آخر خط جنون، گر چه نشیمن دادی
به موازات جنونم ، هنر وفن دادی
من اگر شاعر چشمان قشنگت شده ام
این هنر را تو هنر کردی و به من دادی
عشق را حرف به حرف از تو من آموخته ام
آن چه دارم تو به این شاعر الکن دادی
من اگر سبزم و بالنده، تو سبزم کردی
شوق رویش تو به این دشت سترون دادی
در اجاق دل من شعله عشق افکندی
گرمی ات را تو به این آتش روشن دادی
نفست معجزه گر بود و نمی دانستی
مرده بودم من و تو شور شکفتن دادی
باز هم دست مرا میلت اگر هست بگیر
تو که عمری به نیفتادن من تن دادی!
برای گفتن از تو مجال می خواهم
نمک بزن به خیالم، ملال می خواهم
مکن به وعده آینده از سرت بازم
تو را برای همین حال حال می خواهم
قرارمن و تو رفتن به اوج عاطفه هاست
برای عشق فضای حلال می خواهم
بدون تو همه جای جهان من قفس است
نه شوق حادثه دارم نه بال می خواهم
دلم گرفته ازین روزهای ابر آلود
هوای آبی ناب و زلال می خواهم
اگربه صافی قبل از بلوغ برگردیم
تو را بدون جواب و سوال می خواهم
بدون یاد تو خوابم نمی برد شبها
سری به زانوی شعر و خیال می خواهم
هزار و یک شب هجران خدا کند ، برود
که روزهای بلند وصال می خواهم !
ببر به پرسه باغ بهشت آغوشت
برای رانده شدن سیب کال می خواهم!
باور نداشتم که پدر، رفتنی شود
قلبش برای ما نطپد، آهنی شود
بار سفر ببندد و ما را رها کند
تا زیر بار غم دلمان منحنی شود
درد فراق هست ودل ناصبور ما
کو یوسفی که معجز پیراهنی شود
آری خدا نخواسته ، بین خلایقش
تبعیض ناروا و فرا افکنی شود
رسمی نهاده است که در گلشن وجود
هر گل که بوی خوش بدهد، چیدنی شود!
باور نداشتم که پدر، رفتنی شود
قلبش برای ما نطپد، آهنی شود!
اما چنان که رسم بد روزگار هست
هر گل که بوی خوش بدهد، چیدنی شود!
این محفل اِمشو وا شما چه با صُفایه
اینجه اگه جَم هابییِیم ، کار خدایه
در بر بِگت لطف خدایی واز، مایِه
یعنی در ِعرش و سَما رو خلق، وایه
یعنی که اِمشو مبعثه، مبعث مبارک
نور محمد هابیه روشن به دنیا
امشو چقد زیبایه چه زیبایه، زیبا
بشکسته پشت شیطُن از کارت خدایا
خب بزییی ، رودست به او، باریکلا
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
بیتر از او مین بشر پیدا هِننبِه
هیشکی در این خلعت به جز او، جا ، هِننبه
قُلف دل ما بی وجودش وا هِننبه
دین تویم بی اسم او امضا هِننبه
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
هر کی که شک داره به دین او بَده، بد!
هرگز هِنُنباشه به او مومن، مردد
به او یو اهل بیت او درود بی حد
صل علی محمدُ ، آل محمد
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
یگ عمره داریم عشق اویه مین سینه
به اسم پاک او قسم ، حقم ،همینه !
