حضرت علی علیه السلام فرموده اند :
" بهترین شیوه زندگی ، زیستن در مرز فقر و استغناست "
کوهی را در نظر بگیرید که یک سوی آن فقر و سوی دیگر ثروت است ، با توجه به کلام فوق بهترین جای آن قله است یعنی خط الراس که نه دردسر های فقر را دارد و نه مشکلات ثروت را .
و لازم به گفتن نیست که هر کدام از فقر و غنا مشکلات خاص خود را دارد و کسی که در مرز قرار دارد و به اصطلاح بالانس است در بهترین وضعیت قرار دارد .
, نیز فرموده اند : " خیر الامور اوسطها "
و نیز فرموده اند که : " عن الیمین و عن الشمال مضله و طریق الوسطی هی الجاده "
چپ روی و راست روی گمر اهی است و میانه روی راه درست است ، که گرچه در باره درست زندگی کردن گفته شده و اینکه انسان باید متعادل باشد اما در باره اقتصاد زندگی نیز میتواند به کار آید و می توان آن مضمون را با موضوع سخن مرتبط دانست .
در قران کریم همچنین در باره میانه روی و اعتدال آیات چندی نازل شده است که از جمله آنها میتوان به آیه 143 سوره بقره اشاره کرد .
گر چه داشتن ثروت و مال فراوان فی نفسه توانایی استفاده از آن را در راه خیر و امور خداپسندانه به انسان می دهد ، اما نباید فراموش کرد که عوامل فراوان دیگری نیز در آن هنگام به عنوان مانع عمل می کنند و باعث می گردند که ما نتوانیم از آن ثروت برای امور خیر بهره برداری نماییم .
نفس مالکیت خود بخود در ذهن هر انسانی انحصار ایجاد کرده و نوعی خودخواهی ایجاد میکند و سبب میشود مالک تنها خود را مجاز به استفاده از مالی که مالک آن است بداند و دیگران را در بر خورداری از آن مال محق نداند .
شعار " در حقیقت مالک اصلی خداست " گرچه حقیقت دارد اما واقعیت ندارد یعنی در عمل کسی که این شعار زیبا را به زبان می آورد حقی برای دیگری در آن " مال خدا " قائل نیست .
عوامل فراوان دیگری در این زمینه وجود دارند که جلوی انسان را می گیرند تا مالی را که دارد صرف خدمت و بهره برداری در امور عام المنفعه نکند ولی ما کاری به آن نداریم و این مختصر را برای کسانی گفتیم که به شکلی شعار گونه داشتن ثروت بیشتر را برای خودشان مترادف و مصادف با خیر بیشتر می دانند و معتقدند اگر ثروتمند شدند قطعاً انسانی دست به خیر خواهند بود حال آن که چنین عقیده ای را برای دیگران ندارند و سایر ثروتمندان را افراد خیری نمی دانند
در اینجاست که باید گفت :
نه هر که آینه سازد سکندری داند نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
حضرت رسول گرامی اسلام فرموده اند :
" افضل الناس ، انفعهم للناس " یعنی گرامی ترین افراد نافع ترین آنها برای دیگرانند و در اینجا می توان گفت ثروتمندی که انفعهم للناس باشد ثروتش او را به کمال خواهد رسانید و چه زیبا و دلپذیر است چشمه ای که زلال خود را به تشنه کامان ببخشد و گر نه بخیلی که همه چیز را برای خود می خواهد چه چیزی جز آثار بخل برایش خواهد ماند ؟
بنابر این می خواهم نتیجه بگیرم که برای انفعهم للناس بودن و در نتیجه افضل الناس شدن ، نیازی به داشتن مال و ثروت فراوان نیست که مالک آن در معرض آفات فراوان توانگری خواهد بود و معتقدم کسی که در مرز فقر واستغنا زندگی می کند توانایی بیشتری برای فایده بخشی به دیگران دارد زیرا
نه قید و بند های فقر او را به خود مشغول می دارد و نه آفات توانگری بیمارش می سازد و از سوی دیگر همه خیر و برکتها در ثروت نیست و همه توانایی های خدمت به دیگران با داشتن مال بیشتر محقق نمی گردد .
دلت همخانه خورشید باشد
پر از عطر گل و امید باشد
نماز و روزه ات مقبول ا...
تمام روزهایت ، عید باشد
زندگی گوشه دنجی است ، ولی آدمها
از شلوغی خوششان می آید
و همین است که با هر چه که پیدا بشود
به سر و کله هم می کوبند !
تا جهان پر بشود از هیجان
و پر از ..... آدرنالین !!!!
وای بر ما و جهان !
جایی ، کنار خاطره ها ایستاده ای
زیبا و پایدار
لبخند های سبز تو ، یاد آور بهار
سرشار از شکوه
فراخوانی از وقار
در لحظه های تیره و مبهم که واژه ها
بر لب مجال زمزمه پیدا نمی کنند
قفل غم سکوت مرا وا نمی کنند
یادت چراغ روشن راه امید من
در قفل زندگی
تنها کلید من !
هر چه را با عشق پیدا می کنی گم می شود
دل به روی هر کسی وا می کنی گم می شود
روز های زندگی را با هزاران آرزو
یک به یک وقتی که فردا می کنی ، گم می شود !
عمر مثل یک پرنده در قفس ، جان می کند
صحبت از آزادیش تا می کنی ، گم می شود
راز خیلی از بزرگیها به کوچک ماندن است
رود را وقتی که دریا میکنی ، گم می شود !
با همه زیبائیش ، رسم بدی دارد ، قطار
هر چه را آنی تماشا میکنی ، گم می شود
زندگی را بیش از این مانند من ، جدی نگیر
چون ، وصالش را تمنا می کنی ، گم می شود !
خنده دارد
حادثه بجای اینکه تکانت دهد ، لبانت را به خنده گشوده است !
چه حادثه ای مهمتر از فوت عزیز ترین عزیزانت ؟
چه کسی برای تو از خودت عزیز تر است ؟
مگر وجود و هستی تو غیر از تعداد روزهایی است که غروبش را به نظاره می نشینی ؟
امروز هم به غروب رسید ، و قسمتی از تو فوت شد !
و تو ، غافل از اینکه غروب خودت را به تماشا نشسته ای
می خندی !
حتماً عمق حادثه را درک نکرده ای !
مرگ آنچه برای تو از همه چیز و همه کس عزیز تر است !
آتش از چشمت که می ریزد ، چه حالی می کنی !
شعله از یادت که می خیزد ، چه حالی می کنی !
در دل تنگم که بوی شعر و غربت می دهد
یاد تو ، حسرت بر انگیزد ، چه حالی می کنی !
***
از تو لبریزم ! ولی غم ناله ای پر سوز من
با غرورت در هم آمیزد ، چه حالی می کنی ؟
جزیره ای متروک ،
در اقیانوسی نمیدانم چه ،
و در طول و عرضی ، نمیدانم کجا ،
خانه من است !
خورشیدی که ندارم ، گرم و روشنم میکند !
و مهتابی که نیست ، پنجره اش را به درونم می گشاید .
اگر قصد سفر داری
با خود تلفن همراه نیاور
اینجا مکالمه ممکن نیست !
اما ، می شود
انرژی های رها شده در خویش را بازیافت کرد ،
و با آن در ذهنی که ریشخند تکنولوژی و فن آوری است
از هر زاویه ای
به زمانها و مکانهای از دست رفته سرکشید
و باز یافت ، همه از دست رفته ها را !
