چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده
چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده

نیمکتهای خالی

 

بی محبت دل نمی آید به دست 

بار دل را می شود با عشق بست !   

ما همیشه  همزبانی میکنیم

همدلی جایش همیشه خالی است  

نیمکت خالی میان پارک نیست ؟ 

 بر چمن هم می شود قدری نشست  

می شود از روی پرچین ها پرید 

می شود گاهی  موازین را شکست ! 

ما فقط قدری اگر  همدل شویم 

میشویم از عشق / مست /مست مست !

پیام کوتاه

خیابانها ترافیک است 

و در پارکها هم نیمکت خالی نمی بینم 

بیا تا عشق را با شیوه ای دیگر بیندیشیم ! 

                      

                        ** 

 

زیارت می کنم با هر نفس نقش خیالت را 

و میپرسم درین شبهای غم  از عشق حالت را 

نسیم شرقی ام در عطر گیسوی تو پیچیده 

تنفس میکنم هر جا که باشم بوی شالت را  ! 

 

                        ** 

 

گل مرداب

نزد من ،  آب شدن آسان نیست  

  جوهر  ناب شدن آسان نیست   

 ماه اگر راهی ظلمت نشود  

 غرق مهتاب شدن آسان نیست   

گریه  تاثیر  غزل مثنوی ست    

ساده بیتاب شدن آسان نیست    

چه بسا عشق که در دلها مرد

غرق گرداب شدن آسان نیست   

یاس من  در پی دیواری باش !

گل  مرداب شدن آسان نیست !

چند پیام کوتاه جدید برای علاقه مندان

بغضم از شوق لقای تو یقین میشکند 

گریه ام خنده ابریست که باران دارد 

 

                       ** 

قصه ام  قصه یک مرد یخی است 

که به گرمای نگاهت برخورد 

با خیال تو دلش را خوش کرد 

تابخودآمد  

از زندگیش هیچ نبود 

و فقط خاطره آب شدن در سر داشت ! 

 

                        ** 

قصه ام قصه آن مرد یخی نیست که یخهایش را 

بگذارد به عبث آب شود 

من از این گرمایی 

که تو می تابانی 

بهره می گیرم تا 

هر چه سرما دارم  

بفروشم به همین آدمها 

و به جایش از تو  

هر چه گرما می خواهم  

بخرم ! 

 

              ** 

من اصلا به نبودنت فکر نمی کنم  !

زیرا در وسعت دنیایی که به من دادی 

جایی نیست که نباشی !

دلشکسته

پر شد تمام حجم دل من ز خالیت  

تو رفته ای و مانده غمم در حوالیت   

کاش آن که داد آمدنت را نشان من  

 میگفت با من از سفر احتمالیت 

باران شدم که با جوانه ترا آشنا کنم   

اما عمیق بود دایره خشکسالیت     

 رفتی تو و غرور مرا هم شکسته ای 

جا مانده در تمام دل ،  آشفته حالیت

نابخردانه من بتو دلبسته ام هنوز

اما چه اعتبار ، به  عشق سفالیت ؟

روزهای قشنگ

از تو یک حس داغ میخواهم  هوس سرخ سوختن دارم 

سالها حس دوری از خورشید  شک نکن که  میان تن دارم   

بوی گل از قدیمها مانده توی این شیشه بدون گلاب  

بوی عطر بهار داغ تنت را در این  کهنه پیرهن دارم    

عشق  یعنی  قرار مان باشد هر چه لبخند روی لبهامان  

گاه یعنی به پای من بنویس بغض هایی که تواما (توامان ) دارم  

روزهایی شروع خواهد شد که پر از وعده های اکسیری ست

روزهایی قشنگ که با تو  بعد از این انتظار  من دارم !

