حال خوبی نیست، باید ساخت با حال خراب
چون شرابی نیست، باید مست شد ، اکنون به آب
در نزن قلب مرا ،بازی نکن با روح من
نیست دیگر در نفس هایم، توان پیچ و تاب
سالها در جستجو بودم و پیدایت نشد
رد پایت را کجا باید بجویم، جز به خواب!
گاه هم چون سایه ای از چشم من رد می شدی
می دویدم در پی ات من ، می دویدی پر شتاب
زنگ دل را میزدی گاهی و پنهان می شدی
تا بریزی در دل من ، انتظار و اضطراب
بازی ات با حال زارم بازی خوبی نبود
تشنه کامان را چه رنجی بدتر از رنج سراب؟
دست بردار از دلم ای عشق،خیلی خسته ام
دیگران را خام کن با وعده های بی حساب!
دیگر اکنون در نزن این خانه متروکه را
نیست در شان شما، ویرانه ام ، عالی جناب!
حس هُنکُنم از مین سرم شعر گورُخته
انگار که از طبع ترم ، شعر گورخُته
قبلا همه جا سایه به سایه ُم ، هِمیامه
چن وخته ازش بی خبرم ، شعر گورُخته
هِنگی واسه چی ساکت و خاموش بِشِستی؟
هِندانی که از دور و ورم، شعر گورُخته ؟
از بس که دِپیچّی به هم اوضاع خیالُم
از قافیه ی در به درم ،شعر گورُخته
مهرم اگه مین دل تو پاشه نِبِیله
عشقت نُکُنه ، سر به سرم ، شعر گورُخته
بِرار با وفا عباس ، عباس
رشید و دلربا ، عباس ،عباس
شجاع لِشگر آل محمد
علمدار سپا عباس ،عباس
نُگاش که هُنکنی انگار هِوینی
علی مرتضا عباس، عباس
برار جُن فکر او کن واسه وچا
که سخته تُشنیا عباس،عباس
گُلام از تُشنگی پژمرده هابه
نُگا کن به اونا، عباس، عباس
نِبِیل پرپر هاباشن غنچه هاما
به طوفان بلا، عباس، عباس
ازین حرف خوآر خون هابه قلبش
بِگت حول و ولا ، عباس،عباس
به زینب گفت اون شیر دلاور
به امید خدا ،عباس، عباس
هِرم او هِمیارم من به زودی
تو واسم کن دعا،عباس،عباس
بِگت مشک به دوش و زود هی زد
به اسب تیز پا عباس عباس
بِدیَن لِشگر دشمن از اون سو
که گرد هابه به پا ، عباس ، عباس
شبیه شیر دِراُفتی مین گله
هِرَخت هِی، دست و پا عباس، عباس
گُرُختن از جلو شمشیر تیزش
گروه بی حیا، عباس، عباس
خلاصه بعد کشتار فراوون
از اون قوم دغا ، عباس، عباس
کنار شط بِرسی، مشکه پر کرد
از اوی با صُفا، عباس،عباس
به یاد کام خشک و تلخ آقاش
به او بی اعتنا،عباس عباس
میون او بری و تشنه باشی
چقد همت هُخوا،عباس،عباس
همه فکرش به سمت مشک او بِه
در اون حال و هوا، عباس ،عباس
هُخواست سالم بیاره سمت خیمه
ز دست اشقیا،عباس عباس
سر راشه بِگِتن قوم کافر
به هر زور و بلا،عباس،عباس
یکی وا نیزه زد یکی به شمشیر
تُمُمِ کافرا،عباس عباس
دو دستش که قلم هابه، به دُندُن
نکرد مشکه رها، عباس عباس
به شمشیری زدن مشکه دراندن
شد امیدش فنا،عباس عباس
بیامه گرز سنگینی ، به فرقش
یَه دفعه از قفا، عباس عباس
امیدش قطع شد از او رسانی
به غم شد مبتلا، عباس،عباس
صدا زد یا اخا، ادرک اخا رِ
دِر اُفتیه ز پا عباس،عباس
هِنِندانُم چی بُگذشته به حضرت
سر این ماجرا،عباس عباس
خدا لعنت کنه هر کی که باشه
رضا بر این جفا، عباس عباس
امیدم هست فردای قیامت
بگیره دستُمه، عباس، عباس
خدایا ثبت کن تو اسم ما رِ
به جمع عاشقا، عباس، عباس
هُخام وازم بِرِوُم کربلا، وَخی برویم