جایی که خورشید نیست ، زمان ،
و طول و عرضی که نیست
مکان ، بی معناست !
گفته اند :
چون اسکندر به ظلمات رسید خضر پیامبر که همراهش بود ، یاران را گفت : این ریگهای ته جوی را می بینید ؟
یاران که در تاریکی چیزی را درست تشخیص نمی دادند گفتند : آری
خضر فرمود : از این ریگها ، هر که با خود بردارد پشیمان خواهد شد ! و هر که هم بر ندارد باز پشیمان خواهد شد !
برخی گفتند :حال که قرار به پشیمانی است ، چرا با خود سنگینی برداریم ! و بر نداشتند !
برخی دیگر نیز گفتند : حال که ما پشیمان خواهیم شد پس لا اقل مشتی و یا چند دانه ای محض اینکه ببینیم چیست باخود بر می داریم و مشتی ، یا کمتر بر گرفتند !
چون از ظلمات خارج شدند و به جهان نورانی رسیدند ، آن ریگها را بیرون آوردند و
به محض مشاهده آه از نهادشان بر آمد !
در پیش چشمان خیره شان جواهراتی می درخشید که تا آن هنگام هرگز هیچ چشمی مشاهده نکرده و هیچ پادشاهی در خزانه خویش نظیرش را نداشت !
همگی فریاد حسرت شان از سینه بر آمد !
آنان که پاره ای بر گرفته بودند خود را ملامت و سرزنش می کردند که چرا ما زحمت کشیدیم ولی بیشتر بر نداشتیم !
و کوله هامان را پر نکردیم !
و آنان هم که بر نداشته بودند نیز حسرت می خوردند که چرا ما نیز همچون دیگران اگر نه فراوان که مشتی بر می گرفتیم که نه سنگینی داشت و نه جایی می گرفت !
و هیهات که در آن هنگام نه حسرت و افسوس را ثمری بود و نه ملامت و پشیمانی را !
و چنین شد که نبی علیه السلام فرموده بود !
رمضان نیز چنین است !
سرزمینی آکنده از جواهرات نایاب و گوهرهای ناب رحمت و برکت الاهی که در ظلمات درک ناقص ما عظمتش مشاهده نمی شود و قدرش ناپیداست !
و بار دیگر چنان خواهد شد که خضر علیه السلام فرموده بود !
فردا که از ظلمات جهل خویش خارج شویم ، در روشنای عرش خداوندی در عرصه محشر آه از نهاد همگی مان بر خواهد خاست و خروش حسرت مان گوش فلک را خواهد آزرد !
که هر کس با خود مشتی ازین رهتوشه بر گرفته باشد ، ملامت کنان که چرا کم گرفتم !
و هر کس هیچ نگرفته باشد بر سر زنان که وای بر من که کاش اندکی بر می گرفتم که نه سنگین بود و نه جایی می گرفت !
و چنین است که یکی از نامهای قیامت ، یوم الحسرت است ! ( قران کریم ، سوره مریم آیه 39 )
پی عشقش به چار سو رفتم
انقدر که خودم ز رو رفتم
هر نشانی
که بود پرسیدم
هر چه می شد به جستجو رفتم
شهرها را یکی یکی گشتم
آنچه گفتند کو به کو رفتم
دلم از جستجوی او شد سرد
توی لاک خودم فرو رفتم
تا فقط با خودم طرف باشم
هر چه می شد که رفت ، تو رفتم
رمضان دارد می رود
ولی چندی بعد ، باز خواهد گشت
با هدایایی از الطاف خداوندی
با شاخه هایی از طوبی
که درماندگان بر آن چنگ زنند
و سرخوشان از عطر بهشتی اش سر خوشتر شوند
اما چه کسی می داند ، که این تشریف که را خواهد بود ؟
که فردا هم باشد و لب به لبیکی تازه بگشاید !
چه کسی می داند که ما آن گاه خواهیم بود تا به استقبال رویم ؟
که می داند سحرهای آینده چراغ کدام خانه ها روشن خواهد بود ؟
و صدای مناجات از کدام سوی شهر به گوش خواهد رسید ؟
چه کسی می داند که افطار های دیگری را با طعم شیرینی اطاعت از معبود بر سفره های رحمانی رمضان خواهد نشست ؟
ما که هیچ نمی دانیم !
رمضان !
حال که می روی
سلام ما فقراء الی ا... را به حضرت دوست برسان
و از جانب ما عرضه دار :
پروردگارا :
هنوز نیاز مندیم
هنوز محتاج عنایتیم
هنوز کاسه عاطفه هامان از محبتت تهی است
و کوله اشتیاقمان از حجم سخاوتت خالی
چشمها مان غبار آلود
اندیشه هامان کدر
اخلاص مان مشکوک
و روحمان آزرده و زخمی از نا شکیبایی ها
باران های رحمتی بفرست از بیکرانه رحیمیتت
تا جلایی بر دلهامان
و صفایی بر افکارمان
و مرهمی بر آزردگیهامان باشد
رمضان !
اگر نبودیم
تو که هستی !
پاینده باش !
هر شام و سحرگاه پرچمت بر بلندای دلهای عاشقان در اهتزاز !
می خواهم از رمضان چیزی بگویم ، اندیشه ام به هیچ سمتی گرایش پیدا نمی کند .
چه بگویم که همه چیز را دیگران قبل از من ، بهتر گفته اند .
می خواهم بگویم ، حضرت رسول اکرم فرموده اند : روزه دار را دو پاداش است ، یکی در ، گاه افطار و دیگری در قیامت ،
اما این را که همه شنیده اند .
می خواهم بگویم ، چرا عده ای به ماه رمضان ، که ماه میهمانی خدا نام گرفته است ، خرده می گیرند که : این چه میهمانی است که در آن به جای پذیرایی از میهمان ، او را رنج گرسنگی و تشنگی تعارف می کنند و خودم به این کوته بینان پاسخ می دهم که : روحانیت و معنویتی که با روزه داری به امر خداوند به انسان عطا می شود ، را چه کسی با شکم سیر میتواند به دست آورد ؟ مگر نه این است که انسان بعد از خوردن طعام ، دچار رخوت و سستی شده و نیازمند استراحت است ؟
مگر نه این است که روزه دار با پرهیز از مبطلات روزه و حفظ و مراقبت از نفس سرکش و نا آرام ، روحیه ای حق مدار و حق جو به دست می آورد ؟
خداوند انسان را به میهمانی خطا نکردن و کج نرفتن و تعالی اندیشه و اعتلای روح دعوت کرده که جسم نابکار و روح خطاکار را فرصتی برای آشتی با معنویات فراهم سازد و گاه لذت کامل بردن از خوردنیها را در هنگام افطار قرار داده ، که جسم و روح هماهنگ با هم ، غرق در سرخوشی عظیم ناشی از اطاعت امر الاهی نان و پنیری را خوشتر از هر غذای بهشتی تناول کند
می خواهم از چیز های دیگری مثل نماز های جماعت رمضان بگویم ،
میخواهم از سحر هایش بگویم و دعاهای روح بخشش ،
می خواهم از روزهایی گرم و طولانی بگویم که تنها عشق ادامه راه ، ما را به پیمودن آن انرژی می بخشد ،
میخواهم از خیلی چیز ها راجع به رمضان بگویم ، ولی میدانم ، آن ها را شنیده اید ،
دوست دارم که چیزی بگویم که کمتر شنیده باشید و برایتان تازگی داشته باشد !
