو جفا ساز کنی رفته ام
منتظرم تا که بخوانی مرا
دیرتر آواز کنی ، رفته ام
قدر ندانی دل من می پرد
گر چه تو پرواز کنی ، رفته ام
دوست نداری که اسیرت شوم !
گر ، به من ابراز کنی رفته ام !
دارم برایت نامه الکترونیک می نویسم
شاید جوابم را دادی !
نامه های معمولی این روزها خواننده ای ندارد
عشق هم دچار تحول شده است !
حتماً تکنولوژی می تواند روزی عشق هایی را ارائه دهد
که نه نیاز به نامه نوشتن داشته باشد
و نه نیاز به خواننده !
تکنو لوژی چقدر پس رفته است در این بخش !
یادت می آید روزهایی را که با نگاهی عاشق می شدیم
و در چشمان هم ناگفته هامان را می خواندیم !
بی رایانه و ریا !
شهلا ،شیلا ، شیما ، شینا ...... !
فراموشم شده نامت چه بود !
آری ! فراموشم شده
ولی فرقی نمی کند
زیرا تو هم از من فراموش کرده ای
حتما ً من هم آرمان ، آرشام ، آریان ، یا کس دیگری هستم !
یادم است که هر دومان گفتیم هرگز کسی در دلمان نبوده است
ولی ... دروغگوها کم حافظه اند !
سیب هایت ریخت روی زمین
خم شدم تا کمک کنم
آنها را برداشتم
و برخاستم تا به تو بدهم
دیدم نیستی !
و من هرگز نفهمیدم چرا؟
شاید می خواستی
به این بیندیشم که چرا سیبها غل خوردند
و به شیب کوچه غلتیدند
آه ! نیوتون ! یادت بخیر
کاش بودی و نیروی جاذبه دیگری را کشف می کردی !
پنجره داشت مهیا می شد
که تو بازش کنی و نور ونسیم
وارد جان اتاقت بشود
و تنفس بکند
از هوای غزل انگیز بهار
تو رسیدی از راه
و نگاهی کردی
به اتاقت که زمستانی را
از شکافی کوچک
که روی پنجره بود
کوچه را می پایید
منتظر تا که بهار ، میهمانش بشود
تو رسیدی از راه
بسته ای در دستت
چشم کم سوی اتاق
خیره شد بر بسته
که رویش حک شده بود :
نوار درزگیری !
درگیر شعر های سیاهم بدون تو !
دنیا بد است یا که نگاهم بدون تو ؟
دائم میان دغدغه ام راه می روم
در انتهای مبهم راهم ! بدون تو !
در شوره و کویر به دریا نمی رسد !
رود بدون پشت وپناهم بدون تو !
حال مرا نپرس که چون صبح پایتخت
آلوده است ، شام و ، پگاهم بدون تو !
یه روزی ، مفتی ، مفتی ، پیر می شیم !
ازین دنیای پر غم ، سیر می شیم !
برا عشقم بیاییم ، وقت بذاریم !
حالا که با همه درگیر می شیم !
از من نترس یاد تو که گم نمی شود !
عشقت فدای طعنه مردم ، نمی شود !
با شعله خیال تو گرم است قلب من
در قلب سرد ، هیچ تلاطم نمی شود !
دنیا بدون خنده تو جای زیست ، نیست
دنیای مرده جای تبسم نمی شود !
با سنتی که در دل من ریشه کرده ای
عشقت دچار درد تهاجم نمی شود !
بانوی من نترس که طوفان بیاید و ....
در دلم شعرهایی که باید برایت می گفتم
تلنبار شده است .
بر زبانم حرفهای نا گفته گره خورده است .
من حتی با پاهایم فکر می کنم ،
آخر پایم از وقتی به سوی تو نیامده ، انگار راه رفتن فراموشش شده است ،
و نگاهم ،
که روزی از میان هزاران تن ، بویت را می شناخت
، و بسویت پر می کشید ،
پشت دیواری از مه غلیظ و خاکستر ، بوییدن را از خاطر برده است ،
ساعت فیزیولوژیک درونم هنوز روی همان لحظه ای که رفتی خوابیده است .
کاش می شد هنوز هم دستت
نوازشگر پیشانی تبدارم باشد ،
وقتی که کابوس های سیاه و سرخ و شیمیایی ، به شعله های سرکش حریقی می مانند که کلبه ای پوشالی را ، لقمه ای لذیذ ، برای کام حریص خودمی شناسد .
کاش ، زنگها زمزمه درهم ، تماسهای از دست رفته ام را ، تکرار می کردند
تا یادم نرود که
هنوز هم که هنوز است ، صدایم می زنی و من با گوشهای سنگین
سر بر بالین خوابی نهاده ام ،
به سنگینی گناه .
در درگاه آیینه .
