چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده
چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده

با غزلهای نور می آید( از مجموعه مشق منو خط نزن)




با غزلهای نور می آید

از افقهای دور می آید

ناگهان چون حلول سبز بهار

با تمام غرور می آید

سالها انتظار بر دوشش

از دیار ظهور می آید

با دلی مثل آسمان بهشت

مثل روح بلور می آید

دسته دسته ستاره می چیند

از بلندای طور می آید

گرچه ما می رویم اما ، او

پر شکیب و صبور می آید

قاصدک ها ، چرا نمی آیید؟

بوی سبز حضور می آید!

 

 

انسان و درک مسائل اطراف او



انسانها از نظر درک و بینش و خداشناسی  به سه گروه تقسیم می شوند:

الف: عده ای که راه صحیح را زود تشخیص داده و بر اساس آموزه های عقلی و دینی، به وظایف خود عمل می کنند.

ب: گروه دوم کسانی هستند که در میانه راه و نیمه عمر و به هر حال قبل از آن که فرشته مرگ به سراغ شان آید ، به خطاهای خود پی برده و احوال خود را اصلاح می کنند.

ج: گروهی که تا آخرین دقایق عمر توفیق هدایت نمی یابند و به همان حال گمراهی از دنیا می روند، و پس از آن که درهای نجات به رویشان بسته شد به حقیقت هستی خود پی می برند که البته افسوس در آن حال سودی برای شان ندارد.

نکته 1-

سرنوشت همه انسانها به مرگ و آشکار شدن واقعیت خلقت ما منتهی می شود، چرا از کسانی نباشیم که زود حقیقت هستی را درک می کنند؟

نکته 2 –

قدر و منزلت کسانی که از گروه اول هستند، قطعاً در پیشگاه خداوند متعال با گروه دوم، قابل قیاس نیست.

نکته 3- این دسته بندی ، علاوه بر موضوع خداشناسی و جنبه مذهبی، در کلیه امور جاری زندگی انسانها صادق است و می توان به طور خلاصه گفت که :

بعضی ها مسائل اطراف خود را زود می فهمند، گروهی دیرتر می فهمند و برخی تا پایان عمر هرگز نخواهند فهمید!

 

 

سه مرحله حاکم بر روابط صمیمانه:



روابط  عاطفی بین انسانها با یک دیگر از یک دیدگاه به سه مرحله تقسیم می گردد:


1- مهم بودن و اهمیت داشتن:

 دوستان و نزدیکان و فامیل معمولاً برای ما مهم هستند  و همیشه می خواهیم بدی به آنان نرسد و گزندی از هیچ نوع متوجه آنها نشود از این رو تا جایی که می توانیم یکدیگر را به مواظب بودن سفارش کرده و اگر ناهنجاری در رفتار فردی از آنها مشاهده کنیم سعی می کنیم با نصیحت و اندرز یا هر روش دیگری که مسالمت آمیز باشد او را متوجه رفتار نادرستی که انجام می دهد بنماییم ، در این مرحله چون آن فرد برای ما اهمیت دارد از هیچ کوششی که گاهی احتمالاً برای آن شخص غیر دلپذیر هم هست، برای متوجه کردن او به اشتباهاتش کوتاهی نمی کنیم.

2-بی تفاوت شدن:

در این مرحله اگر با کوشش ها و رفتارهایی که انجام میدهیم ، نتوانیم فرد مورد نظر را متوجه رفتارهای ناصحیحش کنیم، وقتی یقین حاصل کردیم که او اصلاح پذیر نیست ، به مرور دست از تلاش برای اصلاح وی دست برداشته و او را به حال خود می گذاریم و کم کم اهمیتی را که برایش قائل بودیم از بین رفته و نسبت به او بی تفاوت می شویم.

3- متنفر شدن:

در حین و بعد از مرحله بی تفاوتی بسیاری از اوقات آسیب هایی مستقیم یا غیر مستقیم  از  جانب فرد خاطی به ما می رسد که در ابتدا ممکن است بتوانیم آنها را تحمل کرده و صبوری نشان دهیم ، اما به تدریج این آزارها باعث واکنش و اصطکاک بین ما شده و چنانچه نتوانیم از آن آسیب ها رها شویم به مرحله متنفر شدن از فرد خاطی رسیده و دیدار یا حضورش باعث ناراحتی شده و این مرحله گاهی به بروز مسائل و مشکلات و حتی فجایعی ختم می شود .