لحظه های شیمیایی

تو بارونی که می باره ، من وتو همسفر میشیم 

میشینیم زیر این ناودون غزل می گیم و تر می شیم  

دلا مون تنگه، تنگه عاشقی کار دستمون داده  

نه میتونیم بمونیم نه بریم  هی جون به سر    می شیم 

نه آتیشی بجا مونده نه خاکستر  ز ما مونده  

فقط تو صفحه تاریخ   ، داریم در بدر می شیم 

کسی اصلا" نمیدونه ، چرا می سوزه دلهامون  

کسی هرگز نمی بینه ، براچی  شعله ور می شیم 

توی این لحظه های شیمیایی هی فرو می ریم

فقط ماییم که میدونیم برا چی کور و کر میشیم ! 

 

گل و بهار

تو گل و من بهار ، وابسته  

هر دو چشم انتظار ، وابسته  

تو به راه من است چشمانت  

من به تو  ، بیقرار ، وابسته  

عمر تو مثل یک نفس ، کوتاه  

من به عمرت ، دچار ، وابسته  

هر دوی ما رفیق نیمه راه 

هر دو بی اختیار ، وابسته  

گل ز دست بهار می نالد  

و بهارش به یار وابسته  

کاش با هم گره نمی خوردیم

توی این روزگار وابسته !

بارانی

چشم هایت همیشه بارانیست  

سبک باریدنت خراسانیست  

یا غزل های تند می باری

یا سکوتت شروع ویرانیست  

چتر همراه تو نمیبینم  

غصه هایت همیشه پنهانیست ! 

دوست داری به آسمان برسی  

آرزویت چقدر انسانیست ! 

دستهای مرا بگیر وبرقص 

در سماع من وتو حیرانیست ! 

میتوانم پناه تو باشم  

در تو  شوقی برایم آیانیست !

ادامه مطلب ...

شکلات

یک فنجان چای برایم می آوری 

 و طعم تلخ شکلات نودو نه درصد اخمهایت  را  

جرعه جرعه فراموش میکنم  

فال چای برایت میگیرم  و میخوانم : 

متولدین مرداد میتوانند هم گرم باشند و هم سرد  

 هم بسوزانند و هم بسوزند 

بسته به این است که : 

متولدین شهریور چگونه  سکوت صبورانه شان را بشنوند  

چگونه  چترهایشان را در باران تند خواسته های منطقی آنان بگشایند  

و چگونه چشمهای مهربانشان را با واقعیت هایی زلال شستشو دهند  

و با خودم می اندیشم که : 

نه سکوت و نه فریاد هیچکدام نمیتواند شیرینی خمار پلکهایت را که گاهی برایم نازک میشوند 

 از من بگیرد  

آخر گاهی دلم بچه میشود و بهانه ات را میگیرد  

و تو به من میفهمانی چقدر نیازمند نازت هستم !

نیشابور چشمت

برایم نیشابور دیگر معنی خیام نمی دهد

 

عطار با سیمرغهای افسانه ای اش  

برایم نسخه عرفان نمیپیچد ُ 

شاید عاشق کسی شده ام  که تمام معناهای پیشین را از یادم برده است  

خودم هم نمیدانم  

شاید کسی اینجا بداند دردم چیست ! 

دوست دارم عطار نگاهت برایم نسخه ای شفابخش بنویسد 

دوست دارم عطر سبز نگاهت  

در کوچه دلم بوزد  

و امیدوارم سازد که بهار ازینجا هم گذر خواهد کرد ! 

 

به نیشابور چشمت رو می آرم 

هزاران شاخه شب بو می آرم 

صفایم را اگر باور نداری  

سند از ضامن آهو می آرم ! 

 

اگر عطار هم عاشق نمیشد  

به گفتن این همه صادق نمی شد  

دلش کشف حقایق را نمی کرد  

رها از ورطه منطق نمی شد ! 

 

اگر چشمان تو ناطق نمی شد  

کتاب شعر من بالغ نمی شد  

درخت شعرهایم گل نمی داد  

کسی با خواندنش عاشق نمی شد!