حس می کنم که وقت به سرعت چراغ های قرمز را پشت سر میگذارد ،
و من سوار بر مرکب غفلت ، در زمانهای از دست رفته ،
با گوشهایی سنگین ، و چشمهایی که بوی خطر را نمی فهمد ،
آژیر ممتد
و چراغهای گردان قرمز را
که از هر طلوع و غروب خورشید
بر خیابان زندگیم منعکس میشود
بازیچه ای می انگارم ، در اسباب بازی کودکی بی قرار .
هنوز هم که هنوز است
نیاز دارم که بزرگتر شوم
کاش دستهایت بود که دروازه های ، بزرگی را ، به رویم بگشاید
و چشمانت ،
افقهای روشن با تو بودن را
تفسیر کند .
تشنه ام ، یک جرعه از آن نوش می خواهد دلم
زمهریرم ، گرمی آغوش می خواهد ، دلم
مست مستم کن که مدتها خماری دیده ام
عقل را هم بعد ازین مدهوش می خواهد دلم
از بهارستان تو با من سخنها گفته اند
عکسی از آن پهنه گل پوش می خواهد دلم
با تو بودن منتهای آرزوهای من است
حلقه عشق تو را بر گوش می خواهد دلم
سنگ آتش خورده ام سردم مکن تا نشکنم
تکیه بر قلب پر از دردم مکن ، تا نشکنم
اندکی سبزینه مهر تو ، سبزم میکند
چند روزیست که بیمارم
نه از راه نیاز
که از در مهر و عطوفت ، چشمم به راه توست که دری بزنی و به پرسش حالم بیایی !
اما روزهای متمادی میگذرد ، بی پرسشی از تو !
و بی زنگی اشنا از تلفنی که میدانم در دسترس خود داری !
میدانم که از بیماری ام خبر داری !
میدانم که میدانی برادرت هستم !
میدانم که بارها به پرسش دیگران رفته ای !
و میدانم که بارها با دیگران تماس تلفنی داشته ای !
اما نمیدانم چرا عاطفه برادری در وجودت مرده است ؟
نمیدانم چرا با آن که همواره در طول سال بارها به دیدار تو و خانواده ات می آیم ، یادی از من نمی کنی !
نمیدانم چرا فراموش کرده ای زمانی نه چندان دور من و تو فرزندان یک پدر و مادر بوده ایم !
نمی دانم چرا با آن که بسیار دوستت دارم ، هرگز احساس نکردم که دوستم داری !
برادرم !
امروز من مردی میانه ام و تو مردی کهن
می دانم دیگر فرصتی برایمان نمانده است تا بتوانیم یکدیگر را از نو دوست بداریم
می دانم دیگر فایده ای ندارد تا از تو بخواهم گاهی هم مرا نزد خانواده ام ، تنها
به احوالپرسی ساده ای سر افراز نمایی
می دانم که گدایی عاطفه و محبت از تویی که برادرم هستی زیبنده من و تو نیست !
اما دلم می خواهد در این واپسین روزها پرسشم را پاسخی بیابم !
بالاخره نوروز هم با همه هیجانات و زیباییهای خودش به پایان رسید و حالا ما از دیروز یا امروز یا فردا به زندگی عادی خودمان برگشته یا برخواهیم گشت . طبیعی است که نوروزهای زیادی هنوز هم در راه هستند و تا جهان باقیست ، نوروزها و عیدها و مراسم اینچنینی نیز بر جای خواهند بود اما یک نکته را نباید فراموش کنیم و آن این است که : نوروزها هرگز تمام نخواهند شد فقط ما انسانها هستیم که تمام میشویم !
پس به خودمان بیاییم ، اگر در عید امسال کسی را برای دید و بازدید از قلم انداخته ایم یا عمداً نخواستیم به دیدنش برویم مانعی ندارد که امروز یا فردا یا هفته دیگر به دیدنش برویم و دقایقی را به پرسش حال او و خانواده اش بپردازیم ، یادمان باشد که ما هر لحظه در حال تمام شدن هستیم و بالاخره دیر یا زود به انتها میرسیم و یادمان باشد که خیلی وقتها عمداً از یکدیگر غافل شده ایم آن هم به بهانه های واهی و پوچ و بی اساس .
اصلاً نمیدانم چرا ما در کسب ثروتهای مادی میخواهیم از همه پیشی بگیریم ولی در کسب مقامات و ثروتهای معنوی نه تنها تلاشی نمکنیم بلکه با چشم و همچشمی میخواهیم با هم مقابله به مثل کرده و اگر کسی به هر دلیل به دیدنمان نیامد ما هم به دیدنش نمی رویم ! و یا اگر رفتیم میخواهیم خیلی چیزها را به رخ هم بکشیم که اصلاً ارزش یادآوری ندارند مثلاً اینکه : من تا بحال بار سوم است که به خانه شما آمده ام ولی شما فقط یکبار تشریف آوردید !
چرا ما فراموشمان شده است که حضرت رسول اکرم فرموده اند : صله رحم فقر را از بین میبرد و باعث طولانی شدن عمر می گردد !