مثال: فردی در خانواده دچار اعتیاد می شود، در ابتدا فامیل سعی می کنند به هر نحو شده او را ترک داده و به زندگی پیشین برگردانند هنگامی که نتوانستند او را اصلاح کنند و از این موضوع ناامید شدند ، دیگر برایشان بی تفاوت شده و دست از کوشش های اصلاحی او بر می دارند اما اگر در این مرحله فرد معتاد متوالیاً برایشان خسارت و دردسر و بی آبرویی درست کرده و دامنه اعمال ناپسند او مثلاً زورگیری از اعضای خانواده یا سرقت برای تامین مواد ، گریبان خانواده و فامیل را بگیرد ، مرحله تنفر آغاز شده و از اینجاست که بسیاری از اوقات جنایات خانوادگی و درگیریهای خطرناک شکل می گیرد.

بخت ما وارونه بود انگار از روز ازل



بخت ما وارونه بود انگار  از روز ازل          

هر عمل کردیم شد تبدیل به عکس العمل


مثل خیلی های دیگر مشکلاتی داشتیم            

وقت  رفع علتی ،ایجاد شد صدها علل


سرمه بر ابرو کشیدن چشمها را کور کرد         

می کند سلمانی ناشی به جای فِر، کچل


کارها در پنجه نابخردان وارونه شد           

رفت چربی ها ز دنبه ، طعم شیرین از عسل


کرد هر کس پای خود را توی کفش دیگری       

کفشها را پاره کردند از کف و تخت و بغل 


کاردان ها را نمی خواهد کسی در راس کار      

ناترازی ها نمی گردد بدین منوال ، حل


غایبند از چشم ما چندی است میدان دارها       

خسته از نامردمی هستند، اصحاب عمل


ناخدا کاری ز دستش بر نمی آید دگر          

کشتی آرامش ما رفته   در گل، تا دکل


زیر پای هیچ کس دیگر زمین سفت نیست     

سرنوشت ما بنا شد از ازل ، روی    گسل


خودپسندانی که لاف کاردانی می زنند        

مغزهاشان ارزن است و کله ها ، مثل کتل


چاه ها کندند تا یک چاله با آن پر شود          

غافل از آن که رها کردند ما را در  هچل  

 

همتی باید که از این ورطه ما را برکشد            

غیر تو دیگر نمانده کاردانی، یا اجل !

شو چله با گویش شاهرود زیبا




 

آخر  پاییز همیشه ،  جشن بزرگ ایرونه                  

هر جا هِری مِیمونیه، دلا همه چراغونه

هر کی هِوینی مین جَم، خِنده به لوش دِلینگُنه

شورونشاط فراوونه ، دل پیرایم جوونه

 

مین کَمِر خورد و کِلُن، قُمبل و قِر فراوونه  

 

سَموارا غُل غُل هُنکنن ، قلیونا کُرکُر هُنکنن             

استکونای چایی یه ، هی خالی و پر هنکنن

آجیل و تخمه هُنخورن ، میوه چُغول خور هُنکُنَن          

دنیاشونه یه چن ساعت ، بی غم تِصَور هُنکنن

 

آی آدُما یاد بگیرین ، چِنقِده شادی  آسونه!

 

 

مین دلای همگی هوای  تازه جاریه                          

شکر خدا کنار هم ، دلا همه،  باهاریه

 صاب خانه کم هِننبِیله ، صحبت آبروداریه  

یادت نره که بعد از این،  نووِت شصت و چاریه   

 

همچی که بوشم همیا، شُم گُمُنم ، فسنجونه 

 

 

از کار و بار و زندگی یه عده  صحبت هُنکنن      

به شوخی وبه جدی یم،  بعضیا غیبت هنکنن 

هِنجنبه دست و دُهُنا، تا جایی فرصت هُنکنن

خوردنی هرچی هِوینَن  دو لُپی غارت هُنکُنَن

 

لبویو  و شلغم و کدو آخ که چه باب دوندُنه

 

مین شکما تا وخت شُم ، جایی واسه نَفِس نیه         

عقل هِنگتِه که بَسِتِه، دل هنگته که بس نیه

تخمه یو چایی و پُفک، همیشه دم دس نیه          

از پیچش دل و شکم ، هیشکی یم دلواپس نیه

 

رو سیری ، لقمه پنج سیری! نگو شکم! یه اُنبونه

 

شُم که بخوردن دوواره ، واز هِمیارن شوچره

شکم که جایی نداره، بتّو میون خرخره                              

اگه عصا قُورت هادنی ، گُمُن کُنُم که بِیتِره

پات هنمیا دنبالت، شکمتم ، پیش هِنرِه

حالا بگو کی هِنتانه، به سمت خانه شُن بِره؟

 

چطو رانندگی کنی، وا شکمی رو فِرمونه!؟

 

آخر شو تُند هِرِوِه،  راننده که بی کله یه

انگاری جَو گرفتنم، جزو رسوم  چله یه  

فردا صُبش هُخوا بروه،  سرکار  اما ذله یه

چاره چیه وایی برِه، پاش همیشه به تله یه!