زیارت حرم سِید شَدا، وَخِی برویم
دو روز عمر کرایه هِنُنکُنه آدُم
غریبگی کنه وا اولیا، وخی برویم
ازین جهان پر از رنج و غم دلم بِگته
تویم بگو به امید خدا، وخی برویم
چطو دلت هِمیا اُستُقُن سبک نکنی؟
همش نگو که ،صُبا، پس صُبا ، وخی برویم
کی هنِدانه که دگه فرصتی گیرش هِمیا
چه اعتبار به این سال و ما وخی برویم
تویم که پا ، پرت شکر خدا هِنو قرصه
نه ویلچری هُخوایی نه عصا، وخی برویم
هِنُنباشه که دِچسبی همش به کار و تلاش
شُباند روز واسه وِچّه ویله ها، وخی برویم
نه مال و غال بدرد هُنخوره نه باغ و درت
نه زن نه وِچّه نه یَم آشنا ، وخی برویم
تُمُم عمر که جُن کندیم و جفا کردیم
همش هَدِر شد و باد هوا، وخی بروُ یم
خلاصه فردا روزی واز نگی نگفتیمه
یاباش برفتی ، بی سَکّ وصدا، وخی برویم
صدای قافله داره هِنو به گوش هِرِسه
نشین به خانه نشو بی وفا ، وخی برویم
به اعتبار حسین و به خاطر عباس
هزار تا گره ، هُنباشه وا ، وخی برویم
کسی که عاشق مولا نُباشه بدبخته
چی هُنبره واسه روز جزا ، وخی برویم
دگه چیشی بُگُمت که نگفته باشُمتِه؟
نماز عشق هِنو که نِبِه قضا ، وخی برویم!
کاشکا دل من عاشق چشمات هِننبه
دیوانه ی زنجیری شیدات، هِننبه
خورشید به چشم تو اگه جلوه هِننکرد
هیج شو زده ای گرم تماشات هِننبه
کاش من هِنِرفتم سر شو سمت مصلا
یا خانه هُماندی تو یو پیدات هِننبه
چارشوته اگه باد هِننزه به کناری
قلب من اسیر قد و بالات هِننبه
حالا که بُووُردی دِلُمه یَگ دقه وِستاک
وایی بدانی هیشکی خاطر خوات هِننبه
تنها من دیوانه فریبت رِ بُخوردم
هیج عاقلی درگیر بِرارات هِننبه!
روی دل مِن یَگ دفه پا بشتی، برفتی
اما خودته بدجوری جا بشتی، برفتی
گفتم که سعادت به دل من رو بیارده
ناغافل و بی چون و چرا بشتی، برفتی
بِنداختی مِنه مین غم و درد فراقت
مین کِلف گرگ غما ، بشتی، برفتی
پیش از تو سَرُم، گرم به احوال خودُم، به
بنداختیمه وا کار خدا ، بشتی، برفتی
آ ... تیش بزه کار تو به هستی ونیستیم
ناغافل وبی سَکّ وصدا بشتیِ، برفتی
هر چی به ، دلم ! گرم خیالات خودش به
بنداختی مینه حول و ولا ، بشتی، برفتی
از را برسی یِی چقده بی قِر وقومبول
افسوس که وا ناز وادا بشتی، برفتی
یَگ عمربِشِستُم سر رات تا که بیایی
حالا که هابه نووت ما بشتی ،برفتی
روزی هِمیایی که دِگه فایده نداره
پی هُمبری که ،کردی خطا بشتی، برفتی !
گاهی به دل جسارت دریا شدن بده
بر موج خفته تاب وتب پا شدن بده
از فصل سرد و خشک خمودی عبور کن
بر غنچه هات شوق شکوفا شدن بده
پرواز را به خاطره ها اکتفا نکن
برخیز و بال را هوس وا شدن
بده
بگذر ازین هوای مه آلوده کثیف
دل را دوباره فرصت احیا شدن بده
بالا برو به یک نفس از پله های عشق
تا می شود به خود اجازه والا شدن بده
چون این زمین گرد به دور خودت نچرخ
بر این مدار بسته سر وا شدن بده
نقشی بزن به لوح وجودت که ماندنی است
بر زندگیت ارزش امضا شدن بده
از پیله ای که دور خودت بافتی در آی
پروانه باش و دل به تماشا شدن بده
در خاطرات کهنه ایام گم نشو
دل را به هر بهانه به پیدا شدن بده!