یارب تویم حالی هادن در این زمینه
کن قسمت ما مکه یو، شهر مدینه
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
به شیعیان حضرتش هادن سِلامِت
در راه دین حق کنن تا استقامِت
وقتی که ورپا هُنباشه روز قیامت
ما رِ نکن محروم از رحم و شُفاعِت
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
اینشالا غم دور هاباشه از مجلس ما
شارود پر از نور هاباشه از مجلس ما
چشم حسود کور هاباشه از مجلس ما
دلها پر از شور هاباشه از مجلس ما
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
شارودیا شادی کنین خیلی بخندین
در روی هر چی غصه یو غمه، دِوندین
رو شیطُنه وا ناخوناتُن خب بِرندین
روشه سیا کنین هر جوری هِنپسندین
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
به کوری چشمای دشمن ، ما هُمانیم
پا امر حق، پشت سر آقا هُمانیم
دنیا اگر وِگرده ، پا ورجا هُمانیم
ما تا ظهور حضرت مولا هُمانیم
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
خنده کن و بشکن بزن دنیا بِوینه
امروز روز بعث ختم المرسلینه
انقد نگو که اون چنن و این چنینه
رحمت سرازیر از سَما رو به زمینه
یعنی که امشو مبعثه، مبعث مبارک
مرز بین دانایی و نادانی بسیار باریک و نزدیک به هم است ...
دانایان ، اول فکر می کنند بعد کاری را انجام می دهند،
اما نادانان اول کاری را انجام می دهند و بعد راجع به آن فکر می کنند!
از بس که غم بُخوردُم، مین دلم جا نیه
اینجه به غیر غصه، چیزی مال ما نیه
هر رو یه چیز تازه ، هُنگیره حال مایه
خوش به حال اونی که، میون دنیا نیه
از کدومش بُگُم که ، نُگُفتنُم بِیتره
چه فایده داره گفتن، گوش کسی وا نیه !
یَه لقمه نن بیاردی، به سختی مین خانه
هِری بخوری هِوینی، غیر خمیروا نیه
مرغ هابیه پادشا ، گوشت هابیه اوسانه
شکم خیلیا یَم، وا میوه آشنا نیه!
این از خوراک مردم ، اگه هُخوای واز هُنگم
تا بِوینی که دردا ، همین دو سه تا نیه
صُب هِرِوی سرکار، تا هِری گرم هاباشی
بچسبی به یَه کاری ، هِوینی برقا نیه
دستات هُمانه رو هم، تا هِنتانی بخور غم
هر چی هُخای غر بزن، گوش شنوا نیه
وایی بشینی یه گوشه ، تا واز خودش وِگرده
کاری به دست آدُم، غیر تُماشا نیه
زمستُنا گاز نیه ، تووِستون او نداریم
برقم که قطع هُنباشه، جا باریکلا ، نیه ؟
از گرونی که دگه ،چیزی هِنُنباشه گفت
دردیه که هُنکُشه ، سر به مداوا نیه
هر رو میون خانه، یه چیزایی لازمه
وایی بکشی خجالت ، وختی مهیا نیه
هی هِنگی باشه فردا ، امرو یادم برفته
هِنندانَن اهل بیت، پول جیب بابا نیه
میون این هیر ویر، وای که بیایه مِیمُن
هیج وخت کار آدُما، اِنقد افتضا نیه
واسه یی که جَم کنی، آبروته پیش مردم
جز نسیه چاره از بقال و نُنوا نیه
نه هِنتانیم در رِویم، نه هُنباشه بُمانیم
رفع گرفتاری یَم، وا صغری کبری نیه
اون که وایی بجوشه، دلش واسه این چیزا
به فکر این امورات، اصلا ابدا نیه
وا کله ی خرابُم ،هر چی که فگر هُنکُنم
این همه ناترازی ،هیج جای دنیا نیه
هِننتانُم بشمارم، از بسی که زیاده
اِنقد ، لیستش بلنده، که جای امضا نیه
فقد یه چیز دِگِه ،هُخوام بُگُم ،ببخشین
زندگی اینطری ، مایه دلشورا نیه؟
چَن وَختیه حالُم بِگِته، تیره یو تارم ماستم نِگِتو، یگدفه بشکسته تُغارم
اصلا ابدا پیش هِنره یَگ ریزه کارم جز کار خودم از همه سر در هِمیارم
نگو دَردَری ام مِن ، اسیر زری اُم مِن!
هر روز خراب هُنکنه حال منه یادش هر سمت هِرِوُم دور تنم هِنپیچه بادش
آتیش منه هُنکنه هر لحظه زیادش وختی که دلت پر غمه ، چی هُنکنه شادش؟
نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من
تا امرو من اینطر خودمه گم دِنِکردم رسوا پیش همسایه یو مردم دِنِکردم
کاری اگرم داخل آدم دِنِکردم اما خودمه داغ و دِریشم دِنِکردم !
نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من!
نشنیده بِیُم عشق چُگار هُنکنه وا دل نه هِنگه زن و نه پییر و مار و نه مِنزل
هِنگرده مین شهر همش، عاطل وباطل اصلاً مگه عاشق هُنباشه آدم عاقل ؟
نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من!
به من که پُلم اونور اویه ، چیشی هِنگی؟ به آدمی که عمریه خویه، چیشی هِنگی ؟
این گوساله چن ساله که گویه، چیش هِنگی ؟ این کله دگه گیج و کتویه، چیشی هِنگی ؟
نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من!
هر چند پِشِیمُن هاباشم وایی تو باشی هر سمتی گُریزُن هاباشم، وایی تو باشی
درماندیو داغُن هاباشم وایی تو باشی کافر یا مِسِلمُن هاباشم وایی تو باشی
نگو دَردَری ام من ، اسیر زری ام من!
دیفال کج هِنگن، یه روزی آخر هِلُمبِه
اما هِنو که ما ندیییم حتی بجنبه
لیف نازک و ظلم کلفت ،هُنباشه پاره
ضرب المثلش از قدیما خیلی به نُم به
گوش هِنندنه هیشکی به فریاد من وتو
کِی هُنباشه بیدار به فریاد ، خُسُمبِه
هر جایی شکایت هُنکنیم واسه گرونی
تحویل هندنن حرف قلمبه یو سُلُمبه
هِنگیم شکم گُسنه نه دین داره نه ایمُن
هِنگن بخورین زیره ی کِرمُن وا کُلُمبه!
هر چی که مین خانه بِیه پاک بخوردیم
نه گوشت بمانده میون دیزی نه دنبه
مثل نخ هابه کِّرِه ی هر کی که هِوینیم
یَگ عده یم هُنباشَن، همش، گرد و قلمبه
وا سکنجبین یه عده ای طارت هِنگیرن
ما در به در نونوایی یا پی نن کُمبه
گفتن که پول نفت هِمیایه سر سفره
یگ عمره بمانده چشماما رو به تلمبه
هر کی ناخونش بنده یه جایی، میون کاخ
مستاجر بدبخت مین سولاخ و سنبه
اون که بتانسته بخوره از مال مردم
گردنش کلفت و ، شکمش قد یه خُنبه
هی هنگفتن که روزای بیتر همیایه
تنها کسی که بوور هننکرد، نَنُم به
ما اینطریشه از هِمُن اول هِنُخواستیم
نه عشق به زور هُنباشه ، نه مِهر به چُمبه
مغزم داره سوت هِنکشه از وضع زُمانه
کاش کَلّه ی من کار هِنِنکردو پُلُم به!
از تو می جویم مدد ، مولا مدد !
ای که دستت می رسد، مولا ! مدد!
عاشقم بر نام زیبای شما
بی حساب و بی عدد، مولا، مدد
در شب تار دلم نور امید
روشن از تو تا ابد ،مولا ،مدد
جای خون هر لحظه در رگهای من
شور عشقت می دود مولا ،مدد
آخرین ذکر لبانم یاد توست
در سراشیب لحد مولا ،مدد
انتظار دشمنان بر لطف توست
کی شوی از دوست رد، مولا، مدد
با تمام آبرویش ، روز حشر
جرم ما را می خرد، مولا ،مدد!
خورشید از غروب دلم پا نمی شود
در این هوای مرده ، دلی وا نمی شود
دیگر امید وعده فردا به ما نده
هر روز می رود و نوبت فردا نمی شود
در این دیار سوخته از جنگ گل نکار
در پای سرب سبزه شکوفا نمی شود
گیرم که آب از سر ساحل فرا رود
ماهی که مرد ، زنده به دریا نمی شود
بیهوده گل نبار به روی مزار ما
عطری نصیب شامّه ی ما نمی شود!