آری بگذارید حرف تازه ای بزنم ،
بگذارید برای آن ها که روزه ، نداشتند و نمی دارند چیزی بگویم ،
بگذارید برای آنها که ما را به گرسنگی و تشنگی از دید خودشان " بیهوده " تمسخر کردند حرفی بزنم !
بگذارید برای آنها که با توجه یا بی توجه به حرمت تظاهر به روزه خواری ، در جلوی چشم روزه داران ، آب معدنی سرد را
با اشتها نوشیدند و سیگار هایشان را با آتش خشم خداوندی روشن کردند چیزی بگویم ،
آری
می خواهم بگویم از این که گرسنه بودیم و تشنه ، خوشحالیم
از این که روزهایی گرم وطاقت فرسا سعی کردیم در حد توان خویشتندار باشیم ، خوشحالیم
از این که تلاش کردیم کمی با روز های دیگرمان متفاوت باشیم ، شادمانیم
از اینکه کمی توانستیم بر نفس زیاده خواهمان پیروز شویم ، خدا را سپاسگزاریم .
از این که در این همه پرسی و فراخوان الاهی شرکت کردیم ، خرسندیم !
از اینکه خداوند دلهایمان را به پذیرش فرمانش نرم و مطیع گردانید ، او را شاکریم .
آری از خداوند بزرگ بخاطر همه درک و بصیرتی که به ما عنایت کرد ، خوشحالیم !
خوشحالیم که این روزهای امتحان یا سربلندی بسیاری از ما دارد به پایان می رسد !
پروردگارا : از تو سپاسگزاریم که ما را به امتحان فراخواندی و توان شرکت در امتحان را نیز به ما عنایت کردی !
خداوندا : تو را به خاطر آن چه بر ما گذشت که سراسر لطف ومرحمت و کمال بود ، سپاس !
با رالها : آنقدر بزرگی تو که ضعف هایمان را نادیده می گیری و نابخردیمان را می بخشی !
خداوندا : ما را به کرم و آقایی تو نیاز است گرچه تو را به اطاعت ما نیازی نیست و شرط مروت و انصاف دستگیری نیازمندان است و ناتوانان ، پس دست ما را بگیر و به پاداش هایی که از آقایی تو بعید نیست ، سر افراز مان ساز !
پروردگارا : ما را باز هم میهمان خوان کرم و الطاف بی پایانت در رمضانهای دیگری ، قرار بده !
خداوندا : آن چه تو فرمایی خیر است و صلاح ، پس ما را به خیر وصلاحی که میدانی رهنمون فرما !
آمین یا رب العالمین
خیلی از ما تفاوت زندگی کردن و زنده بودن را نمی دانیم و اغلب این دو مفهوم کاملاً متفاوت را با هم مترادف تصور می کنیم .
اگر دقیقتر بگویم باید اضافه کنم خیلی از ما حتی چگونه زنده بودن را هم بلد نیستیم !
در فرهنگ های لغت از زنده به معنی جاندار و آنکه حیات دارد نام برده شده است .
در باره زنده بودن باید بگویم ، ما به اختیار و میل خودمان به دنیا نیامده ایم و در واقع ناخواسته متولد شده و حق حیات از جانب
خداوند متعال به ما ارزانی شده است بنابراین زنده بودن ما برایمان فی نفسه ارزش تلقی نمی گردد، گرچه می تواند مایه ارزشها و مبنای سرمایه گذاریهای معنوی آینده هر فرد باشد .
پس از تولد و به موازات رشد جسمی و عقلی ، هر انسانی طبیعتاً باید مراقب حفظ سلامتی خود باشد و از به مخاطره افتادن حیات خود پرهیز نماید ، یعنی بهداشت فردی را رعایت کرده ، از خطرات ، دوری کند که همه اینها از عقل سلیم سرچشمه میگیرد و در واقع هر کس متولی زنده بودن خود است ، این موارد هر چند ارزشمند است اما نمیتوان برای آنها امتیاز زیادی در نظر گرفت زیرا ما در هنگام گرسنگی به شکل غریزی غذا می طلبیم و در صورت تشنگی به طور غریزی آب خواهیم خواست و به نحو غریزی از خطرات می گریزیم و کلیه غریزه ها را نیز خداوند بزرگ در وجود ما به ودیعه نهاده است یعنی اینکه ما برای زنده ماندن نیز ابزارهای کنترلی لازم را داریم ، از سوی دیگر برای زنده نبودن و حیات نداشتن نیز هیچکدام از ما اختیاری نداریم ، یعنی هیچکس از زمان مرگ خود مطلع نیست و نمی داند چقدر در جهان هستی توقف خواهد کرد . گذشته از فلسفه هستی در دین اسلام که به انا لله و انا الیه راجعون ، راجع به انسان می پردازد ، هیچ طرز فکر و عقیده ای در سراسر جهان بر این نیست که مرگ و زندگی انسانی در اختیار خود انسان است و همه انسانها می دانند که نقشی در آمدن ، بودن و رفتن خود ندارند و مولوی هم که گفته :
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم آن که آورد مرا باز برد در وطنم
در بین ایرانیان معروف است و از عقاید اسلامی سرچشمه گرفته است .
اما زندگی کردن چیزی فراتر از زنده بودن است و معنی لغوی آن حیات داشتن و زیستن و عمر و معاش می باشد اگر در معنای ابتدایی به زندگی بیندیشیم همان که خوردیم و خوابیدیم و عمرمان را سپری کردیم برای ما کافیست ! یعنی همان مقدار که
غریزه ها یمان را پاسخ گفتیم به مقصود نائل شده ایم . اما انسان که اینچنین باتکبر و فخر و گردنکشی در روی زمین راه می رود که گویی آسمانها و زمین برای خدمت به او آفریده شده اند مگر می تواند به همین قدر متیقن و حداقل ها بسنده کند ؟
سراسر زندگی ما انسانها پر از نشانه ها و نمادهایی برای این مطلب است که ما به همان مقدار حداقلی قانع نیستیم و بر عکس برای خود حداکثری نمی شناسیم !
تکبر از چه سرچشمه می گیرد؟ فخر فروشی از کجا می آید ؟ جنگها و درگیریها و نزاعها و زیاده خواهیها چگونه ایجاد می شوند ؟ جز راضی نبودن به حداقل ها و برتر دیدن خود است ؟
در قران ، انسان ، متکبر ، سرکش ، ناراضی ، عصیانگر ، کافر کیش و فراموش کار معرفی شده و همه اینها حکایت از آن دارد که ما راضی نیستیم در حد اقل ها بمانیم ، از اولمان که نطفه ای گندیده و پاره گوشتی ناتوان بودیم و از آخرمان که مرداری بیش نخواهیم بود فراموشمان میشود و لذا قران ما را متذکر به آغاز و انجام کارمان می شود .
اما ان چه مایه اصلی بحث ماست این است که بیاییم زندگی کنیم .
زندگی ساده را معنا کردیم اما معنای عرفانی و دقیق تر زندگی ، تاثیر گذاشتن در خودمان و جهان اطرافمان است یعنی هدف اصلی از خلقت بشر یا به عبارتی خلقت زمین و آسمان و کائنات . یعنی اینکه
ابر وباد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
یعنی اینکه خوردن و خوابیدن و بر آوردن غرایز هدف اصلی ما نیست بلکه ابزارهایی هستند
که ما را به مقصود رهنمون گردند.