 

دنیا  ما یَم همین طَره، آدم میونش مِیمُنه

 

آی شاعرای شارودی که جشن یلدا بِگِتین               

شو چله یه وا هم دگه قشنگ و زیبا بگتین

از نُماشُم بیامییین ، مین مجلس جا بگتین

یه جشن خُب وساده یه،  مثل قدیما بگتین

 

تَکِّه تیلا رِ جَم کنین که وقت خانه خیزونه!

 


از اول جوانی ، کُشتی گرفت بابا



از اول جوانی ، کُشتی گرفت بابا                            

یک عمر با گرانی ،کُشتی گرفت بابا

 

صد بار از او زمین خورد اما به خاطر ما                 

در عین ناتوانی ، کشتی گرفت بابا

 

سینه سپر نمود  و ،  ایستاد،  روبه روی                 

غول به آن کلانی، کشتی گرفت بابا

 

خالی نکرد هرگز، میدان زندگی را                       

با قامت کمانی ،کشتی گرفت بابا

 

حتی در این اواخر ، هر چند نیمه جان بود                 

با حال آن چنانی ، کشتی گرفت بابا   

 

دیروز با حریفی خیلی قدر در افتاد!

در رده جهانی ، کشتی گرفت بابا!

 

او را از این رقابت، این بار حذف کردند             

با مرگ ناگهانی ، کشتی گرفت بابا !

 

 


 

مرغانه هم گران شد،دیگر چه می توان خورد



مرغانه هم گران شد،دیگر چه می توان خورد        

هم نرخ زعفران شد ، دیگر چه می توان خورد؟


از گوشت های قرمز،  کوتاه دست مان شد         

این هم که مثل آن شد! دیگر چه می توان خورد؟


 خط خورده از خریدم شیر و پنیر و میوه         

چون پول  ناتوان شد، دیگر چه می توان خورد ؟


از  بخت بد ببینید ، که مرغ پر درآورد            

راهی به   آسمان شد، دیگر چه می توان خورد؟


آن املتی که با ما، کار کباب می کرد               

از سفره ها نهان شد، دیگر چه می توان خورد؟


گفتیم هندوانه خواهیم خورد  با نان                  

آن هم به نرخ جان شد، دیگر چه می توان خورد؟


 شد آب جیره بندی ، سهم محله ما                    

یک روز در میان شد ، دیگر چه می توان خورد ؟   


 گفتم که نان خود را با آب می خورم من           

نیترات آن عیان شد، دیگر چه می توان خورد ؟


از کله پاچه دیگر چیزی به خاطرم نیست          

چون یاردیگران شد ، دیگر چه می توان خورد؟


جز غصه و غم و رنج که سمت سفره ما            

از هر طرف روان شد، دیگر چه می توان خورد؟


ما روزی حلال از،  حق آرزو نمودیم                

جز دین که آب و نان شد دیگر چه می توان خورد؟


شاعر نکن شکایت روزی اگر که، کَنده             

از حلق تو زبان  شد ، دیگر چه می توان خورد ؟

 


 

 


 

 

 

 

نشسته ام که بیاید کسی و کار کند



نشسته ام که بیاید کسی و کار کند
تمام بار مرا بر خرم سوار کند
سپس به رسم کرامت مرا بغل بزند
نشانده روی خر و رو به رهگذار کند
چه خوب میشود افسار را بگیرد دست
ملازمم بشود  ترک کار و بار  کند
به صرف نان  و نمک میهمان او باشم
به میزبانی من فخر و افتخار کند
میان راه  اگر اقتضای حاجت شد
طهارتم بدهد راحت از فشار کند
به مقصدم برساند بدون حرف و سخن
نه اخم کرده نه شکوه ز روزگار کند
پس از رساندن بارم به منزل مقصود
به بنده ربط ندارد خودش چه کار کند
خرم گذشت از ین پل برای من کافیست
کسی که رد نشده تا ابد ، هوار کند.!!!


