ترسم که بیایم بزنم در، تو نباشی
یا باز کند در، کس دیگر، تو نباشی
سخت است که عمری به تمنای تو باشم
در منظر من لحظه ی آخر تو نباشی
یک عمر مدد خواستم از نام بلندت
باور شدنی نیست توانگر تو نباشی
روشندلم از پرتو هر ذره عشقت
کور است هر آن دل که منور تو نباشی
شیرینی نام تو نشسته است به جانم
چه تلخم اگر قند مکرر تو نباشی
بر شاه ولایت سر تعظیم فرود آر
ای دل نکند پیرو حیدر تو نباشی!
دردا که نمک گیر ولای تو نباشم
حاشا که شفاعت گر محشر تو نباشی!
هر کاری
کردم که نُخوامِت،نِبِه! ( هر چه کردم دوستت نداشته باشم، نشد)
کفتر قلبم نشه رامت، نبه
هی بِزیُم اینور و انور،به زور
فرار کنم از مین دامت،نبه
تُوُ هادیُم گوشُمِه من صد کِرِت
که نِدِنُم گوش به کلامت ،نبه
چار قُل هی پُف بِزیُم ،بُخواندُم
دلم نلرزه به سلامت نبه
دس به سینه هِندووییُم جلو پات
مثل من هیج کسی غلامت ،نبه
هِنندانِستُم که چره واسه من
یک ریزه حُرمت به مرامت، نبه!
تازه بِفَهمیُم به جز بوی پول
هیچی دگه مین مشامت، نبه
حالا خُبه عقلمه جا نِبِشتم
غیر دلم چیزی به نامت نبه!
بِشتِه بییِی تِلّه ، شُکارم کنی
اینِجه دِگِه، دنیا به کامت،نبه!
از طرفداران صلحم، دوستدار جنگ ، نه !
اهل موسیقی و شعرم، ساز بدآهنگ ، نه!
عاشق دنیای آرام و قشنگ و سالمم
بند، جایی که نگردد سنگ روی سنگ ، نه!
می فشارم دست های دوستی را از همه
با همه همرنگ ها ، آری و ناهمرنگ ، نه!
زندگی را دوست دارم با تمام سختی اش
می کشم بر دوش بارش را، ولی با ننگ، نه!
با گلی در دست وخنجر پشت سر، خامم نکن
هوشیار هوشیارم ، گیج و مست و منگ ، نه!
میهنم را مثل جانم پاسبانی می کنم
تن به مردن می دهم اما به هر نیرنگ ، نه!
خون ایرانی میان پیکر من جاری است
از تبار کورشم ، تیمورهای لنگ ، نه!
پشت در پشتم، شجاعان و دلیران بوده اند
شیرها را نسل از شیر است از خرچنگ ، نه!
ملت اهل شهادت کی اسارت می کشد ؟
جای من در آسمان است این زمین تنگ نه!
قبر خود را می کنی با حمله بر ایران من
لیبی اینجا می شود با دست یک الدنگ؟؟ نه !!!!
چه لحظه های غم انگیز و تلخ و دشواریست
که خون این همه مظلوم بر زمین جاریست
بگو به جرم کدامین گناه کشته شدند؟
روال کار جهان بر چه رسم و معیاریست؟
به خواب ناز فرو رفته اند و بی خبرند
که وقت فاجعه و ساعت تبه کاریست
سقوط سنگ و بتن ، حجم آتش و آوار
هجوم ناله و فریاد و شیون و زاریست
درست مثل همیشه ، بدون جرم و گناه
سَموم مرگ به هر نوشکفته ای جاری است
چقدر لاله که در مشت مرگ پرپر شد
چقدر دل که از این داغ ، زخم شان کاری است
سکوت دیگر از این پس نه جایزو نه رواست
که خوی گرگ صفت ها، همیشه، خونخواری است
اگر که ما سر او را به سنگ له نکنیم
به حکم قطعی تاریخ، حکم او ساری است
برای بمب اتم چاره ای بیندیشید
که ساده رد شدن از خصم ، ساده انگاری است !