آدم به جهان خوب و بدش می ماند
هر جور رود راه ، ردش می ماند
سنگین و سبک های جهان می گذرد
آسایش و رنج ابدش می ماند !
ترسم که بیایم بزنم در، تو نباشی
یا باز کند در، کس دیگر، تو نباشی
سخت است که عمری به تمنای تو باشم
در منظر من لحظه ی آخر تو نباشی
یک عمر مدد خواستم از نام بلندت
باور شدنی نیست توانگر تو نباشی
روشندلم از پرتو هر ذره عشقت
کور است هر آن دل که منور تو نباشی
شیرینی نام تو نشسته است به جانم
چه تلخم اگر قند مکرر تو نباشی
بر شاه ولایت سر تعظیم فرود آر
ای دل نکند پیرو حیدر تو نباشی!
دردا که نمک گیر ولای تو نباشم
حاشا که شفاعت گر محشر تو نباشی!
هر کاری
کردم که نُخوامِت،نِبِه! ( هر چه کردم دوستت نداشته باشم، نشد)
کفتر قلبم نشه رامت، نبه
هی بِزیُم اینور و انور،به زور
فرار کنم از مین دامت،نبه
تُوُ هادیُم گوشُمِه من صد کِرِت
که نِدِنُم گوش به کلامت ،نبه
چار قُل هی پُف بِزیُم ،بُخواندُم
دلم نلرزه به سلامت نبه
دس به سینه هِندووییُم جلو پات
مثل من هیج کسی غلامت ،نبه
هِنندانِستُم که چره واسه من
یک ریزه حُرمت به مرامت، نبه!
تازه بِفَهمیُم به جز بوی پول
هیچی دگه مین مشامت، نبه
حالا خُبه عقلمه جا نِبِشتم
غیر دلم چیزی به نامت نبه!
بِشتِه بییِی تِلّه ، شُکارم کنی
اینِجه دِگِه، دنیا به کامت،نبه!
از طرفداران صلحم، دوستدار جنگ ، نه !
اهل موسیقی و شعرم، ساز بدآهنگ ، نه!
عاشق دنیای آرام و قشنگ و سالمم
بند، جایی که نگردد سنگ روی سنگ ، نه!
می فشارم دست های دوستی را از همه
با همه همرنگ ها ، آری و ناهمرنگ ، نه!
زندگی را دوست دارم با تمام سختی اش
می کشم بر دوش بارش را، ولی با ننگ، نه!
با گلی در دست وخنجر پشت سر، خامم نکن
هوشیار هوشیارم ، گیج و مست و منگ ، نه!
میهنم را مثل جانم پاسبانی می کنم
تن به مردن می دهم اما به هر نیرنگ ، نه!
خون ایرانی میان پیکر من جاری است
از تبار کورشم ، تیمورهای لنگ ، نه!
پشت در پشتم، شجاعان و دلیران بوده اند
شیرها را نسل از شیر است از خرچنگ ، نه!
ملت اهل شهادت کی اسارت می کشد ؟
جای من در آسمان است این زمین تنگ نه!
قبر خود را می کنی با حمله بر ایران من
لیبی اینجا می شود با دست یک الدنگ؟؟ نه !!!!
چه لحظه های غم انگیز و تلخ و دشواریست
که خون این همه مظلوم بر زمین جاریست
بگو به جرم کدامین گناه کشته شدند؟
روال کار جهان بر چه رسم و معیاریست؟
به خواب ناز فرو رفته اند و بی خبرند
که وقت فاجعه و ساعت تبه کاریست
سقوط سنگ و بتن ، حجم آتش و آوار
هجوم ناله و فریاد و شیون و زاریست
درست مثل همیشه ، بدون جرم و گناه
سَموم مرگ به هر نوشکفته ای جاری است
چقدر لاله که در مشت مرگ پرپر شد
چقدر دل که از این داغ ، زخم شان کاری است
سکوت دیگر از این پس نه جایزو نه رواست
که خوی گرگ صفت ها، همیشه، خونخواری است
اگر که ما سر او را به سنگ له نکنیم
به حکم قطعی تاریخ، حکم او ساری است
برای بمب اتم چاره ای بیندیشید
که ساده رد شدن از خصم ، ساده انگاری است !