بنابراین اگر خود را خواستیم و به خود پرداختیم کاری در خور شان انسانیمان صورت نداده ایم اما اگر به تاثیر گذاری مثبت و سازنده در اطرافمان پرداختیم می توانیم ، ادعای زندگی کنیم .
ما از یک اتومبیل ، انتظار داریم در برابر سوختی که مصرف میکند به ما سواری دهد ، از یک بخاری انتظار گرم کردن فضای اطراف خودش را داریم ، از خانه انتظار محلی امن ، از کار توقع بر امدن نیاز های مادی و از همه آن چه در اطرافمان است چه مادی و چه غیر مادی خواهان آن هستیم که نقش اصلی خود را ایفا کنند اما چگونه است که برای خودمان از این حیات و زندگی فنا شونده و گذرا انتظار هدفی اصلی را نداشته باشیم ؟
آیا اگر اتومبیل ما با همه رسیدگی ها حرکت نکرد ، آن را امری عجیب نمی دانیم ؟
اگر آتشی در بخاری روشن بود و بدنه و اطراف بخاری گرم نشد برایمان عجیب نیست ؟
ما هر چقدر هم متکبر باشیم و خود را از همه بالاتر بدانیم عقل سلیم ما نمی پذیرد که در برابر این همه انرژی که از محیط اطراف در یافت می کنیم کارمان را تنها به خوردن و خوابیدن و صرفاً زنده بودن ، منحصر بدانیم .
برای ما انسانها زندگی کردن یعنی اینکه بر خودمان و محیط اطرافمان تاثیر بگذاریم ، هم خودمان را گر م کنیم و هم اطرافمان را . هم خودمان را به مقصد برسانیم و هم اطرافیانمان را
هم خودمان بخوریم و هم بخورانیم ،
هم بیاموزیم و هم بیاموزانیم
هم ببخشیم و هم بخشیده شویم ،
بیاییم زندگی کنیم
بیاییم ، ان چه داریم را تنها برای خودمان نخواهیم ، چه حاصلی دارد که 10 نان در سفره ما باشد و حال ان که یک نان ما را کفایت است و چه فایده که 9 نان دیگر را نان خشکی با خود ببرد یا در زباله دان بریزیم !
چه ثمر دارد که بدانیم و دیگران در اطرافمان نا آگاه باشند ؟
چه ارزشی دارد که حسابهای بانکیمان سنگین باشد و در نهایت ورثه آن را تصاحب کنند و از آن محروم باشیم ؟
بیاییم حداقلی از همه آن حداکثر ها را که برای خود می خواهیم به دیگران ببخشیم !
نمی گویم همه آن چه را داریم به دیگران بدهیم !
بیاییم از 9 نانی که در سفره مان می ماند تنها یکی را به نیازمندی ببخشیم !
بیاییم استخر خانه و ویلایمان را حریم خصوصی شنای خانوادگیمان بدانیم اما یک بطری اب معدنی به نیازمندی بدهیم !
بیاییم خرده نانی را به پرندگان زمستان زده هدیه کنیم !
بیاییم کمی فضای اطرافمان را با گرمای معنوی خویش ، گرم سازیم !
بیاییم پیش از آنکه بی تاثیر شویم ، تاثیر گذار باشیم !
بیاییم مهربان باشیم !
بیاییم ، انسان باشیم !
همه عمرمان کلمه قدر ، شب قدر ، قدردانی و مانند آن را از آشنا و بیگانه ، مخصوصاً بزرگتر های آشنا و یا در سخنرانیها و روضه خوانیها در مساجد و اماکن مذهبی شنیده ایم و هر کسی از ظن خودش یار ما شده و حرف خودش را می زند و ما هنوز که هنوز است نمیدانیم ، قدر یعنی چه و قدر چه چیز را باید بدانیم ؟ اصلاً چرا ما باید تنها چند شب را به عنوان شب قدر بشناسیم و باقی ایام سال را به عنوان غیر قدر بدانیم !
اگر ما تعریف صحیحی از واژه ای نداشته باشیم نخواهیم توانست پیرامون آن بحث و تفسیر و نقد و شرحی داشته باشیم ،
بنابر این مثل همیشه اول کلمه قدر را معنی می کنیم :
قدر در لغت به معنی : اندازه کردن چیزی - اندازه - مقدار - ارزش - اعتبار - شان - بزرگی - خوبی - طاقت - توانایی- و در معنی دیگر : فرمان - حکم - حکم خداوند در مورد بندگان - سرنوشت و تقدیر است ( فرهنگ معین )
صرف نظر از اصطلاح شب قدر که در مورد سه شب از شبهای ماه مبارک رمضان به کار برده می شود و در قرآن عظیم الشان نیز خداوند متعال در آن باره آیاتی نازل فرموده است و البته همان نیز به نوعی به بحث ما مربوط می گردد اما به
طور کلی قدر و قدر دانی به معنای آن است که ما شان و اعتبار و ارزش فرصت ها را بشناسیم
مولا علی (ع) می فرمایند :
الفرصه تمر ، مر السحاب فانتهزوا فرص الخیر .
در جایی که گوش دادن لازم است حرف می زنیم و در مکانی که دقت نظر شایسته است توجه لازم را نداریم ، به پارک می رویم و با موتور یا دوچرخه برای بقیه مزاحمت ایجاد کرده و به اشتباه تصور میکنیم لذت بردن و زندگی کردن یعنی ، به غفلت سپری کردن ایام و بی توجهی به اخلاق و انسانیت و خلاصه همه چیز را درهم وبرهم دیدن و بی تقید بودن به خیلی از مسائل دیگر .
پس قدر و قدر دانستن یعنی اینکه اول قدر و شان خودمان را درک کنیم و ارزش خویشتن را بشناسیم ، متوجه موقعیت زمانی و مکانی خود باشیم و در جای نامناسب و موقعیت نازیبا قرار نگیریم و دوم این که در زمان و مکان های مناسب ، همان کاری را انجام دهیم که شایسته آن زمان و مکان است و همان رفتاری را داشته باشیم که مطلوب و مناسب آن موقعیت است ، در مسجد به عبادت و نیایش ، در محل کار به فعالیت صحیح ، در کلاس درس به فراگرفتن علم ، در جوانی ، تلاش و کوشش پسندیده ، در روز کار و در شب استراحت نماییم ، یعنی هر چیز را در محل خود قرار داده و هر کار را در وقت مناسب انجام دهیم ، حتی ما اگر آچاری را برداریم و کارمان را انجام داده و آچار را در محل خاص خود نگذاریم قدر آچار و خود مان را ندانسته ایم ، اگر وسیله ای از دوستی امانت گرفته و به موقع پس ندادیم قدر خودمان و آن دوست را ندانسته ایم و از این مقوله بسیار سخن می شود گفت که شاید به نظر سخت باشد ولی اگر ما خود را به نظم عادت دهیم به راحتی قدر همه چیز را دانسته ایم ، شاید بتوان سخن مولا را اینگونه تفسیر کرد که در وصیت خود فرموده است : اوصیکم عبادا... بتقوا ا... و نظم امرکم
و بگوییم منظور مولایمان این بوده است که ای بندگان خدا قدر خویشتن را بدانید ...