خواهی به زمانه زیست ، باید جنگید
با دشمن صهیونیست، باید جنگید
تا ضربت دست شیعه مولا را
او تست کند که چیست، باید جنگید!
==
در راه وطن دادن جان چیزی نیست
دل کندن از نام و نشان چیزی نیست
با منزلتی که شهدا می یابند
شایسته تر از داغ جوان چیزی نیست!
هر چند که دیروز دلم خون شده است
در عید غدیر شوقم افزون شده است
شادم که از انتقام سخت دیشب
خون در دل مردمان صهیون شده است !
==
آنان که به ما دست درازی کردند
با شیر دلان ترقه بازی کردند
اما در عوض هیبت صهیونها ریخت
خیبر شکنان حماسه سازی کردند!
==
در پیش ستمگراستقامت ، فیض است
جنگیدن با جهل و شرارت، فیض است
بر دشمن صهیونیست باید فهماند
در مکتب شیعیان شهادت، فیض است!
==
در عید غدیر سر به خمخانه زدیم
از عشق علی هزار پیمانه زدیم
مست از می ناب عشق مولا، بر خصم
وارد شده و ضربه جانانه زدیم!
==
چون آتش انتقام روشن بشود
دشمن به کدام حیله ایمن بشود ؟
می سوزد از آه سینه مظلومان
هر چند لباس او از آهن بشود !
==
زده دشمن به نامردی دم از جنگ
شده مست از هوای باده و بنگ
به فکر انتقامی سخت هستیم
سرش را سخت باید کوفت بر سنگ!
==
تَوَهُم تا کجا ؟ تا بی نهایت !
که ما راخسته سازد با شرارت
ولی دشمن نخوانده این طرف را
که ما را زنده می سازد شهادت!
==
به سوی عاشقان ره می سپاریم
نماز عشق بازی میگذاریم
اگر سنگ و بتن بر ما ببارد
سر از مُهر شهادت بر نداریم!
خورشید در غروب سینه ما جا نمی شود
در این هوای مرده ، دلی وا نمی شود
دیگر امید وعده فردا به ما نده
هر روز می رود و نوبت فردا نمی شود
در این دیار سوخته از جنگ گل نکار
در باغ سرب سبزه شکوفا نمی شود
گیرم که آب از سر ساحل فرا رود
ماهی که مرد ، زنده به دریا نمی شود
بیهوده گل نبار به روی مزار ما
عطری نصیب شامّه ی ما نمی شود!
با تو حتی جدل و فلسفه بافی زیباست
کَل کَل و جِر زدن و حرف اضافی زیباست
تا تو را مست غزل های دل انگیز کنم
شعر خوش طعم کنار می صافی زیباست
پا به پای تو به هر جا بروی می آیم
با تو هر چه خطر و جرم و خلافی زیباست
سالها عمر مرا زندگی ساده گرفت
تازه فهمیده ام از عشق ، تلافی زیباست
نیمه شب ها که خیال تو مرض می ریزد
پرسه دردایره تنگ قوافی زیباست
زندگی جدی و تلخ است ولی با این حال
گاه طنزی خفن و زیر لحافی زیباست!
خنده ات گفت که تو عاشق بیت قبلی
بیشتر راز دلم را نشکافی زیباست!