بوی زیارت

السلام ای امام خوب و رئوف 

السلام ای دلت به ما معطوف 

به طواف حریم  قرب  ورضا  

دعوتم کن به عادت مالوف 

به دل تنگ من صفا بفرست    

که پر است از هوای خوف و خسوف

دوست دارم در آستانه تو  

بنشینم در ابتدای صفوف 

به مقامات عاشقان برسم 

ایها الشمس ، خسته ام  ز  کسوف !

عشق

در عمق دل من خبری نیست به جز عشق 

از هر که بپرسی اثری نیست به جز عشق 

من معتقدم  درد بشر جز غم دل نیست   

آزرده درد دگری نیست به جز عشق  

تنها به سفر رفتن من حرف و بهانه ست

سودای دل من  سفری نیست به جز عشق  

آخر چه کنم خسته ازین حال و هوایم !  

تا در بروم   هیچ دری نیست به جز عشق !  

هی خرده نگیرید به دیوانگی من !  

شک نیست که دیوانه تری نیست به جز عشق !

 

دوباره ، عشق

هوای مهربانت مثل جادو  ، می دود در من 

کرختم میکند وقتی به هر سو ، می دود در من 

 

نگاه پر شرار دختر نو بالغ چشمت 

به شرمی آتشین از لای گیسو ، می دود در من 

  

چه میدانی که دارم   ، ناگهان ، دل میدهم از کف  

و از قلبم هزاران بچه آهو میدود در من ؟

 

سخن از عشق می آید و من مبهوت می مانم  

نمی دانم چه باید کرد تا او می دود در من !  

 

بهار رفته ام با خاطرات خیس و نمناکش 

دوباره ناگهان از کنج پستو ، می دود در من  ! 

                        *   *

زمستان را به پایان می برد هرم نفس هایت 

بهاری زودرس پیش از پرستو  ، می دود در من !

غزل

شرمنده ام اگر به تو کم رو می آورم    

             بر نایب تو حضرت غم رو می آورم  

پشت در خیال تو از بس که مانده ام      

            دارم به عادت چکنم ، رو می آورم 

آخر به بارگاه تو راهم نمی دهند          

              با دلشکستگی به حرم رو می آورم  

شاید کبوتری به نگاهت خبر رساند    

                 بر تو اگر چه بد شده ام رو می آورم  

  

                             *    *

اینجا به لزره های دلم اعتنا نشد  

                      می لرزم و به مردم بم ، رو می آورم !

تازه آغاز عشق است ، 

 

و من تنها میتوانم بیندیشم  

 

همه چیز حتما جور دیگری خواهد بود  

 

و نگاه آبی ت را  

 

با چراغهای آبی آسمان ، در شبهای پر ستاره منطبق میسازم  

 

با خوشه پروین  

 

و با شباهنگ  

 

و فکر میکنم ،  

 

آن قدر روشنی که دیگر هیچ ستاره ای را برای یافتن راهم  

 

نیازمند نخواهم بود  

 

تنها دارم تلاش میکنم  ، جایت را در آسمان به خاطر بسپارم  .

 

 

دوبیتی

اگه ماهی بشی ، من آب می شم 

 

برات اکسیژن و مهتاب می شم 

 

از آغوشم نمی ذارم جدا شی  

 

برات جون می دم و بی تاب می شم !

دوبیتی

لبت را باز کن با یک شکر خند 

دلم دارد هوای حبه ای قند 

همان قندی که حافظ برد بنگال   

خریدارم گل من ، قیمتش چند ؟

خوش آمد

بنام خدا  

با تولد این وبلاگ غزل ها ، دوبیتی ها ، اندیشه ها و احساسات خود را به کلیه علاقمندان و بینندگان محترم تقدیم میدارم . 

آماده ارتباط ادبی و پذیرش نظرات صائب همه عزیزان هستم .