اگر چنین کردیم که در هر حال رفتار مناسب از ما سر زد می توانیم مطمئن باشیم که قدر خودمان را دانسته ایم و همین پند و اندرز برای رستگاری در دنیا و آخرت ما را بس است .
بخوان از خاطراتت ، روزهایی ، آفتابی تر
اگر چه سینه ام را میکند یادت ، کبابی تر
نفسهایم بدون عشق میگیرد در این باران
تنفس کن مرا یکریزتر ، یکریز ، آبی تر
مرا که ابری و تاریک و دلگیرم شبی بگذر
که دارد آسمانم حسرت رد ، شهابی تر
به لحن گرم چشمانت ، دلم را مبتلا کردی
نگاهم می کنی حالا ، درین غربت ، کتابی تر
شب قدر است و مهمان توام من
غریبی کنج ایوان توام من
خدایا تشنه کامی از کویرم
پی یک قطره باران توام من !
**
زبان خسته در کامم نشسته
تو میدانی و این قلب شکسته
در هفت آسمان را باز کردی
چه سازم من ولی با پای بسته ؟
**
دلم درگیر زندان است آقا
و جرم من فراوان است آقا
بگیر از شاکیان من رضایت
که صبرم رو به پایان است آقا !
**
کرم کار کریمان است آقا !
و کار بنده عصیان است آقا!
ببخش از راه رحمت جرم ما را
برای تو که آسان است ، آقا !
**
خدایا از خطا شرمنده ام من !
چه گویم ای خدا ، شرمنده ام من !
سکوتم را پذیرا یاش امشب
که حتی از دعا ، شرمنده ام من !
هنوز هم توی کوچه با من قرار می گذارد !
هنوز هم هرچه کرده ام نتوانسته ام به خانه ام بکشانمش !
نمیدانم خانه خلوت من چه ترسی د ارد !
ناچارم پرده های ضخیم و سنگین را از پشت پنجره ها بر دارم !
و همه درها و پنجره ها را بگشایم !
گویا نسیم تا درون خانه ای را نبیند ، وارد آنجا نمی شود !
عشق می آید ، به همه کوچه های شهر سر می زند ، در خانه همه دلها را می کوبد
اما ما از بس سرمان به سبزی پاک کردن یا بازی با گوشی موبایل ،
یا کامپیوتر ، یا خاله بازی گرم است ، صدای کوفتنش را نمی شنویم !
در دل امواج خروشان دریای طوفانی و متلاطم زندگی ، عشق چون قایق نجاتی
بادی است که چنانچه ، به امید وسیله ای مستحکمتر ، در سوار شدن به آن تعلل کنیم
امواج آن را از دسترسمان خارج خواهند کرد و ما ناگزیر غرق خواهیم شد !
چرا هر کار میکنیم فرزندانمان آنگونه که می خواهیم نمیشوند؟
چرا هر چقدر به آنان محبت کرده و برایشان هزینه های مادی و معنوی متحمل میشویم کمتر جواب میگیریم ؟
چرا در گذشته که امکانات خانواده ها کمتر و سطح زندگی پایین تر بود فرزندان بهتر تربیت شده و پاسخ بهتری به هزینه ها ی خانواده می دادند ؟
چرا در گذشته معروف بود کسی که چند پسر بزرگ دارد پشتوانه عظیم و بزرگی برای مواجهه با مشکلات دارد ؟
چرا در گذشته فرزندان عاطفی تر بودند ؟
و خیلی از چراهای دیگر که ظاهراً پاسخی برایشان وجود ندارد و ما را در چرخه پرسشهای گوناگون درگیر کرده اند .
از سوی دیگر چه کنیم که فرزندانمان ما را به رسمیت بشناسند و محبتمان را درک کنند ؟
چه کنیم که فزندانمان با ما مهربان باشند ؟
چه کنیم که فرزندانمان ما و خودشان را هدر ندهند ؟
و چه کنیم تا خانواده های ما طعم محبتهای خالصانه و بیریای یکدیگر را بچشند
و ما را به خاطر خودمان دوست داشته باشند ؟
حتماً برای پاسخ دادن به این همه پرسش باید موارد زیادی را بحث و بررسی کنیم که به جواب قانع کننده و مستدلی برسیم
که در حوصله این بحث مختصر نمی گنجد اما با زبان ساده و به دور از مفاهیم پیچیده روانشناسی و جامعه شناسی و رفتارشناسی و بطور کلی به دور از هنجارشناسیهای موجود ، سعی خواهم کرد پاسخ های عملی و کاربردی را ارائه نمایم .
اولاً باید بدانیم اگر امروز وضعیت ما و فرزندانمان آنگونه است که شاهد هستیم و کمتر برایمان رضایت در پی دارد ثمره یک فرایند کوتاه مدت نیست و در طول سالیان دراز به اینجا رسیده ایم که هستیم و قطعاً ادامه یافتن این انحراف ما را به جایگاه
بدتری سوق خواهد داد بنابراین انتظار نداشته باشید با ارائه نسخه ای به شکل معجزه آسا و فوری به جایگاه اولیه برگردیم
آنچه رخ داده در طول سالیان طولانی شکل یافته و مدتهای طولانی نیز باید صرف برگشتن به مسیر صحیح شود تا پس از آن در نتیجه اقدامات صحیح شاهد نتایج مثبت و صحیح باشیم .
اگر بخواهیم آفاتی که ما را در این سراشیبی ناسپاسی و بی حرمتی قرارداده بشماریم چند عامل در صدر قرار خواهد گرفت
1- بهبود وضع اقتصادی و بالا رفتن سطح زندگی
2- فرزند سالاری که نتیجه ارتقاء سطح مادی زندگی است
3- عامل بسیار مهم که در اندیشه ما ایرانیان است و آن اینکه فکر میکنیم مالک فرزندانمان هستیم و در واقع
مانند شیء با آنها رفتار میکنیم نه مانند یک انسان مستقل و دارای اندیشه .
4- به روز نبودن اندیشه های والدین و زندگی کردن در زمان گذشته و زندگی کردن فرزندان در زمان حال
و غفلت از بالا رفتن سطح دانش فرزندان که مسائل و هنجارهای جدیدی را میطلبد .
5- بالا رفتن آگاهیهای اجتماعی و توجه به جنبه مادی و غفلت از توجه به بعد معنوی زندگی انسانی
6- مسئولیت ندادن به فرزندان
7- سایر عوامل که به دلیل اهمیت کمتر از آنها صرفنظر میشود .
برای روشن شدن موارد بالا ناچار باید مختصری به هر کدام بپردازیم :
- بهبود وضع اقتصادی :
بهبود وضعیت اقتصادی خانواده ها باعث شده فرزندان به آسانی به آنچه میخواهند برسند و هرگز درک نکنند که جهان هستی بر مبنای فعل و انفعال یا کنش و واکنش یا عمل و عکس العمل و در واقع دادن و ستدن واقع شده و برای هر چیزی بهایی است و بدون بها نمیتوان مالک چیزی شد . فرزندانمان هرچه میخواهند برایشان فراهم میکنیم بنابراین چه دلیلی دارد به بهای آن بیندیشند ؟ چه دلیلی دارد بدانند که والدین از آنچه برای فرزندان فراهم میکنند هدف تربیتی و پرورشی دارند ؟
کدام پدر و مادری به خاطر آنکه پول خود را دور ریخته باشد برای فرزندش هزینه ای متقبل میشود ؟
چرا نباید به فرزندمان آموزش دهیم که بهای هزینه ای که برایش میکنیم استفاده صحیح از امکاناتی ست که فراهم کرده ایم ، اگر او را به کلاس زبان میفرستیم بهای آن یاد گرفتن زبان است و اگر برایش دوچرخه می خریم خرید نان و بعضی مایحتاج در
حد توانش را باید انجام دهد .