بوی تو را می آورد تا می وزد بادی



 

بوی تو را می آورد تا می وزد بادی               

کی می شود روشن به تو چشمان  آبادی ؟   

       

تا  تو بیایی بشکنی  شام قفس ها را                       

آغاز گردد با طلوعت ، صبح آزادی


در ظلمت و دود  و سیاهی  گم شده دنیا                  

بیهوده می چرخد به دور خود در این وادی


 افتاده بر دوش بشر سنگینی عالم    

کی می رسد پایان این دوران ناشادی؟   

                

باید نفسهای جهان را باز گردانی                       

این محتضر دیگر   ندارد وقت امدادی


هم فتنه های سامری ها را عیان سازی                  

هم بشکنی بتهای این دوران الحادی


گاه ظهورت می شود تقویم عاشقها                        

آغاز خواهد شد ز نو تقویم  میلادی


میلادی از جنس طلوع تازه انسان                       

یعنی حلول عشق در دلهای  فولادی


چشم انتظاران تو تا کی منتظر باشند  ؟             

بر منتظرهایت  بگو که  راه افتادی !



 

 

 

 

زندگی گرچه قشنگ است دلم میگیرد(از مجموعه مشق منو خط نزن)



 

 

زندگی گرچه قشنگ است دلم میگیرد

بی تو یک کلبه تنگ است , دلم میگیرد

 

بی تو من هر چه بهار است خزان می نامم

گاه از هر چه که رنگ است دلم میگیرد

 

جای آن است که دست تو به دستم باشد

من از این غم که زرنگ است دلم می گیرد

 

زندگانی تو نباشی , آه , یعنی مردن

نفسی مانده به ننگ است دلم میگیرد

 

با همه سادگی ات در دل من جاری باش

زندگی شهر فرنگ است دلم می گیرد

 

ماه بودی و شبی عکس تو در آب افتاد

پی تو بس که  پلنگ است دلم میگیرد

 

کاش از عشق کمی صرف تکلم میشد

حرفها  , حرف ِ تفنگ است دلم می گیرد !

 

 

 

دلم از این همه آداب نفس گیر گرفت (از مجموعه مشق منو خط نزن)




دلم از این همه آداب نفس گیر گرفت

از خیابان پر از نرده و زنجیر گرفت

 

دود , آهن , هیجان , رنگ , نئون , بوق , چراغ

شهر را همهمه ی آتش و آژیر گرفت

 

بس که در دایره اُنس هوا سنگین شد

همه جا بوی عجیب قفس و قیر گرفت

 

همه سو شهر فرنگ است و عروسک بازار

روحم از این همه بازیچه و تزویر گرفت

 

عشق کاغذ شد و گل کاغذ و آدم کاغذ

غلتک موج گرایی همه را زیر گرفت

 

در خودم گم شده ام , خط خطیِ  ی  خط  خطی ام

غزلم رنگ شب در غل و زنجیر گرفت

 

من از این شهر , از این شبه تمدن سیرم

دلم از قحطی اکسیژن و اکسیر گرفت

 

کاش می شد به صفای نفست بر گردم

عشق تو حیف که احوال مرا دیر گرفت !

 

 

 

 

 

در شهر ما فصل بخاری زود می آید



در شهر ما فصل بخاری زود می آید                         
سرما  همیشه پیش از موعود می آید
خورشید مثل آدم بیزار از خانه                                
گاهی فقط بی حال و خواب آلود می آید
دود کش به روی بام ها بسیار می بینی                 
اما فقط از اندکی شان ، دود می آید
دود کباب و دود آتش می شود مخلوط                        
بوی رفاه از وسعتی محدود ، می آید
بازار مستی ها در آنجا روز وشب داغ است                  
بانگ طرب از  عده ای معدود،  می آید
این سوی دیوار از خوشی ها هیچ ردی نیست   
دائم  نشان از قحطی و کمبود می آید  
کمبودها هر چیز باشد می شود ، رد شد
 آن  شادی گم گشته و مفقود می آید ؟
فعلاً جهان دربست مال کدخدایان است
یک روز اما یک نفر موعود می آید
تا دردهای کهنه ما را شفا بخشد
بر دست ما هم گوهر مقصود می آید !

میل من نیست که دلگیر و پریشان باشی



میل من نیست که دلگیر و پریشان باشی

تو خودت خواسته ای سخت  پشیمان باشی

 

نبر از یاد که هر وقت هوا ابری بود

حکم عقل است در اندیشه باران باشی!

 

عاشقی قصه ی تلخی است که صد خوان دارد

خم شود پشت تو گر رستم دستان باشی!

 

چه ثمر دارد اگر من به جنون خوش باشم

و تو از عقل همیشه پر وپیمان باشی؟

 

دل به دریا زدم ، امید به آن می بردم

 که تو هم ماهی همبازی طوفان باشی!