محب اهل بیتم من، دل از حیدر نمی گیرم
دلی که وقف او کردم، از آن سرور نمی گیرم
چنان در تارو پود من، نشسته رنگ عشق او
که نقش و رنگ وطرح و شیوه دیگر نمی گیرم
نسیم عاشقی ها می وزد تا از بلندایش
هوای تازه ای جز کوی آن دلبر نمی گیرم
کبوتر می شوم تا راوی پروازها باشم
ولی جز آبی اش در هیچ اوجی پر نمی گیرم
یقین دارم که بر حق است راه روشن عشقش
سر وجان می دهم، اما دل از باور نمی گیرم
اذان می گویم و نام علی را هر چه محکم تر
در آن می آورم ، در مصلحت سنگر نمی گیرم
در آن ساحل که دریایش گهر خیز است می مانم
که می دانم من از مردابها گوهر نمی گیرم
اگر بخت بلندی باشد و فیض ملاقاتی
دمی از روی زیبایش نظر را بر نمی گیرم
به دنیا بعد بسم ا... هر دم یا علی گفتم
و دل از مهر او تا لحظه ی آخر نمی گیرم
شراب حب او را ریخت ساقی در وجود من
چنان مستم که دیگر از کسی ساغر نمی گیرم!
ناتوانم مرا حمایت کن، یا جواد الائمه ادرکنی
باز هم با کرم قیامت کن، یا جواد الائمه ادرکنی
چشم امید بسته ام بر تو ، که مرا از درت نمی رانی
کاسه ام را پر از سخاوت کن، یا جواد الائمه ادرکنی
صاحب عز و احترام تویی ، خردسالی که شد امام تویی
ما مطیعیم ، تو امامت کن، یا جواد الائمه ادرکنی
امر حق بر امامتت افتاد ، پرچم عشق را به دستت داد
رهروان را به حق هدایت کن، یا جواد الائمه ادرکنی
قلم از وصف باز می ماند ، که بخواهد بگوید از فضل ت
از صفاتت خودت روایت کن، یا جواد الائمه ادرکنی
از مدینه به طرفه العینی، آمدی مشهد امام رضا
از پدر باز هم عیادت کن ، یا جواد الائمه ادرکنی
دل ما مانده در غمی جاری ،چون سعادت نمی کند یاری
جای عشاق هم زیارت کن ، یا جواد الائمه ادرکنی
ای امام شهید ابن شهید، آخرین روز ماه ذیقعده است
بر تنت جامه شهادت کن، یا جواد الائمه ادرکنی
لحظه ها زود زود می گذرند، کوله ما هنوز هم خالی است
تو به لطفت پر از محبت کن ، یا جواد الائمه ادرکنی
از در خانه کرامت تو، دست خالی مباد برگردیم
از مریدان خود شفاعت کن ، یا جواد الائمه ادرکنی
کشتی نوح ما شما هستید، ما برات نجات می خواهیم
عاشقان را خودت اجابت کن ، یا جواد الائمه ادرکنی!
دیدم حَرَمش جور دگر جان دارد
انگار امام عشق، مهمان دارد
گفتم چه خبر شده؟ که گفتند آقا
دیدار به بهترین شهیدان دارد!
این غم از بس که بزرگ است ، به دل جا نشود
جای این فاجعه در کوچکی ما ، نشود
سینه ها وسعت اندوهِ فراوان دارند
اقیانوس ولی ، جای به دریا نشود
بگذارید که سرها به گریبان باشد
خجل از ظرفیت کوچک دلها نشود
حجم این واقعه را با چه زبان باید گفت
که قلم نشکند و قامت دل تا نشود؟
دست ها را به دعا هر چه نمودیم بلند
حکم تقدیر چنین بود که امضاء نشود
باد و باران و شب و حادثه مامور شدند
تا که هر سرو می افتد به زمین، پا نشود
با نم عشق همه غسل شهادت کردند
که مبادا پس ازاین، فرصت، پیدا نشود
ناگهان یک شبه آنها ملکوتی شده اند
طی این مرحله ها با قدم و پا، نشود !