ای کاش کسی حادثه هایه خِبَر هِندا
از لو بُمِ غم، مرغ دل مایه پر هِندا
یا یکّی جلو فاجعه یه یَگ جوری هِنگِت
دردای همه ایرانه به دِریا، سر هِندا
تا کی قراره کام وطن تلخ هاباشه؟
کاشکا روزگار گایی به مایم شِکِر هِندا
چه خُب به وا یَگ لقمه نُنِ ساده ی خالی
دنیا به همه خنده ی بی چشم تر هِندا
طوفان بلا هر رو به شکلی هِمیایه
بِیتر نِبه که ساده تر و مختِصِر هِندا؟
هنبِشت بگیریم نفسی تازه پس از جنگ
بعد زلزله یو سیل و هزاران خطر هِندا
بی فاجعه ی بِندر عباس به مردم
چی هنبه که حق قلب و دل بی شرر هِندا
کاش حضرت حق این همه رنج و غم و درده
به دشمن اسلام و حقوق بشر هِندا
این آزمایشایی که خدا هِنگیره از ما
خُب بِه ، به هِمُن کافرای در به در هِندا
تا دست وکشن از سر مظلومای دنیا
اِنقد به اونا مهلِت هِنندایو شر هِندا
ناشکری هِنُنباشه کنیم اما چی هِنبه
به دشمن ما گردن زیر تِبَر هِندا ؟
به ملت مظلوم و ستمدیده ایران
به منتظرا مژده ی فتح و ظفر هِندا
وا امر ظهورو فرج حضرت صاحب
پاداش به این مردم خونین جگر هِندا!
آماده عاشق شدنم کو دل پاکی؟
کو روی زمین عشق شناس یقه چاکی
از بی سروسامانی دل می رود آدم
یک عمر به دنبال چنین راه هلاکی
احساس مرا هیچ کسی درک نکرده
درگیر تفاهم بشوم بهر چه ؟ با کی
گاهی به سرم می زند آرام نمانم
پایی بزنم بر سر یک جاده خاکی
جایی که هوایش بد و ناپاک نباشد
از هیچ کسی دل نشود خسته و شاکی
اما به کجا که غم و اندوه نباشد؟
آدم نکشد منت انگوری و تاکی؟
هر چند ورق می زنم اوراق جهان را
جز رنج نمی بینم و جز درد ملاکی
ای کاش در این خوان کریمانه رنگین
جز خون دل خلق خدا بود خوراکی!
از عشق تو دلگیرم و از ناز تو خسته
از خویش گریزانم و از خلق گسسته
تاوان گناهی که تو کردی دل من داد
آن خال ، عبث کنج لب تو ننشسته
بر دوش من افتاده خطایی که نکردم
آوار شده روم سکوتی که شکسته
پرواز قشنگ است ولی با دل بی غم
زیباست افق پیش پروبال نبسته
در شهر خودم هستم و انگار غریبم
این بود همه حاصل آن حس خجسته ؟
هر جای جهان آتشی افروخته دیدم
معلوم شد ای عشق که از سنگ تو جسته!
هر جا گله ای هست تو یک پایه ی آنی
کو آن که در این غائله از بند تو رسته؟
از کشمکش هسته ای ای عشق بپرهیز
از پوسته زخم تو رسیده است به هسته !
خط زدم نام تو را از همه باورها
بنویس اسم مرا در رده کافرها
سحر بود آن چه تو در کار دل من کردی
سست شد باورم از معجز پیغمبرها
دست بردار و مرا امر به معروف نکن
ای خودت صدر نشین همه منکرها
در اجاق دل من شعله ی عشقت افسرد
تو به دنبال چه ای در دل خاکسترها
آتشی نیست در این سینه خالی از عشق
گرم باید بشوم از نفس ساغرها
می روم باز به تنهایی خود برگردم
بگذارند اگر بی سر وبی همسرها !