صرف اینکه ما میتوانیم برای فرزندمان هزینه کنیم و بدون حسابگری اینکار را انجام دهیم نقطه آغاز انحرافی است که آن فرزند در آینده برایمان فرزندی نخواهد کرد باید برای فرزندمان در مقابل انتظاری که از ما دارد تکلیف و مسئولیت ایجاد کنیم نه اینکه
تنها به عنوان تامین کننده مالی خودمان را به او بشناسانیم .
فرزند ما باید ما را در اولین مرحله به عنوان پدر یا مادر بشناسد و بداند که همه امور عاطفی و مادی دیگر در چهارچوب این دو واژه تعریف خواهد شد و همه امور و انتظارات و توقعات اولاً دوطرفه هست و در ثانی زیر مجموعه روابط خانوادگی است
اگر شما فرزند من هستید و به عنوان پدر از من توقعی دارید خب منهم پدر شما هستم و به عنوان فرزند از شما انتظاری دارم چگونه میشود که شما فرزند من باشید و من پدر شما نباشم ؟
شما فرزندی کنید تا من پدری کنم ، یا من پدری کنم و شما فرزندی کنید بین این دو حق و تکلیف هیچ شکاف و فاصله ای نیست و هر دو بایستی همزمان انجام شود .
البته ناگفته روشن است که آنچه من به عنوان پدر قادر به انجام آن برای فرزندم هستم او در سطحی دیگر و به
عنوان فرزند قادر به انجام آن می باشد و قرار نیست توانایی هردوی ما یکسان باشد .
فرزند سالاری :
چرا همیشه فکر میکنیم فرزندانمان گناه دارند ؟
چرا فکر نمیکنیم که آنها روزی بزرگ خواهند شد و باید بیاموزند که چگونه زندگی کنند و چطور با مشکلات کنار بیایند ؟
چرا فراموش کرده ایم که بچه ها در خانه بایستی زندگی در اجتماع را بیاموزند و از خانه آماده رفتن به اجتماع شوند ؟
چرا فکر میکنیم خوب ما که در زندگی سختی زیادی کشیده ایم تا به اینجا رسیده ایم ، بگذار فرزندانمان آسوده و راحت باشند به معنای این است که بچه ها همه چیز را مفت و بی دردسر یدست خواهند آورد و مفت نیز آن را خواهند باخت ؟
چرا ما نمی دانیم که آنچه را پیدا کرده ایم روزی گم خواهیم کرد ؟
ما تنها قدر چیزهایی را خواهیم دانست که برای حصول بدانها تلاش کرده باشیم ؟
چرا تلاش کردن و به دست آوردن را به فرزندانمان یاد نمی دهیم ؟
راستی بیایید خوب بیندیشیم : مگر ما همین فرزندان عزیزمان را مفت و بی دردسر بدست آورده ایم ؟
ازدواجمان چقدر هزینه و دردسر داشت ؟ ، بارداری همسرمان چقدر دردسر و مشکلات و هزینه داشت ؟ ، تولد فرزندمان چقدر هزینه و نگرانی و اضطراب و دردسر داشت ؟ و بزرگ گردن و به ثمر رساندنش چقدر مشکلات داشته و خواهد داشت ؟ ، آیا از طرف ما همه چیز پر دردسر و پرهزینه و از طرف او همه چیز مفت و بی دردسر بودن منطقی و عاقلانه است ؟
بیاییم ضمن دوست داشتن فرزندانمان به آنها یاد بدهیم که در بهترین شرایط آنها در کنار ما خواهند بود نه اینکه آنها جلو باشند و ما پشت سر آنان زندگی کنیم .
بیاییم سهم خودمان از زندگی را بهره مند شویم و بدانیم که خداوند متعال سهم فرزندانمان را از زندگی و حیات خواهد داد .
چقدر مسخره و غیر منطقی است که بارها شنیده ایم که پدر یا مادری میگوید : از ما دیگر گذشته است بگذار فرزندانمان راحت باشند !
چرا ما یاد نمی گیریم که راحت بودن دو طرفه و دو جانبه است ؟
و تو پدر یا مادری که میگویی دیگر از ما گذشته است چرا از جفا و نامهربانیهای فرزندت گله میکنی ! چرا یادت میرود که از تو گذشته است ؟
بسی درد آلود است که شاهد پدرانی هستم که هنوز زنده اند فرزند ناخلف شان میگوید : باید بیایی و این خانه ای را که سرپناه تست بفروشی و سهم الارث مرا بدهی تا سرمایه کار و زندگی کنم ! من نمیتوانم تا سالها بعد که خواهی مرد صبر کنم !
و چه غم انگیز تر که پدر چیزی جز همین سرپناه ندارد و فرزند نابخرد درک نمیکند که پدر پس از فروش این سر پناه تاب مستاجر بودن را نخواهد داشت !
و چه غم انگیز است نزاع بین پدر و فرزند و حضور پلیس 110 برای در امان ماندن پدر ومادر از رنج نادانی فرزند !
و چه درد آور که پدر نه توان تف کردن دارد و نه تاب قورت دادن چنین رنجی را !
مالکیت فرزندان :
اشتباه بزرگ دیگر ما پدر ها و مادرها این است که فکر میکنیم باید فرزندانمان همان کاری را کنند که ما میخواهیم و همان راهی را بروند که ما میپسندیم ، بی آن که به تواناییها و استعدادها و ظرفیت آنها توجه کنیم !
چرا فرزند من به صرف اینکه من خط خوش را دوست دارم باید خوشنویس شود ؟
چرا من میخواهم فرزندم به جهت رقابتم با فلان فامیل ، همان شغل و سوادی را داشته باشد که فرزند آنان دارد ؟
چرا ما نمی دانیم که فرزندانمان انسانهایی غیر از ما هستند و باید راه دیگری را جز ما بروند و در دنیای دیگری و زمان دیگری جز ما زندگی کنند ؟
چرا ما اینقدر گسترده خود را به فرزندانمان تحمیل میکنیم ؟
چرا ما فرزندانمان را ابزار و شی ئی برای راحت زندگی کردن خودمان می دانیم ؟
چرا فرزندانمان را آزاد نمی گذاریم که ضمن برخورداری از آموزشها و امکاناتی که در اختیارشان میگذاریم به خواسته های مشروع و منطقی خود نایل شوند ؟
بیاییم از حیوانات یاد بگیریم که به محض رسیدن فرزندانشان به مرحله ای که قادر به تنها زندگی کردن هستند آنها را رها کرده و اغلب به زور از خود می رانند تا یاد بگیرند به اتکای خود و به تدبیر خود زندگی کنند !