لایق فیض خدا بی سروپایان نشوند
بی مددکاری اش این در به کسی، وا نشود!
حق که فرمان بدهد ، طعم بلا شیرین است
مخلص آن است که دلگیر هدایا، نشود !
در میان گِل وباران به تو باید سر زد؟
خسته از کوه و بیابان به تو باید سر زد؟
پی یک حادثه تلخ در آن جنگل سرد
با دل و روح پریشان به تو باید سر زد؟
به وداع تو مگر فرصت بهتر کم بود ؟
شب تار و مه و طوفان به تو باید سر زد؟
جای دیگر مگرت فرصت دیدار نبود؟
توی خاک و گِل میدان به تو باید سر زد ؟
جبهه عشق به خدمت همه جا گسترده است
حال در کوی شهیدان به تو باید سر زد؟
پاسخ این همه را از که بگیرم اکنون
خارج از عالم امکان به تو باید سر زد ؟
دیگر اکنون پی دیدار سفر لازم نیست
در دل مردم ایران به تو باید سر زد!
تربت پاک تو را هر که نشان می خواهد
نزد سلطان خراسان به تو باید سر زد!
یَگ بار دِگه داغ بِشِسته مین سینُه م
تا کی گل غم از مین این باغ بچینم؟
آتیش بِگِته جُنُم ازین درد جِگر سوز
هِنسوزه دل من ، چِطو خاموش بشینم !
این درد کجا به که درافتی به دل من؟
تا وَنخِیزم از جام ، هِمندازه زمینم!
انگار فلک کارشه بِشته که بشینه
از هر طرفی که هِرِوُم واسه کمینم!
از خو که وَخِیستُم دم صبح واز دوواره
پاشید خون چن تا شهید روی جِبینم
دیدُم دل غافل، که شهید هابِییَن، اِمرو
یاران وا رییس ِ جمهور خُبِ نازنینم
یَگ دفه دل من دوواره هُرّی، دِلومبی
او داغ بِرَختن به یسار و به یمینم
آتیش دِر اُفتی به سرا پام چِنُن که
هیج داغ هِنِسوختاند یقین بیشتر از اینم
هی حادثه پشت حادثه وای دل من
آسوده کی هُنباشی تو از شیون و شینم؟
وا این همه درد و غم و دلتنگی و غصه
کاشکا نخوره لطمه ای به میهن و دینم
یارب تو خودت مملکت ما ر نُگا دار
تا دشمن بدخوا نُکُنه گوشه نشینم
صبر هُنکُنم و راضی ی به امر تو هستم
امید که دِگه داغ عزیزامه نِوینُم!
به رهبر و به ملت ما صبر عطا کن
که بیشتر از اینایه به لطف تو یقینم.
ای امام همه اولیاء
روضه ات خرم و دلگشا
آمدم من به کوی شما
تا بگیرد دلم روشنا
یا علی بن موسی الرضا = یا علی بن موسی الرضا
هر کسی از غمی خسته است
روی او هر دری بسته است
صاحب قلب بشکسته است
آید اینجا برای شفا
یا علی بن موسی الرضا = یا علی بن موسی الرضا
آخرین چاره نا امیدان
صاحب جود واکرام و احسان
مرهم سینه های پریشان
دستتان دست لطف خدا
یا علی بن موسی الرضا = یا علی بن موسی الرضا
هر کسی آرزومند توست
سرخوش از عشق و پیوند توست
سینه اش گرم لبخند توست
در ملاقات روز جزا
یا علی بن موسی الرضا = یا علی بن موسی الرضا
در حریم تو شاهان گدایند
نوکر آستان شمایند
اغنیا پیشتان بی نوایند
مستحقان لطف وعطا
یا علی بن موسی الرضا = یا علی بن موسی الرضا
در حریم تو راهی به غم نیست
اینقدر مهربان جز شما کیست؟
هر طرف می روم عشق جاریست
خالص و پاک و بی انقضا
یا علی بن موسی الرضا = یا علی بن موسی الرضا
ای در خانه ات بر همه باز
بارها دیده ایم از تو اعجاز
گوشه چشمی به ما هم بینداز
بر فقیران کرامت نما
یا علی بن موسی الرضا = یا علی بن موسی الرضا
می کشد پر دلم در هوایت
در هوای بهشت آشنایت
ای همه عاشقان جان فدایت
مبتلای توام ، مبتلا
یا علی بن موسی الرضا = یا علی بن موسی الرضا
با بودن تو غمم قشنگه
چشمای پر از نمم ، قشنگه
آشفته ام و شکسته ، اما
آینده مبهمم ، قشنگه!