عمرمان رفت در اصلاحی همسان سازی
کاممان تلخ شد از عاقبت این بازی
سهم من صفر و تو هم صفر، عجب همسانیم
من گله مند و تو هم منفعل و ناراضی
از پس انداز و از آتیه نیامد خبری
چه کس انداخته آن را به چه دست اندازی؟
نشنیدن و ندیدن شده عادت اینجا
همه استاد فریبند و سخن پردازی
ای مدیری که فرادست نشستی چندی
تا به کی با دل ما خسته دلان ، طنازی؟
سالها سفره ما در گروی میل شماست
تا کجا این همه خوش رقصی و خوش آوازی
ما که با بخت فروخفته خود درگیریم
تو چرا سنگ در این غائله می اندازی؟
شعله آه ضعیفان به خدا جانسوز است
ای که بر گُرده ما خسته دلان می تازی
ما پیاده پی یک لقمه نان می گردیم
تو سواری به خر مصلحت و می گازی
تا به کی تکیه بر این میز طلایی داری
تا قیامت به گمانت که تو در این فازی؟
رنج بر اثر همت کوتاه شماست
که اسیریم به این جیره چندرغازی
این امانت که خدا داده به تو عاریت است
عاقبت چون دگران قافیه را می بازی
خدمت خلق خداوند ز یادت رفته
به مقام و سمت و منصب خود می نازی
ناله این همه دلسوخته پشت سر توست
راه حق روشن و باز است و نمی آغازی
شاید این شِکوه که کردیم به جایی نرسد
مثل شکوائیه ی نزد مدیر ماضی
لااقل دلخوش از آنیم که فریاد زدیم
و گرفتیم خدا را به شهادت ، قاضی
هیچ پیغمبر کذاب نشد معجزه گر
بارالها تو خودت باز نما، اعجازی!
پرنده در قفس یا در هوا ناچار می میرد
میان آشیان یا بر سر دیوار می میرد
گمان کن که نچیند میوه های باغ را دستی
همه می پوسد و در حسرت بازار می میرد
چه فرقی می کند مردن به روی تختی از مخمل
به آن که عمق یک معدن پر از اسرار می میرد؟
تفاوت نیست در مردن، سخن از مرگ بیهودست
که هر چشمی شود یک صبح دم، بیدار می میرد
به پایان می رسد هر زندگی یک روز در جایی
کسی که نام او خط خورد از آمار، می میرد
به جنت هم که تنها باشد آدم، دل نمی بندد
دل بی عشق کم کم می شود بیمار، می میرد
من اما آمدم تا فرصت لبخند تو باشم
که می دانم دل افسرده و بی یار، می میرد
تمام شاعران شهر درد مشترک دارند
به اندک رنجشی آن طبع گوهر بار می میرد
چه کردی با دلم هی زخم پشت زخم، آزردی
ندانستی که دل از این همه آزار، می میرد؟
میان پنجه عشقت، گمان بردم که می مانم
ندیدم که به دستت دائماً سیگار می میرد
اگر قسمت شد و طبعی برایت باز جوشان شد
به حرفم گوش کن ، سر به سرش نگذار ، می میرد!
کسی را که خدا مامور حمل بارهایت کرد
کمی از گرده اش زنجیر را بردار، می میرد!
سالیان طولانی، دفتر های خاطراتی داشتم که امور هر روزم را می نوشتم،
و این دفترهای قطور، گاهی حدود یک سال ونیم از زندگی مرا در بر می گرفت.
این غزل قدیمی را به عنوان مقدمه ای بر شروع یکی از آن دفترها ، در سال 1389 سروده بودم:
شکر خدا یک دفتر دیگر فراهم شد
اما به جایش قسمتی از عمر من کم شد!
تا کی توان دارم که بنویسم؟ نمی دانم!
باید مهیای سفر بود و منظم شد!
خرم کسی که وقت رفتن توشه ای برداشت
شادان کسی که در مسیر عشق آدم شد!
من زندگی را دوست دارم ، هر کجا باشد
هر جا بگوید دوست، باید تا کمر خم شد!
اینجا هوا آلوده می گردد به غم ، هر روز
حتی « اُزُن » هم لایه اش تخریب از غم شد!
باید پی اکسیژن خالص تری باشم
سعی خودم را می کنم، شاید فراهم شد!
مولا علی چنین گفت :
سَلونی
قَبلَ اَن تَفقِدونی ....
بپرسید تا از کفم ندادید
از راز ورمز هستی ، از هر چه در ظروف ، اندیشه ها نگنجد
بپرسید!
باید بگویم آقا:
پیش شما نبودیم
تا با ارادتی تام ،
از عشقتان بپرسیم
از حب مان بگوییم،
نبودیم
تا در رکاب عشقت
خود را فدا نماییم،
بر عهد بسته خویش ، با جان وفا نماییم!