 

رو به من باز شدی تا نفسی تازه کنم

نه که یک  پنجره رو به خیابان باشی!

 

کاش می شد که به آزردگی ام دل ندهی

فکر  سنجیدن اعمال به میزان باشی

 

بعد از این عاشق هر کس که شدی بهتر هست

فکر  فردای جدا گشتن از ایشان باشی

 

قصه عشق تو و من به سرانجام رسید

وقت آن است ،  پی نقطه ی  پایان باشی!

 


 

 

دوبیتی: چه زیبا و دل انگیزست طبعت



چه زیبا و دل انگیزست طبعت

غزل خیز غزل خیزست، طبعت


چه حاصل زان که مولانا شوم من؟

 که یاد شمس تبریزست ، طبعت!

با غزل های نور می آید(از مجموعه مشق منو خط نزن)



 

با غزل های نور می آید

از افق های دور می آید

 

ناگهان چون حلول سبز بهار

با تمام غرور می آید

 

سالها  انتظار بر دوشش

از دیار ظهور می آید

 

با دلی مثل آسمان بهشت

مثل روح بلور می آید

 

دسته دسته ستاره می چیند

از بلندای طور می آید

 

گرچه ما می رویم , اما او

پر شکیب و صبور می آید

 

قاصدک ها چرا نمی آیید ؟

بوی سبز حضور می آید !

 

 

 

 

تویی که معتقدی شهر جای دلتنگی ست ( از مجموعه مشق منو خط نزن)



 

تویی که معتقدی شهر جای دلتنگی ست

به هر کجا بروی آسمان همین رنگی ست !

 

تمام منظره ها را که خوب مینگرم

میان قاب سیاه شرایطی سنگی ست

 

دلم برای تو میسوزد ای مسافر ناز

که انتهای سفر هات ایل نیرنگی ست !

 

عروس خون بس جنگ کدام طایفه ای ؟

که با وجود تو دلها هنوز هم جنگی ست ؟

 

صدای ساز پر از ناله تو می آید

اگر چه فاصله ما هزار فرسنگی ست

 

سه تار غم زده ات را کسی نمیخواهد

مراد مردم سرمست دایره زنگی ست !

 

 

گفتنی ها به لبم بود ، نگفتم با تو



گفتنی ها به لبم بود ، نگفتم با تو

گر  چه غم در دلم  افزود ، نگفتم با تو

 

میل دریا شدنم  بود و به تو پیوستن

از سرابی که نشد  رود ،نگفتم با تو

 

خرج بازار غزل شد همه احساسم

از هنرمندی بی سود نگفتم با تو

 

 شیشه عمر مرا عشق به دستانت داد

چون شکستی و شدم دود ، نگفتم با تو  

 

عاشقت بودم و دلخوش به نگاهی، ماندم

پشت این  روزن مسدود،  نگفتم با تو

 

در خیالات قشنگم گل و باران می کاشت

هر چه آن حس  غم آلود  نگفتم با تو

 

بوسه، انگشت و لب را  گله های دگری است

که در این فرصت محدود  نگفتم با تو

 

می فرستم که خودت خوب بخوانی بعداً

معذرت خواهم اگر زود نگفتم با تو !

 


می خواستم کاری کنم آبی ترین باشی !( از مجموعه مشق منو خط نزن)



می خواستم کاری کنم آبی ترین باشی !

بالا نشین ! هر چند که اهل زمین باشی !

 

با دستهای بسته ام بار حقیقت را

بردم به امیدی که تو واقع گزین باشی !

 

می خواستم لبخند سبزت منتشر گردد

در جسم و جان من بهاری دلنشین باشی !

 

من هر چه خوبی را برایت  آ رزو دارم

در حلقه خوشبخت ها باید نگین باشی 

 

سهم تو از این بیشترها هست , باور  کن

آخر چرا باید به این غمها عجین باشی ؟

 

باید هزاران سال دیگر ای حریم عشق

در استواری بهتر از دیوار چین باشی !

 

سرمای تنهایی ترا قدری کسل کرده

آغوش وا کردم که گرم و آتشین باشی

 

دین مرا با کفر تو درگیری افتادست

یا کافرم کن یا بیا تا اهل دین باشی  !