هوای کوچه دلگیره
دلم از کهنگی سیره
نسیم تازه می خواهم،
و بی اندازه می خواهم
لب سکو نشستن ، حال می خواهد
به یاد توبه اکسیژن می اندیشم!
شانه بیاور
نه برای گیسوانم
که برای دلتنگی هایم
می خواهم سر بر شانه ات بگذارم و گیسوان دلم را از پریشانی در آورم !
روزگاری آمد او که جهل صاحب کار بود
حال و روز مردم و میهن فلاکت بار بود
پیکر مجروح ایران زخم ها بر خویش داشت
نیمه جانی در تن آن زخمی بیمار بود
تازیان بی خرد حکام بی چون و چرا
پنجه های نحس شان در پنجه اشرار بود
خاک زرخیز وطن در پنجه نابخردان
جان و مال مردمان بی ارج و بی مقدار بود
حال خوش در سلطه جهال بی اصل و نسب
سهم مردم رنج و اندوه و غم و آزاربود
خصلت بیگانگان جز غارت و تاراج نیست
کار آن یغما گران هم ظلم و استعمار بود
در لباس عرضه دین ابتدا ظاهر شدند
در مرام جاهلیت دین ولی ابزار بود
حکم دین البته از اعمال حاکم ها جداست
همچنان که در کنار گل همیشه خار بود
در فضایی آن چنان تاریک و خالی از امید
که هنر در جایگاهی تیره و دشوار بود
گفتمان پارسی رو به سراشیب زوال
دفتر و دیوان و گفتار عرب معیار بود
در محیطی این چنین مبهم که امید وطن
آفتابی نیمه جان بر شانه دیوار بود
شعله ور شد آتش عشق از ضمیر پاک او
آتشی که در لهیبش گرمی بسیار بود
از شرارش جان مردان وطن گرما گرفت
قله ای آتش فشان درآن دل هشیار بود
سالها رنج و مرارت برد و از جان خرج کرد
شاهنامه حاصل اندیشه ای بیدار بود
با کلامش شور میهن دوستی را زنده کرد
نکته های نغز او از عاشقی سرشار بود
بیرق خط و زبان پارسی را بر فراشت
روح پر شور وطن خواهی در آن اشعار بود
رسم جاویدی که تا صبح قیامت زنده است
دعوت او بر علیه ظلم و استکبار بود
عشق با عقل و خرد در روح او آمیخته
بر تن افکار نابش جامه ی ایثار بود
بر روان آن حکیم زنده دل صدها درود
رفت راه راستی را گرچه ناهموار بود
درک فردوسی نمی گنجد به افکار کسی
پاکی اندیشه اش ازعالم اسرار بود
عالم خاک است و هر کس بر طریقی می رود
خرم آن کس که در این بیراهه پرچم دار بود !
هی هُنخوانَن شعر امام رضایی واز دل تنگم هُنباشه هوایی
منم هُخوام شاعر او هاباشم بلکه به ما یم برسه نوایی
هِنِنتانم بِرُم به پابوس او تن هِندنم به دوری و جدایی
دلم هُخوا برم میون صحنش سلام کُنم به رسم آشنایی
بعد زیارت و دعا و ثنا نُگا کنم به گنبذ طلایی
بُگم امام رضا دلم گرفته تو که امیدواری ی خیلیایی
تو هِندانی درد دلا زیاته دردای زائراته کُن دوایی
شما که اهل کرمین و جودین چی هنباشه به ما کنی نگایی
یه ریزه غصه هاما کم هاباشه مگه فقد امام اغنیایی؟
ببخش اگه صدام یه کم
بلنده خدا کنه سر غضب نیایی
کم هُنباشه صبر دلی که تنگه ندید بگیر سر زد اگه خطایی
ما که محب اهل بیت پاکیم شمایم که مراد اولیایی
چِره وایی شُم هاباشه روز ما ؟ از هر طرف هی برسه بلایی؟
هر چی که سنگه بخوره به پاما هر کس و ناکس کنه ادعایی!