به روز نبودن اندیشه های والدین :
روشن است که ما از نظر زمان حدوث بر فرزندانمان پیشی داریم و میدانیم که عصر حاضر عصر ارتباطات و دنیای سریع و بدون بازگشت به عقب است بنابر این نباید دائم از گذشته هایی که فرزندان جلوی والدین پای خود را دراز نمی کردند سخن بگوییم و با حسرت از آن دوران ادب و وفا داری صحبت کنیم باید بدانیم زندگی امروز ، اقتضا آت خاص خود را دارد و ما هم به عنوان پدر ومادر باید وضعیت فرزندانمان را درک کرده و به علایق آنان آشنا باشیم ما باید بتوانیم خود را جای جوانها گذاشته و در قالب شخصیتی فرضی با آنان همنشینی کنیم تا ضمن شناخت روحیات و نیازهایشان آنان را از تجربیات خودمان بهره مند سازیم تا بتوانند راه صحیح را در پیش گرفته و همان شوند که ما از آنان انتظار داریم ، معروف است و یا شاید حدیث یا روایت باشد
که گفته اند : فرزندان ما همان نمی شوند که ما می خواهیم بلکه همان می شوند که از ما یاد می گیرند
بنابراین اگر ما نتوانستیم به فرزندانمان یاد بدهیم که چگونه باشند و خوب بودن را به آنها یاد ندادیم تقصیر ماست نه آنها !
در این باره به همین مختصر که خیلی هم طولانی شد اکتفا کرده و از پرداختن به سایر مباحث خودداری میکنم امید که مفید فایده ای برای خانواده ها باشد .
گرفتم جزوه عشقو به دستم
سر درس قدیم خود نشستم
یهو چشمم به عکسای تو افتاد
خودت رفتی غمت رو جا گذاشتی
دل آشفته رو تنها گذاشتی
حالا من موندم و یک روح زخمی
در جریان مجلس میهمانی یکی از دوستان ، طبق معمول اینگونه مجالس که عده ای در فضای باز وقت گذرانی می کنند تا هنگام صرف غذا برسد ، یکی از آشنایان که سنی از او گذشته و بیماری قلبی نیز دارد را دیدم که سیگاری بر لب داشت
و چنان عمیق به آن پک می زد که دودی غلیظ فضای اطرافش را احاطه کرده و چهره اش در میان دود پنهان شده بود .
احوالپرسی کرده و گفتم : فلانی حالا خوب است که بیمار هم هستی و گرنه چها که نمی کردی !
لبخندی زد و چیزی نگفت !
به جای او شوهر خواهرش که همانجا در جمع بود و او نیز بی خیال جراحی قلب بازی که انجام داده بود سیگار می کشید گفت :
آخه شما که نمیدونی چه حالی می ده !
گفتم : بنده خدا ، ریه که دستگاه تسویه دود نیست ، خداوند آن را برای تنفس اکسیژن خالص به ما عنایت کرده است ، نه دود !
گفت : عزیز من چرا حالیت نیست ! هرکسی یک جور حال میکنه ! شما با خواندن و شنیدن شعر همونقدر حال میکنی که ما از کشیدن سیگار !
دیدم راست میگوید . هر کسی سازگار با شرایط خودش ، موقعیت اجتماعی ، تواناییها و استعدادها ی خداداد و افکار واحساسات و امکاناتی که در اختیار دارد سعی می کند به نحوی از زندگی لذت ببرد و دقیقاً به همین دلیل است که اگر به نظر ما کسی راه ناصوابی را برای لذت بردن از زندگی انتخاب میکند و او را نصیحت میکنیم ، او همچنان راه خود را می رود و به پند واندرزها توجهی نمی کند
بنابراین اگر بخواهیم کسی را از راه ناصوابی باز داریم و به راه صحیح هدایت کنیم به جای این که او را پند واندرز دهیم لازم است استعدادها و افکار و احساسات و امکانات و تواناییها و موقعیتش را کاملاً بررسی کنیم و با توجه به نتایج بررسی انجام شده او را با ترفندهای ویژه ( که آن هم نسبت به هر شخصی فرق می کند ) به سمت جریان جایگزین مناسب ( که با آن حال می کند ) هدایت کنیم
و لازم است بدانیم که پند واندرز در این مواقع قطعاً نتیجه عکس می دهد
یکی از اشتباهات بزرگی که خانواده ها مرتکب می شوند این است که در اینگونه مواقع به جای بررسیهایی که از انها سخن گفته شد و برگزیدن راه مناسب به پیش پا افتاده ترین راهی که به نظرشان میرسد یعنی وادار کردن فرد جوان به ازدواج می اندیشند و متاسفانه نه تنها مشکل را حل نمیکنند که مشکلات بیشتری را برای فرد و خانواده ها و جامعه ایجاد مینمایند
و در مورد افراد متاهل نیز برای رفع مشکلات راههای نادرست دیگری را برمی گزینند که آن هم به مشکلات بیشتر ختم می شود بنابراین در یک جمله باید گفت :
چهره خود را که نشان می دهی
بر دل تنگم هیجان می دهی
با همه بی مزگی زندگی
طعم قشنگی به زمان می دهی
وسوسه ها را به تن خسته ام
می رسی از راه و جان میدهی
خواب مرا باز به هم می زنی
فکر مرا سخت تکان می دهی
در سرم ای عشق ! هوا می کنی
باز به دستم ، چمدان می دهی !
حتی ،برادران تنی ، ناتنی شدند
احساسها که مرد همه آهنی شدند
در سینه ها فروغ صفا ته کشید و مرد
لبخندها به داد و ستد مبتنی شدند
خط درست و راست به روی زمین نماند
نصف النهار های زمین منحنی شدند
از بس که بد شدیم تمام فرشته ها
از آسمان سینه ما رفتنی شدند
از شاخه های عاطفه ها سیبهای سرخ
با ازدیاد جاذبه افتادنی شدند
خوشبخت ، بچه های به دنیا نیامده
آنها که آمدند ببین چه دنی شدند !
نابخردانه از همه شیرینی جهان
قانع به ظرف کوچکی از بستنی شدند
جمعی به نام فقر وفنا یا شبیه آن
گرم ریا و کاسبی خود زنی شدند
پشت در بهشت خدا عده ای دغل
در سایه فروش خدایان ، غنی شدند !
بر عفت و حیای بشر ساتری نماند
برگ درختهای جهان ، سوزنی شدند !
باز هم رمضان آمد
باز هم ، میهمان ، زیباییها ، لطافتها ، معنویتها و حال و هوای خاص رمضان شده ایم
زیبایی رمضان را آنان درک میکنند که آن را دریافته اند
چگونه می شود با نادیدگان آن همه شور و هیجان از کرامات و معنویت های این ماه خدا همسخن شد !
در عالم اعتقادات مسلمانان چقدر دلرباست ، این نخوردن ، نیاشامیدن ، سخن لغو نگفتن و حفظ همه اعضاء و جوارح
از کژیها و پلیدی ها و دور بودن از آفات روحی و جسمی !
برای آنان که معتقدند نیازی به گفتن نیست !
و برای آنان که فارغند از چه بگوییم و با کدام زبان بیآغازیم و دعوت به کدام اندیشه کنیم که با آن آشنا باشند !
دعوتی عام در داده و سفره ای کریمانه گشوده اند تا هر که را میل لطافت باشد خضوع و خشوع ملکوت را به دیده ببیند
و به گوش جان عطر ناب یا ایها الذین آمنوا را لمس کند !
رمضان ها آمده و رفته اند !
سفره ها گسترانیده و جمع کرده اند
دعوتها داده و فراخوان ها نموده اند !
و باز هم رمضانها خواهند آمد و خواهند رفت
و دعوتها خواهند داد
و درهای ملکوت را خواهند گشود !