اما میان قلب
ما آرزوی نابی است
وقتی که پلک هر کس
در لحظه های آخر
دارد به هم می افتد
وقت حضور مولاست
سنگینی سکوتت
بر دشمنان روا باد
اما به دوستانت
هنگام دلنوازیست
سر می زنی به عشاق
تا در شروع غربت،
دیدار آشنایی
از خوف و وحشت مرگ
ما را دهد رهایی
از حق بخواه ما را
چندان نفس ببخشد
تا باز با ارادت
با هر توان که داریم
از عمق جان بر آریم
فریاد یا علی را
یعنی سلام آقا
یعنی درود مولا
دیدارتان مبارک!
دیدارتان مبارک!
هیچکس فکر کسی نیست، ولی ما، هستیم!
بنشینید شما، ما همه سر پا هستیم
دوست داریم که اثبات وجودی بکنیم
نخود آش همه مردم دنیا هستیم!
عبرت ما نشده ، هر چه زمین افتادیم
به زمین خوردن صد باره ، مهیا هستیم
می دهد آخر سر هستی ما را بر باد
این که هر حادثه ای هست، در آنجا هستیم
هر کجا بار زمین مانده ، بر می داریم
فکر پا و کمر و جان خود ، آیا هستیم؟
به تماشا بنشینند و به ما کف بزنند
توی گود همه ی اهل تماشا، هستیم
مستحبات مهمتر شده از واجب ها
روزه را ترک نموده، پی احیا هستیم!
بی وضو این چه نمازی است که ما می خوانیم
با کدامین کشتی عازم دریا هستیم؟
که به فریاد تو و من برسد وقت خطر
ما که با این همه دشمن تک و تنها هستیم ؟
ترک این رسم غلط را بخدا باید کرد
ما چرا شیفته وهم و گمانها هستیم ؟
هیچ بیگانه برادر نشود با من و تو
از چه رو با همه سرگرم مدارا هستیم؟
درد یوسف همه از مکر برادرها بود
ما هم امروز گرفتار همانها، هستیم !
با همه کج روی و ضعف و ندانم کاری
متوهم به شکوفایی فردا هستیم!
خبر از چلچله و ختم زمستانها نیست
ما در اندیشه یک باغ مصفا هستیم!
کاشکی زودتر از خواب گران برخیزیم
گرنه بازنده در این عالم رویا هستیم!
دوست دارم همه اوقات صدایت بزنم
پای در جاذبه صحن و سرایت بزنم
در حریمت ادب آن است که لب وا نکنم
بوسه بر گرد و غبار کف پایت بزنم
کاش اذنم بدهی محو شکوهت بشوم
زل به گلدسته و ایوان طلایت بزنم
بین ما بعد مسافات چه معنا دارد؟
نفسم را گره وقتی به هوایت بزنم
رودی از شوق، روان است میان تن من
می شود پنجه به دریای صفایت بزنم ؟
تا ابد عشق تو در سینه من می جوشد
زنده ام تا که نفس را به ولا یت بزنم!
چگونه می توانم باور کنم که مولایم این سخن را برای ابناء امروز نگفته باشد؟ :
بدانید شما در زمانی زندگی می کنید که در آن گویا به حق ، اندک و زبان از راستگویی کُند و حق جو، خوار است،
مردم برای نافرمانی آماده شده اند وبر مماشات و سازگاری با هم یار شده ، همراه گشته اند
جوانانشان بدخو ، پیرانشان گناهکار، دانایانشان ، دو رو ، سخنرانانشان چاپلوس،
کوچکشان به بزرگشان احترام نمی گذارد و توانگرانشان از بینوایان دستگیری نمی کنند...