خلاصه که درد دلم زیاته خیلی نیه توقع شُفایی
تنگ هابیه دنیا به رو محبات به ما کن از مهر و کرم دعایی
درسته که خرابه اعمال ما یه وختایی هم هُنباشه ریایی
ندید بگیر و حاجتا ر هادن بِوینه دشمن که گره گشایی!
دست من و دامن مهرت اقا خوب هِندانی خودت که عشق مایی!
ببخش اگه پُرچَنِگی هُنکُنم خودت میون عمق ماجرایی
این روزا حال عاشقات خرابه محض خدا نکن بی اعتنایی !
دستشونه بگیر و ردِشن کن بوور خودت به هر کجا هخوایی!
سکوتت را نمی فهمم!
دلیلش را نمی دانم!
و از اوضاع و احوال فلک چیزی نمی خوانم
تماشا می کنی آرام ، به آن نامردم بدنام
نمی گیری بر آنان خشم
نهادی پلکهای صبر را بر چشم
جهان را واگذار مردمی کردی که خونخوارند!
و در سر فکر شر دارند،
چه حکمت دارد این ، هرگز نمی دانم !
من از کار فلک سر در نمی آرم!
توانم در همین حد است که گاهی سرشک از دیده می بارم!
و از دل می زنم فریاد و با حسرت
برای غزه مظلوم و در خون غوطه ور
مرثیه می خوانم!
توانم بیش از اینها نیست
می دانی و می دانم!
خدایا پیش چشمت خانه ها ویرانه می گردد
و هر بمبی که می افتد پی صد خانه می گردد
که در هم کوبد و آوار را انبوه تر سازد
به روی پیکر قربانیانی از زن و کودک ،
و قائل نیست تبعیضی ،
که طیف طعمه های او کلان سالند یا کوچک!
پی هر انفجاری بوم غزه می شود خون رنگ
به هر سو می شود پرتاب ، جسم آدمی بر تیزی فولاد های کج شده ،
بر قطعه هایی از بتن یا سنگ،
به روی میله های آهنین ، دست و سر و پا می شود آونگ
دمادم پنجه اهریمنان پست وبی فرهنگ
زند بر جان مردم چنگ
امان از سینه های تنگ!
امان از چشمهای خالی از اشک و امان از جنگ!
پی هر انفجاری که فقط موج صدایش آدمی را می کند مجنون
و تنها ترس آن کافی است ، روح از تن کند بیرون
نمی دانم چه دردی می زند خنجر به جسم و جان آن مردم
که می بینند تنها اشک ، تنها ترس، تنها خون!
چه میداند کسی از حالشان اکنون؟
تو ای نسل معاصر
اندکی از خود بیا بیرون!
به نقاشی که غیر از خون و خاکستر نمی داند
تعرض کن
به آن کس که
کسی را از خود نحسش در اقصای جهان بهتر نمی داند
تعرض کن
میان آتش و بمب و گلوله خواب در چشمی نمی آید
در آن ویرانه جز خوناب از چشمی نمی آید
شبی آرام و پر مهتاب در چشمی نمی آید
اگر نانی میان سفره ات داری و شب آرام می خوابی
و فارغ از غم ایام می خوابی
اگر این روزهای غزه را می بینی و یادت نمی آید
و از اعماق انسانیت مجروح و زخمی
بانگ فریادت نمی آید،
به انسان بودنت شک کن!
بخوان تاریخ را یک بار نه صد بار دیگر هم
ببین چه آمده بر بچه های حضرت آدم
که چون عضوی به درد آید
شود از گوش کر ، از چشم نابینا
و از احساس هم خالی
به ظاهر زرق و برقش خرم و عالی
درونش پوچ و پوشالی
ولی تو باز با فخر و تکبر بر وجود خویش می بالی!
گمان داری که انسانی!