 

 

 

آخر خط جنون، گر چه نشیمن دادی



 آخر خط  جنون، گر چه نشیمن دادی

به موازات جنونم ، هنر وفن دادی

 

من اگر شاعر چشمان قشنگت شده ام

این هنر را تو هنر کردی و به من دادی

 

عشق را حرف به حرف از تو من آموخته ام

آن چه دارم تو به این شاعر الکن دادی

 

من اگر سبزم و بالنده، تو سبزم کردی

شوق رویش تو  به این دشت سترون  دادی

 

در اجاق دل من شعله عشق  افکندی

گرمی ات را تو به این آتش روشن دادی

 

نفست معجزه گر بود و نمی دانستی

مرده بودم من و تو شور شکفتن دادی

 

باز هم دست مرا میلت اگر هست بگیر

تو که عمری به نیفتادن من تن دادی!

 


 

برای گفتن از تو مجال می خواهم



برای گفتن از تو مجال می خواهم                    

نمک بزن به خیالم، ملال می خواهم


مکن به وعده آینده از سرت بازم                    

تو را برای همین حال حال می خواهم


قرارمن و تو رفتن به اوج عاطفه هاست           

برای عشق فضای حلال می خواهم


بدون تو همه جای جهان من قفس است           

نه شوق حادثه دارم نه بال می خواهم


دلم گرفته ازین روزهای ابر آلود                  

هوای آبی ناب و زلال می خواهم


اگربه صافی قبل از بلوغ برگردیم                 

تو را بدون جواب و سوال می خواهم


بدون یاد تو خوابم نمی برد شبها                   

سری به زانوی شعر و خیال می خواهم


هزار و یک شب هجران خدا کند ، برود        

که روزهای بلند وصال می خواهم !


ببر  به پرسه باغ بهشت آغوشت                   

برای رانده شدن سیب کال می خواهم!

 


 

باور نداشتم که پدر، رفتنی شود



باور نداشتم  که پدر، رفتنی شود
قلبش برای ما نطپد، آهنی شود

بار سفر ببندد و ما را رها کند
تا زیر بار غم دلمان منحنی شود

درد فراق هست ودل ناصبور ما
کو یوسفی که معجز پیراهنی شود


آری خدا نخواسته ،  بین خلایقش
تبعیض ناروا و فرا افکنی شود

رسمی نهاده است که در گلشن وجود
هر گل که بوی خوش بدهد، چیدنی  شود!

بداهه برای تسلیت به عزیزی که به سوگ پدر نشست



باور نداشتم  که پدر، رفتنی شود

قلبش برای ما نطپد، آهنی شود!


اما چنان که رسم بد روزگار هست

هر گل که بوی خوش بدهد، چیدنی  شود!




این محفل امشو وا شما چه با صُفایه ( مخمس ضربی در بعثت رسول گرامی اسلام با گویش شاهرود زیبا)



این محفل اِمشو وا شما چه با صُفایه          

اینجه اگه جَم هابییِیم ، کار خدایه

در بر بِگت لطف خدایی واز، مایِه             

یعنی در ِعرش و سَما رو خلق، وایه

                 یعنی که اِمشو مبعثه، مبعث مبارک

نور محمد هابیه روشن به دنیا           

امشو چقد زیبایه چه زیبایه، زیبا

بشکسته پشت شیطُن از کارت خدایا    

خب بزییی ، رودست به او، باریکلا

                     یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

بیتر از او مین بشر پیدا هِننبِه                  

هیشکی در این خلعت به جز او، جا ،  هِننبه

قُلف دل ما بی وجودش  وا هِننبه               

دین تویم بی اسم او  امضا هِننبه

                     یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

هر کی که شک داره به دین او بَده، بد!            

هرگز هِنُنباشه به او مومن، مردد

به او یو اهل بیت او  درود بی حد                    

صل علی محمدُ ، آل محمد                         

                   یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

یگ عمره  داریم عشق اویه  مین سینه            

به اسم  پاک او قسم ، حقم ،همینه !

یارب تویم حالی هادن در این زمینه      

کن قسمت ما  مکه یو،  شهر مدینه

                     یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

به شیعیان حضرتش هادن سِلامِت              

در راه دین حق کنن تا استقامِت

وقتی که ورپا هُنباشه روز قیامت               

ما رِ نکن محروم از رحم و شُفاعِت

                     یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

اینشالا غم دور هاباشه از مجلس ما                 

شارود پر از نور هاباشه از مجلس ما

چشم حسود کور هاباشه از مجلس ما                

دلها پر از شور هاباشه از مجلس ما

                   یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

شارودیا شادی کنین  خیلی بخندین        

در روی هر چی غصه یو غمه، دِوندین

رو شیطُنه وا ناخوناتُن خب بِرندین      

روشه سیا     کنین هر جوری هِنپسندین       

                     یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

به کوری چشمای دشمن ، ما هُمانیم       

پا امر حق،  پشت سر آقا  هُمانیم   

دنیا اگر  وِگرده ،  پا ورجا  هُمانیم        

ما تا ظهور حضرت  مولا هُمانیم    

                     یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

خنده کن و  بشکن بزن دنیا بِوینه         

امروز روز بعث ختم المرسلینه  

انقد نگو که اون چنن و این چنینه      

رحمت سرازیر از سَما رو به زمینه

                     یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک

 