خطبه 224 از نهج البلاغه
اندک اندک آمدیم و از خزان هم رد شدیم
از شب یلدای این عمر گران هم رد شدیم
زندگی با چکمه سنگین خود ما را فشرد
خوب یا بد از غم این امتحان هم رد شدیم
با تنفس های مصنوعی چه سود از طول عمر
دیگر از حول و ولای حفظ جان هم رد شدیم
در نهایت سرنوشت تیرها افتادن است
آخرش چه ؟گیرم از بند کمان هم رد شدیم
تا بیاید مزه ما زیر دندان کسی
ناجویده از گلوی این جهان هم رد شدیم
فرصت کوتاه ما شد صرف ناقص سوختن
روسیاه دود خود ، از آسمان هم رد شدیم!
شب که خورشید خیالش آفتابی می شود
کار ما تا صبحدم، بیدار خوابی می شود
یاد او از دورها هم کار خود را می کند
هر که هشیار است مشتاق خرابی می شود
گیسوانش را پریشان می کند بر دوش باد
غافل از این که شیوع بی حجابی می شود
بوی شالش تا که می پیچد میان کوچه ها
آسمان کور هم بینا و آبی می شود
مست می سازد خیابان را شمیم عطر او
باعث تعطیل دکان شرابی می شود
حال ما را منقلب می سازد و رد می شود
قسمت بی پول ها دود کبابی می شود!
خواهی شوی به مملکت عشق آشنا از کوچه های ذهن خودت گاه در بیا
در هر قدم برای تو صدها نشانه است تا در مسیر باشی و محفوظ از خطا
صدها چراغ راه تو را نور می دهد این جاده روشن است به انواع رهنما
بگذر از این مسیر ، به اصل خودت برس از جلوه های عالم فانی بشو ،رها
هرگز به درک وسعت دریا نمی رسند بیرون اگر ز ابر نیایند ، قطره ها
من هم از این طریق رسیدم به شهر عشق جان تازه کرده ام به سر چشمه بقا
ساغر زدم به ساغر مستان باده نوش نوشیده ام ز جام ولایت ، می ولا
در مکتب ولای علی درس خوانده ام دل داده ام به حب علی بعد مصطفی
بعد از امیر ملک ولایت در اعتقاد بر حب یازده پسرش کردم اقتدا
در ذره ذره دل من نقش بسته است عکس رخ ندیده و تمثال مجتبی
از او تمام آنچه شنیدیم صلح اوست یا آن که شد شهید به زهر پر از جفا
جانم فدای آن که نخشکیده خون او بعد از هزار سال به صحرای کربلا
سجاد امام حامل پیغام کربلاست دارد به امر حضرت حق از پدر لوا
کی می شود تصور دردی که او کشید با آن همه مصائب بی حد و انتها
اما امام پنجم من باقر العلوم نامش بلند باد به هر گوشه سما
تا می رسم به جعفر صادق ،که مذهبم منسوب اوست بین تمامی اولیا
موسی بن جعفر است مرا هفتمین امام او کاظم است و قبله دلهای باصفا
سلطان عشق، شاه خراسان، ولی حق جانم فدای روضه رضوانی رضا
وا می شود دل همه صاحبان غم با دیدن شکوه منظره گنبد طلا
اما غم جواد دلم را گرفته است برنا ترین امام به اولاد مرتضا
از کاظمین رخت سفر می کنم به تن سر می زنم به تربت سلطان سامرا
تا بر امام دیگرم از نسل فاطمه یعنی امام علیّ نقی ، آرم التجا
بعد از پدر زیارت فرزند می روم تا حضرت امام حسن را کنم ثنا
آری جناب عسگری اینجاست مدفنش در جنب مرقد پدرش ، سُرّ مَن رَآ ( نام اصلی سامرا)
اینان شهید ابن شهیدند یک به یک ای دل بسوز از غم جانسوز لاله ها
فرصت نداشتند که حق را ادا کنند از مکر و کید دشمن خونخوار بی حیا
اما هنوز رشته امید محکم است تا باقی است روی زمین، حجت خدا
او مانده است تا که جهان را رها کند از هر چه ظلم و جور و ستم های ناروا
یک صبح جمعه گفته شده همره اذان خواهد رسید از سفر آن یار آشنا
باید طبیب درد بشر با کرامتش دلهای دردمند جهان را دهد شفا
آری امیدوار ظهوریم ،همچنان اما دعای ندبه بخوانیم تا کجا ؟
یارب خودت به کار جهان چاره ای بساز قادر به هیچ نیست بشر غیر این دعا !