بمان در خلسه ی پوچ توهم های بی پایان
بدان دیری نمی مانی!
ولی بر گردنت خون زنان و کودکان غزه می ماند!
غزل هِنگیم ولی، هیشکی خریدار نیه
کسی که بشناسه شعره ،مین بازار نیه
دگه از عشق کسی، حالی هِنُنپرسه چِره
گُمُنم هیج دلی این روزا گرفتار، نیه
همه سرگرم یَه لقمه نن بی دردسرن
کسی دنبال غم و غصه ی بسیار، نیه
انقده کار بِرَخته دور و پیش آدما
که مین، هیج دلی، جای غم یار نیه
مین شهری که همه دغدغه هاشن پوله
جا واسه عاشق دلداده یو بیکار، نیه
بلبلاشم هِنُخوانن دگه رو شاخه ی گل
بلبل گُسنه به فکر گل و گلزار، نیه
وختی اعصاب همه، داغُنه یو خورد وخمیر
هیچی بیتر از همون قلیون و سیگار نیه
فکر نُن کن ای عمو خربوزه اویه این روزا
کی هِرِه محفلی که سفره یو سَموار، نیه؟
به چه دردی هُخوره این هنر لامصب؟
مین جیب من وتو وقتی که دوزار، نیه؟
چه طَری « وارث آب وخرد و روشنی ییم » ؟
که تن بعضیاما جامه یو شلوار، نیه !
بیخودی واسه دل تنگ کسی شعر نگو
که گوش هیشکی به حرف تو بدهکار، نیه!
یَه بُرّی آدُم بی عقل و فرهنگ
همندازن همیشه مین چا، سنگ
هِرَن یَه عده عاقل در بیارن
به پا هُنباشه در این وضعیت، جنگ!
+++
شده شو روز مِن، فکر و خیالش
که یارب کی هِرِسُم به وصالش؟
کی هُنباشه که ناغافل بگیرُم
یَه دو تّا گاز، از سیبای کالش!
+++
غزل خواندن به شارودی قِشنگه
کنارش چایی ی دودی قِشنگه
از این بیتر هُخایی که بُگُمته؟
اگه تو پیش من بودی، قِشنگه!
گرفتی تو دل ما رو به دستت
ببر هر جا که می خوای ناز شصتت
مواظب باش از دستت نیفته
که می ترسم من از چشمای مستت!
داری دوباره طبع مرا باز می کنی
در من ظهور کرده واعجاز می کنی
داری شبیه شاپرکی در خیال من
آرام و نرم و سرزده پرواز می کنی
با خود به باغ خاطره ها می کشانی ام
از نو به شکل تازه ای ، آغاز می کنی
گاهی مرا به بی خبری می کنی رها
دل را دچار هاله ای از راز می کنی
هر وقت هم که میل خودت بود، با غزل
دعوت به رقص و مستی و آواز می کنی
الهام واژه های جدیدی به من بشو
تا کی به هر بهانه ز سر باز می کنی؟
ای روح شعرهای نگفته برای عشق
در من حلول کن ، چقدر ناز می کنی ؟
پای علف هرزه نریز آب که حیف است
دل را نده بر آدم ناباب که حیف است
با بی سروپا فاش نکن راز درون را
بر بام ترک خورده نرو خواب، که حیف است
زیبایی بی اصل ونسب دام فریب است
بی باک نرو جانب مرداب که حیف است
تا سادگی نان و پنیر تو مهیاست
منت نکش از مردک قصاب که حیف است
ننشین به سر سفره احسان گدایان
تعظیم نکن در بر ارباب که حیف است
حسرت نخور از زندگی مردم بی درد
حیران نشو از خانه و اسباب که حیف است
هرگز ننشین بر لب بام هوس خویش
تا غم نخوری لحظه پرتاب، که حیف است
روزی هوست کرد اگر عشق و جنون را
یادت نرود قیمت اعصاب که حیف است !
بیامی یِی به کنارم ، ولی دگه دیره
بدان که آمدن تو بدون تاثیره
دلی که در تب وتاب تو دائماً هِنسوخت
سِراغی از تو وعشقت دگه هِننگیره
یه عمر حال مِنه هر چی هِنبه، تو بِگِتی
دِگه، برو که از این عاشقی دلم سیره!