 

فرق دانایان و نادانان


مرز بین دانایی  و نادانی بسیار باریک و نزدیک به هم است ...

دانایان ، اول فکر می کنند بعد کاری را انجام می دهند،

اما نادانان اول کاری را انجام می دهند و بعد راجع به آن فکر می کنند!

از بس که غم بُخوردُم، مین دلم جا نیه ( غزل با گویش شاهرود زیبا)



از بس که غم بُخوردُم، مین دلم جا نیه                      

اینجه به غیر غصه، چیزی مال ما نیه

هر رو یه چیز تازه ، هُنگیره حال مایه                    

خوش به حال اونی که، میون دنیا نیه

از کدومش بُگُم که ، نُگُفتنُم بِیتره                           

چه فایده داره گفتن، گوش کسی وا نیه !

یَه لقمه نن بیاردی، به سختی  مین خانه                    

هِری بخوری هِوینی، غیر خمیروا نیه

مرغ هابیه پادشا ، گوشت هابیه اوسانه                 

شکم خیلیا یَم، وا میوه آشنا نیه!

این از خوراک مردم ، اگه هُخوای واز هُنگم           

تا بِوینی که دردا  ، همین دو سه تا نیه

صُب هِرِوی سرکار، تا هِری گرم هاباشی           

بچسبی به یَه کاری ، هِوینی برقا نیه

دستات هُمانه رو هم، تا هِنتانی بخور غم                 

هر چی هُخای غر بزن، گوش شنوا نیه  

وایی بشینی یه گوشه ، تا واز خودش وِگرده             

 کاری به دست آدُم، غیر تُماشا نیه

زمستُنا گاز نیه ، تووِستون او نداریم                    

برقم که قطع هُنباشه، جا باریکلا ، نیه ؟

از گرونی که دگه ،چیزی هِنُنباشه گفت                     

 دردیه که هُنکُشه ، سر به مداوا نیه          

هر رو میون خانه، یه چیزایی لازمه                   

 وایی بکشی  خجالت ، وختی   مهیا نیه 

هی هِنگی باشه فردا ، امرو یادم برفته               

 هِنندانَن اهل بیت، پول جیب بابا نیه    

میون این هیر ویر،  وای که بیایه مِیمُن                

 هیج وخت کار آدُما، اِنقد  افتضا نیه

واسه یی که جَم کنی،  آبروته پیش مردم                

  جز نسیه چاره   از بقال و  نُنوا نیه  

نه هِنتانیم در رِویم، نه هُنباشه بُمانیم                   

رفع گرفتاری یَم،  وا صغری کبری نیه  

اون که وایی بجوشه،  دلش واسه این چیزا              

 به فکر این امورات، اصلا ابدا نیه

وا کله ی خرابُم ،هر چی که فگر هُنکُنم              

 این همه ناترازی ،هیج جای دنیا نیه

هِننتانُم بشمارم، از بسی که زیاده                  

اِنقد ، لیستش بلنده، که جای امضا نیه

فقد یه چیز دِگِه ،هُخوام بُگُم ،ببخشین                    

زندگی اینطری ، مایه دلشورا نیه؟

 

 


 

چَن وَختیه حالُم بِگته، تیره یو تارم (مخمس عاشقانه با گویش شاهرود زیبا)



چَن وَختیه حالُم بِگِته، تیره یو تارم            ماستم نِگِتو،  یگدفه  بشکسته تُغارم

اصلا ابدا پیش هِنره یَگ ریزه کارم          جز کار خودم از همه سر در هِمیارم

نگو دَردَری ام مِن ، اسیر زری اُم مِن!

 

هر روز خراب هُنکنه حال منه یادش           هر سمت هِرِوُم دور تنم هِنپیچه بادش

آتیش منه هُنکنه هر لحظه  زیادش               وختی که دلت پر غمه ، چی  هُنکنه شادش؟    

نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من

 

تا امرو من اینطر خودمه گم دِنِکردم         رسوا پیش همسایه یو   مردم دِنِکردم

کاری اگرم   داخل آدم دِنِکردم                اما  خودمه داغ و دِریشم دِنِکردم !

نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من!

 

نشنیده بِیُم عشق چُگار هُنکنه وا دل             نه هِنگه زن و نه پییر و مار و نه مِنزل

هِنگرده مین شهر همش،  عاطل وباطل        اصلاً مگه عاشق هُنباشه آدم عاقل ؟

نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من!

 

 به من که  پُلم اونور اویه ، چیشی هِنگی؟    به آدمی که عمریه خویه، چیشی هِنگی ؟

این گوساله چن ساله که گویه، چیش هِنگی ؟  این کله دگه گیج و کتویه، چیشی هِنگی ؟

نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من!

 

هر چند پِشِیمُن هاباشم وایی تو باشی      هر سمتی گُریزُن هاباشم،  وایی تو باشی       

درماندیو داغُن هاباشم وایی تو باشی         کافر یا مِسِلمُن هاباشم وایی تو باشی

نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من!



 

دیفال کج هِنگن، یه روزی آخر هِلُمبِه ( غزل با گویش شاهرود زیبا)


دیفال کج هِنگن،  یه روزی آخر هِلُمبِه 

اما هِنو که ما ندیییم حتی بجنبه


لیف نازک و ظلم کلفت ،هُنباشه پاره

ضرب المثلش از قدیما خیلی به نُم به


گوش هِنندنه هیشکی به فریاد من وتو

کِی هُنباشه بیدار به فریاد ، خُسُمبِه


هر جایی شکایت هُنکنیم  واسه گرونی

تحویل هندنن حرف قلمبه یو سُلُمبه


هِنگیم شکم گُسنه نه دین داره نه ایمُن

هِنگن بخورین زیره ی کِرمُن وا کُلُمبه!


هر چی که مین خانه بِیه پاک بخوردیم

نه گوشت بمانده میون دیزی نه دنبه


مثل نخ هابه کِّرِه ی  هر کی که هِوینیم

یَگ عده یم هُنباشَن، همش،  گرد و قلمبه


وا سکنجبین یه عده ای طارت هِنگیرن

ما در به در نونوایی یا پی نن کُمبه


گفتن که پول نفت هِمیایه سر سفره

یگ عمره بمانده چشماما رو به تلمبه


هر کی ناخونش بنده یه جایی، میون کاخ

مستاجر  بدبخت مین  سولاخ و سنبه


اون که بتانسته بخوره از مال مردم

گردنش کلفت و  ، شکمش قد یه خُنبه


هی هنگفتن که روزای بیتر همیایه

تنها کسی که بوور هننکرد، نَنُم به


ما اینطریشه از هِمُن اول هِنُخواستیم

نه عشق به زور هُنباشه ، نه مِهر به چُمبه


مغزم داره سوت هِنکشه از وضع زُمانه

کاش کَلّه ی من کار هِنِنکردو پُلُم به!

 

از تو می جویم مدد ، مولا مدد !



از تو می جویم مدد ، مولا مدد ! 

ای که دستت می رسد، مولا ! مدد!

عاشقم بر نام زیبای شما  

بی حساب و بی عدد،  مولا، مدد

در شب تار دلم نور امید    

روشن از تو تا ابد ،مولا ،مدد

جای خون  هر لحظه در رگهای من    

شور عشقت می دود مولا ،مدد

آخرین ذکر لبانم یاد توست   

در سراشیب لحد مولا ،مدد

انتظار دشمنان بر لطف توست       

کی شوی از دوست رد، مولا، مدد

با تمام آبرویش ، روز حشر    

جرم ما را می خرد، مولا ،مدد!

 


خورشید از غروب دلم پا نمی شود



خورشید  از غروب  دلم پا نمی شود              

در این هوای مرده ، دلی وا نمی شود  

  

 دیگر امید وعده فردا به ما نده                     

هر روز می رود و نوبت فردا نمی شود


در این دیار سوخته از  جنگ گل نکار          

در پای  سرب سبزه شکوفا نمی شود  


گیرم که آب از سر ساحل فرا رود               

ماهی که مرد ، زنده به دریا نمی شود 


بیهوده گل نبار به روی مزار ما               

عطری  نصیب  شامّه ی   ما نمی شود!

 


 

رباعی : آدم به جهان خوب وبدش می ماند



آدم به جهان خوب و بدش می ماند    

هر جور رود راه ، ردش می ماند


سنگین و سبک های جهان می گذرد   

آسایش  و رنج ابدش می ماند  !