تا خون عشق در رگ و در ریشه من است
مدح علی و آل علی پیشه من است
بوی گلاب اصل علی می دهد دلم
لبریز از ارادت او شیشه من است
این نعره ها چگونه نیاید ز حنجرم ؟
وقتی کُنام شیر خدا بیشه من است
من کوه را به بردن نام تو می کنم
فولاد سخت حُب تو در تیشه من است
بی انتهاتر از تمامی هفت آسمان تویی
مرغی که پست می پرد اندیشه من است
با آن که سنی ام سرود ولایی سروده ام
ابراز عشق سنت همیشه من است !
چند روزی توی دنیا فرض کن هستی سواره
فی المثل هستی رییس چند شورا و اداره
دور گردن چفیه داری، هست تسبیحی به مشتت
زیر لب ذکر خدا و توی دل صدها مکاره
ژست مردم داری ات را می کشی دائم به رخ ها
در درون سینه ات اما دلی چون سنگ خاره
پایه های تخت وبختت هست روی دوش مردم
دیگران پایین و تو بر صدر میزی خوش قواره
بخت واقبالت کمک کرد و نشستی چند وقتی
توی کاخی از زمرد بهتر از دارالاماره
بالکن قصر بلورت هست مشرف بر خیابان
از همان بالای بالا، می کنی ما را نظاره
دست بر هر چه گذاری مالکش گردی به آنی
ثروتت انبوه و پولت هست بیرون از شماره
شیر مرغ و جان آدم هست نزد تو فراهم
در کنارت مردمی هستند با شولای پاره
می زنی بر گرده هاشان دائماً شلاق نخوت
فکر کردی که عزیزی ، خلق ، باقی، هیچکاره
وقت بیماری طبیبان را به خود دعوت نمایی
می دهی ما را نشانی بر دعا و استخاره
جمع کن هر قدر خواهی پول و اسباب بزرگی
جیب بی پایان تو یک روز خواهد گشت پاره
مست شو از جام دنیا تا که برپا هست مجلس
زود خواهد گشت خالی از تو این کاخ اجاره
با کسی هرگز نبسته زندگی عهد اخوت
شمع را هنگام طوفان غیر مردن نیست چاره
در اوج عزت و شرف وغیرت و شعور
جان داد در کنار شط آن تشنه صبور
گیرم فرات مهریه مادرش نبود
غیرت نداشت آب کند بر لبش عبور؟
سهمی نداشت کامش از آن جاری زلال
مهمان مگر نبود بر آن قوم پر غرور؟
حتی هنوز شهره مهمان نوازی اند
اسلافشان چگونه رضا شد بر این قصور ؟
چندین هزار وحشی بی دین بی شرف
در بین شان نبود یکی آدم غیور؟
تا رو به قوم خود کند و بانگ برکشد
ای قوم روسیاه چرا این چنین جسور ؟
هر چند که این سبک غزل را نپسندی
شادم که دمی بر غزلکهام بخندی
کافی است که نامم برود پیش بزرگان
تا سر زند از طالع من، بخت بلندی
از روز ازل مقصد من حب شما بود
دور از کرمت هست که این باب ببندی
یک عمر نشستم سر راهت که بیایی
با منقلی از آتش و با عطر سپندی
حالا که خبر از تو و از آمدنت نیست
دیگر به که باید کنم عرض گله مندی؟
کاش میشد که درک میکردیم ، زندگی دیو آدمی خوار است
او پریده به جان هردوی ما، کار ما کل کل و کلنجار است
روزهای قشنگ با سرعت، میرود تا به شهر شب برسد
من و تو همچنان میانگاریم ،برگ تقویم عمر بسیار است
ما کنار همیم، اما سرد، گل و لبخند را نمی فهمیم
مثل دوتا ربات آدم شکل، فکرهامان فقط پی کار است
زندگی مملواز تفاوتهاست، به تفاهم چرا نیندیشیم؟
همدلی راه ساده ای دارد ،دل ندادن به هر چه دیوار است
فرصتی نیست تا که برگردیم،زود آماده شو به شب نخوریم
چمدان را پر از محبت کن، باقی چیزها دل آزار است
کاش از اول تو را نمیدیدم ، تا دلم اینقدر نمیلرزید
برق چشمت چنان تکانم داد،که پس از آن همیشه بیمار است
شب گذشت و سخن نشد کوتاه،حرفهایم چقدر گل کرده
دل آتش گرفته ، خاموشیش،چون پلاسکو محال و دشوار است
دوست دارم میان یک سلول،تا ابد در کنار تو باشم
تا بدانی کسی که عاشق شد، مرگ او را فقط جلودار است
شرمسارم که اذیتت کردم،این غزل مال عذر خواهی نیست
دل من تا که بگذری از او،تا قیامت غزل بدهکار است!