و درهای آتش را خواهند بست !
و مومنان را پذیرا خواهند شد !
ولی آیا ما همیشه خواهیم بود که اگر امروز غفلت ورزیدیم فردا و فرداها را درک کنیم ؟
آیا اطمینانی بر نخ نازک نفسهای ما و طوفانهای سهمناک هستی ، هست ، که امیدوار فرداها باشیم ؟
بخواهیم یا نخواهیم امروزمان فردا و روزمان ماه و ماهمان سال و در نهایت جام حیات مان لبریز خواهد شد
پس بیاییم قدری ظرف هستی مان را از معنویات و لطافتهای این روزهای روحانی پر سازیم !
بیایم خودمان را غنیمت بدانیم
بیاییم خودمان را درک کنیم
خودمان را دریابیم !
خودمان را رها سازیم از قید اسارت های نفس که اولین و آخرین آن شهوت است ، شهوت خوردن ، شهوت داشتن ،
شهوت بودن ، شهوت خودنمایی ها .
در همه عبادات ریا و خودنمایی است جز روزه
در همه عبادات خودخواهیهاست جز روزه
نداشتن و نخوردن و نگفتن چه جای ریا دارد ؟ در جهانی که همه فخر فروشی ها و خودنماییها به داشتن و نمایاندن و
حسرت بر انگیختن است ؟
و از همین روست که خداوند متعال فرموده است : روزه دار را تنها من پاداش هستم !
و چه خواهد کرد با روزه داران ، کریمی که دامنه لطف و کرمش آسمانها و زمین و هر چه در آن است فرا گرفته است !
بیاییم رمضان را که نه ، خودمان را دریابیم
بیاییم حسرت فرداهای نبودن و نتوانستن را امروز جبران کنیم
این خوان کرم همیشه گسترده نخواهد بود ،
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر !
بیشتر انسانها دیدگاه خوبی نسبت به مرگ ندارند و بسیاری از ما از آن می ترسیم ، اما همین حقیقت وحشتناک به عقیده من ضروری ترین قسمت حیات بشر تشکیل میدهد و شاید تعجب آور باشد که بگویم گاهی شیرین ترین قسمت زندگی ما انسانها با مرگ شکل می گیرد ، اما چگونه ؟
خدا رحمت کند سهراب سپهری را ، حتماً وقتی که می سرود : چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید !
مطمئنم این سروده را راجع به مسائل دیگری غیر از نظریه من گفته بود اما من جور دیگر دیدم و نتیجه اش این شد که با شما می گویم :
من نمی خواهم راجع به فلسفه مرگ با شما صحبت کنم و اینکه هیچ چیز بیهوده آفریده نشده و خیلی مسائل دیگر . همه آنها به جای خود مقبول و محفوظ ، من با زبان ساده و روان می خواهم بگویم چرا مرگ شیرین است اگر شما هم دقیق بیندیشید و بتوانید خود را کاملاً با موضوع منطبق سازید حتماً با من هم نظر خواهید شد .
به طور کلی باید بدانیم زندگی در عالم هستی فرایندی است که به تدریج آغاز شده ، ادامه یافته و سپس پایان می گیرد یعنی بر اساس نظام کلی آفرینش همه انسانها باید به دنیا آمده مدت متعارفی را زندگی کرده و سپس بدرود حیات نمایند و در قرآن کریم از این مدت به اجل معین تعبیر شده ، یعنی اصل بر زندگی معین و متعارف است و آنان که بر اثر حوادث و بیماریها و سایر عوامل دچار اجل ناگهانی می شوند استثنا هستند و بنابراین آن دسته را از بحث خود جدا میکنیم .
آنچه باقی می ماند انسانهایی هستند که زندگی کرده و به دوران میانسالی و سپس کهولت می رسند . اگر در زندگی یا اطراف خود زنان و مردان مسنی را دارید حتماً زندگی پر درد و رنج آنان را شاهد بوده اید ، بیماریها ، مشکلات جسمی ، روحی و ناتوانی و آزردگیهای فراوان ، آنان را رنج می دهد و زندگی برایشان نمی تواند لذت بخش باشد ، جسمی که سالیان دراز در فراز و نشیبهای جهان هستی هر لحظه فشارهای گوناگون را تحمل کرده دیگر تاب تحمل فشارهای اندک را نیز ندارد ، کمترین حرکت میتواند درد بسیار ایجاد کند و روحی که لبریز از رنجش ها و آزردگیهاست دیگر ظرفیت پذیرش هیچ ناملایمتی را ندارد و حتی بسیاری از امور عادی نیز در آن موقعیت ایجاد رنجش می کند تنهایی ها نیز به این مسائل دامن می زند ، بنابراین یک پیر فرتوت و رنجیده و رنج دیده را چه چیزی میتواند از درد و ناملایمات برهاند و شاد سازد ؟
امید به کدام آینده مشوق آنان برای ادامه خواهد بود ؟
نور کدام چراغ خواهد توانست ظلمت تنهاییهای فراوان آنان را روشن سازد ؟
بدنهای خسته و فرسوده و دردمند شان پذیرای کدامین لذت ها خواهد بود ؟
پس آنان چگونه شادمان خواهند شد ؟
من پیشنهاد می کنم از خود آنان بپرسید !
اگر من پاسخ دهم ممکن است به بخشیدن از کیسه خلیفه متهم شوم !
اما واقعیت را باید پذیرفت و هیچ راه گریزی از آن نیست و البته باید دانست که خداوند متعال نیز که آفریدگار ماست بهترین راه را برای ما فراهم کرده است :
یعنی مرگ !
هیچ دردمندی نیست که نخواهد دردش به انتها برسد و از رنجهای فراوان آسوده گردد
پس حال که مرگ همه دردها را پایان خواهد داد و رنجها و بیماریها را از کالبد خسته ما انسانها بیرون خواهد راند ،
چگونه شیرین نباشد ؟
چگونه بر زمین گذاشتن بار سنگین مسئولیتها و تکالیف سخت برای انسان های ناتوان دلپسند و مقبول نباشد ؟
ما که میدانیم مرگ پایان کبوتر نیست چرا به جنبه های زیبای آن نیندیشیم ؟
در فرضیه های علمی هنگامی که موضوعی اثبات شود معنی اش این است که حتی یک مورد هم خلاف آن رخ نمی دهد
مثلاً جاذبه زمین
مثلاً نیروی اصطکاک
و خیلی فرضیه های علمی دیگر .
اما من به یک فرضیه ایراد جدی وارد می سازم :
مگر ثابت نشده است که زمین می چرخد
پس چرا فقط به کام عده ای ؟
خسته تر از روزهای پیش
جاده را با گامهای خسته می پویم
پیش رو چیزی برای دلخوشی ها نیست
لنگ لنگان راه را آهسته می پویم
سمت یک دیوار ، یک بن بست باید رفت
هیچ کس در انتظار من در آنجا نیست
خنده ها ، بر چهره میخشکد
خاطرات تلخ می ماند
آخر راه است و جز یک روزن باریک
رو به حجمی ساکت و تاریک
رهگذاری نیست
سایه هایش سرد و غمگین است
حجم تنهاییش سنگین است
پیکر فرسوده ام را تاب رفتن نیست
چاره جز درهم شکستن نیست
مثل مویی لاغر وباریک باید شد
روزن از این بیشتر را بر نمی تابد !
لاجرم کوچیک باید شد !