چرا ما فراموشمان شده است که انسانها موجوداتی اجتماعی و عاطفی هستند و به در کنار هم بودن و پرسش حال یکدیگر نیاز دارند ؟
چرا ما فراموشمان شده است که اگر کسی به دیدنمان می آید ، دوستمان دارد و دلش برایمان تنگ شده و به ما احترام گذاشته است ؟
چرا ما خیلی از چیزها را یادمان رفته است ؟
من نمیخواهم و نمی توانم همه چیزهایی را که ما انسانها باید یادمان باشد ومتاسفانه عمداً یا سهواً یاَدمان رفته است َ یاد آوری کنم ،
اما یادمان باشد که بزرگترهای ما ، سالمندان ما ، اقوام و خویشاوندان ما و خلاصه دوستان ما به دیدار خشک و خالی ما نیاز دارند و از آنان همین پذیرایی بدون هزینه را دریغ نکنیم !
یادمان باشد که ما داریم تمام می شویم !
یادمان باشد که دنیا واقعاً دو روز بیشتر نیست !
یادمان باشد که خیلی از بدیهایی که به دیگران کرده ایم ، تنها با سلامی و پرسش حالی جبران خواهد شد و آنان که از ما بدی دیده اند آماده اند که کاهی را به کوهی ببخشند !
بیاییم همین اندک را از هم دریغ نکنیم !
بیاییم خیلی از چیزها را فراموش کنیم !
بیاییم خودبزرگ بینی را فراموش کنیم و باورمان باشد که ما از همه بدتریم و همه از ما بهترند تا به کمال راه یابیم !
یادمان باشد که سلام وخلق نیکو و لبخند سرمایه بزرگی است که هر چه خرج کنیم افزونتر خواهد شد !
بیاییم این ثروت خداداد را از هم مضایقه نکنیم !
بیاییم فراموش نکنیم که از هم فراموش کرده ایم !
بیاییم با لبخند هایمان فضاهای خاکستری دلهای تنگ را آبی سازیم !
بیاییم امروز که میتوانیم برای فردای تاریکمان چراغ روشن کنیم !
یادمان باشد که اگر فردا کسی به دیدارمان بیاید نخواهد توانست برایمان چراغی روشن و دریچه ای بیاورد تا از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگریم !
یادمان نرود که همه چراغها را ما خاموش کرده ایم و دریچه ها را خودمان بسته ایم !
ساده بودم و تو رنگم کردی !
پخمه بودم و زرنگم کردی !
ماهی قرمز هفت سین بودم !
طعمه کام نهنگم کردی !
در دل خسته غزل می میرد
و تو دلمرده و منگم کردی !
من به پرواز می اندیشیدم !
هوای بیتو بودن وای چه دلگیره !
تو این غربت دل من داره می میمیره !
نفسهای منو میشماره دلتنگی
یه لحظه فکر کن فردا چقد دیره !
نه فردای سفیدی هست و نه صبحی
پس از این لحظه های مرده و تیره
برای منتظر بودن زمان تنگه
تموم روزهام از دست من می ره !
میون سینه دل سنگین تر از سربه !
خیلی از ما وقتی مهمان به خانه مان می آید همچنان در حضور مهمان مشغول تماشای تلویزیون هستیم بدون اینکه به این نکته توجه داشته باشیم که مهمان ما هم خانه اش تلویزیون دارد و اگر به خودش زحمت داده و به دیدنمان آمده فقط و فقط بخاطر دیدار ما بوده نه اینکه کنار ما بنشیند و تلویزیون تماشا کند و بدین ترتیب ناخود آگاه به میمان یا میهمانان عزیزمان توهین میکنیم . باید توجه داشته باشیم که در این گونه مواقع اگر مهمان ما از ما نخواست که برنامه ای را تماشا کند بهتر است تلویزیون خاموش باشد و سعی کنیم ازخودمان و مسائل مورد علاقه صحبت کنیم تا اولاً کسی که به دیدارمان آمده احساس سرخوردگی و ناراحتی نکند و از سوی دیگر آداب معاشرت را بهتر بجای آورده ایم زیرا ما فرصت های زیادی را برای تماشای تلویزیون داریم ولی دیدار آشنایان همیشگی نیست و در این مواقع بهتر است اهمیت لازم را به کسانی که در کنارمان هستند بدهیم . مخصوصاً در ایام نوروز که دیدارها معمولاً کوتاه است و خیلی از دوستان و آشنایان دقایق کوتاهی را به رسم صله رحم به خانه ما می آیند و زود هم می روند ولی اگر مهمانی داریم که برای ماندن چند روزه و یا حد اقل چند ساعت آمده است با اجازه ایشان به ترتیبی که احساس عذاب و پوچی از آمدن خود نکنند منعی ندارد که در کنار هم به تماشای برنامه های مورد علاقه مشترک بپردازیم .