لحظه لحظه دارد از وارستگان کم می شود
خالی از خوبان که شد، دنیا ، جهنم می شود
نسل آدم های سالم رفته رو به انقراض
دارالانسانها به دارالوحش منضم می شود
مانده تنها ردپایی از صراط المستقیم
کج روی در مستقیم ما مجسم می شود
سکه ایمان و اخلاق از رواج فتاده است
خوی حیوانی به انسانی مقدم می شود
واژه انسانیت را دیو معنا می کند
اهرمن بر جاهلان ،استاد اعظم می شود
غم خوران را ، از در و دیوار، روزی ، می رسد
خون دل از هر طرف فوراً، فراهم می شود
کار دنیا من نمی دانم چرا وارونه است
با خدا هر کس که می جنگد، مکرم می شود
از بهشت این جهان هر کس فریبی خورده است
سیب هر جایی که باشد ، هر کس آدم می شود
عاقبت اما ، نسیمی ماورایی می رسد
پشت طوفانها جلوی قامتش، خم می شود
حضرت حق وعده هایش را محقق می کند
عالم از انفاس او سرسبز و خرم می شود
چون خدا خواهد نیاز آسمان و ابر نیست
از زمین هم آب می جوشد و زمزم می شود!
سال نوی عاشقان هم می رسد حتماً ز راه
نطفه نوروز از بطن محرم می شود !
دختری با حیا و درک و شعور
شکوه از بخت داشت، وقت عبور
که چرا من جدایم از مادر
و پدر هم شده به من، معذور
هر کدامان به کار خود مشغول
من شدم نزدشان ،چو نقطه کور
دیگران هم مرا نمی بینند
غیر تحمیل مطلبی ، با زور
هر طرف می روم کسی آنجا
می دهد با غضب به من دستور
که چنین و چنان نما فی الفور
بنشین این چنین، پاشو آن جور
از درونم کسی نمی فهمد
چقدر خسته هستم و رنجور
ظاهراً راضی ام از این اوضاع
باطناً بر تحملش ، مجبور
شکوه هرگز نمی کنم به کسی
چون صدای دهل خوش است از دور
چاره دیگری نمی بینم
که شوم توی لاک خود، مستور
گفتمش مهربان تحمل کن
تا شوی نزد ذات حق، ماجور
می گشاید خدا به روی تو در
می شوی نزد حضرتش ، منظور
بازی سرنوشت بسیار است
غوره های تو هم شود ،انگور
موج می پرورد شناگر را
هر که ترسید ، می شود، مقهور
هفت رنگ قشنگ خواهد شد
بشکند چون که نور ، در منشور
گر دلت را به دست حق دادی
می شوی شاد و خرم و مسرور
جاده زندگی پر از پیچ است
گام بردار توی آن ، با شور!
گل عمر تو باز خواهد شد
عسل از گل می آید و زنبور!