همیشه که به رو یَگ پاشنه در هِننچرخه
جهان همیشه پر از سربالا، سرازیره
یَه روز به میل تویه روزگار و هِنخندی
یَه وخت هِوینی که دستاتو و پات به زنجیره
دعای بد واسه ی تو هِننکنم هرگز
خدا خودش به همه کار بنده ، آجیره
دلی که بشکنی امرو، هِمشکنن دلته
نُکن گلایه از هیشکی که این چه تقدیره!
فقد بدان که جلو ، آگینه که وستاکی
درست مثل خودت اون طرف یَه تصویره!
هزار تا کار خوبت وا بدی خراب هابه
بدا به حال کسی که گُوی نه من شیره!
به هر کسی که دِوِستُم دِلُمِه بَد بِدی یُم
عجب که در دل من شور عشق هِنمیره!
از روی عمد یا به خطا، عاشقت شدم
با من نگو چگونه؟ چرا ؟عاشقت شدم؟
دست کسی نبود، دلم امر کرده بود
گفتم فقط به نام خدا، عاشقت شدم
چون قبله ای که گمشده باشد هزارسال
پیدا شود ز فرط دعا ، عاشقت شدم
دیگر از این که خرده بگیری، گذشته است
دیوانه یا که سر به هوا ، عاشقت شدم!
عشق از دلیل و عقل اطاعت نمی کند
من بی دلایل عقلا عاشقت شدم
توفیق نشد عبادتی در خور دوست
فیض شرف اطاعتی در خور دوست
یارب برسان حرارتی از رحمت
ریزم عرق خجالتی، در خور دوست!
===
ایام بهار رحمتت آمد و رفت
پیغام رسان دعوتت، آمد ورفت
درخواب عمیقی از تغافل بودیم
بیداری بی نهایتت، آمد ورفت!
===
شاید رمضان دیگری، درک نشد
ایام امان دیگری درک نشد
یارب چه توان کرد اگر بعد از این
بر توبه زمان دیگری درک نشد؟
===
درهای ورود آسمان را بستند
برنامه ماه رمضان را بستند
مشمول نبودیم و به زندان ماندیم
پرونده عفو بیکران را بستند!
===
گر جنگ و نزاع و شهوت و میز نبود
اوضاع جهان تلخ وغم انگیز نبود
شیطان به چه ابزار توسل می کرد ؟
هرگاه بشر این همه ناچیز نبود؟
===
هر کس به ولایت علی دل داده از موج رهیده ، تن به ساحل داده
در کشتی نوح جای ناپاکان نیست بدبخت کسی که دل به باطل داده!
===
بر عشق علی و آل او خرسندم بر جبهه دیگران نمی پیوندم
بر کوری چشم دشمنش در همه عمر سر بند ولای او به سر می بندم!
===
تبیین ولایت علی با عمل است هر کس که به غیر این بگوید، دغل است
گر راه نجاتی ز بلایا باشد تنها به ولای حضرتش محتمل است!
===
از زمین افتادن ما ، بد گُهرها ، راضی اند
از شکست شاخه ها تنها تبرها راضی اند
آدم سالم به افساد جهان خرسند نیست
از عفونت های هستی ، نیشترها راضی اند
اشتران خسته از بار گران له می شوند
صاحبان بار از سود سفرها راضی اند
از نگهبانی که در ظاهر رفیق قافله است
رهزنان خفته در کوه و کمرها راضی اند
دوستان از مرگ یاران جامه بر تن می درند
دشمنان از داغ جانسوز جگرها راضی اند
کار دنیا در کف دون پایگان افتاده است
تا بدین منوال باشد، بی هنرها راضی اند
راست کرداران دنیا از صفا و صلح و عشق
کجروان از فتنه ی آشوب گرها راضی اند
سروها از اعتدال وراستی ها سربلند،
دارها با رقص پیکرها و سرها راضی اند
فعل هر کس انعکاس روشنی از ذات اوست
خُرمی از آب و ، از آتش ، شررها راضی اند
نامه اعمال ما را خیر وشر پر می کند
خوب ها بر خیر و بدکاران به شرها راضی اند
بین خوبان وبدان یک روز روشن می شود
تا کدامین دسته از سود وضررها راضی اند!