خواهی به زمانه زیست ، باید جنگید
با دشمن صهیونیست، باید جنگید
تا ضربت دست شیعه مولا را
او تست کند که چیست، باید جنگید!
==
در راه وطن دادن جان چیزی نیست
دل کندن از نام و نشان چیزی نیست
با منزلتی که شهدا می یابند
شایسته تر از داغ جوان چیزی نیست!
هر چند که دیروز دلم خون شده است
در عید غدیر شوقم افزون شده است
شادم که از انتقام سخت دیشب
خون در دل مردمان صهیون شده است !
==
آنان که به ما دست درازی کردند
با شیر دلان ترقه بازی کردند
اما در عوض هیبت صهیونها ریخت
خیبر شکنان حماسه سازی کردند!
==
در پیش ستمگراستقامت ، فیض است
جنگیدن با جهل و شرارت، فیض است
بر دشمن صهیونیست باید فهماند
در مکتب شیعیان شهادت، فیض است!
==
در عید غدیر سر به خمخانه زدیم
از عشق علی هزار پیمانه زدیم
مست از می ناب عشق مولا، بر خصم
وارد شده و ضربه جانانه زدیم!
==
چون آتش انتقام روشن بشود
دشمن به کدام حیله ایمن بشود ؟
می سوزد از آه سینه مظلومان
هر چند لباس او از آهن بشود !
==
زده دشمن به نامردی دم از جنگ
شده مست از هوای باده و بنگ
به فکر انتقامی سخت هستیم
سرش را سخت باید کوفت بر سنگ!
==
تَوَهُم تا کجا ؟ تا بی نهایت !
که ما راخسته سازد با شرارت
ولی دشمن نخوانده این طرف را
که ما را زنده می سازد شهادت!
==
به سوی عاشقان ره می سپاریم
نماز عشق بازی میگذاریم
اگر سنگ و بتن بر ما ببارد
سر از مُهر شهادت بر نداریم!
خورشید در غروب سینه ما جا نمی شود
در این هوای مرده ، دلی وا نمی شود
دیگر امید وعده فردا به ما نده
هر روز می رود و نوبت فردا نمی شود
در این دیار سوخته از جنگ گل نکار
در باغ سرب سبزه شکوفا نمی شود
گیرم که آب از سر ساحل فرا رود
ماهی که مرد ، زنده به دریا نمی شود
بیهوده گل نبار به روی مزار ما
عطری نصیب شامّه ی ما نمی شود!
با تو حتی جدل و فلسفه بافی زیباست
کَل کَل و جِر زدن و حرف اضافی زیباست
تا تو را مست غزل های دل انگیز کنم
شعر خوش طعم کنار می صافی زیباست
پا به پای تو به هر جا بروی می آیم
با تو هر چه خطر و جرم و خلافی زیباست
سالها عمر مرا زندگی ساده گرفت
تازه فهمیده ام از عشق ، تلافی زیباست
نیمه شب ها که خیال تو مرض می ریزد
پرسه دردایره تنگ قوافی زیباست
زندگی جدی و تلخ است ولی با این حال
گاه طنزی خفن و زیر لحافی زیباست!
خنده ات گفت که تو عاشق بیت قبلی
بیشتر راز دلم را نشکافی زیباست!
ای کاش کسی حادثه هایه خِبَر هِندا
از لو بُمِ غم، مرغ دل مایه پر هِندا
یا یکّی جلو فاجعه یه یَگ جوری هِنگِت
دردای همه ایرانه به دِریا، سر هِندا
تا کی قراره کام وطن تلخ هاباشه؟
کاشکا روزگار گایی به مایم شِکِر هِندا
چه خُب به وا یَگ لقمه نُنِ ساده ی خالی
دنیا به همه خنده ی بی چشم تر هِندا
طوفان بلا هر رو به شکلی هِمیایه
بِیتر نِبه که ساده تر و مختِصِر هِندا؟
هنبِشت بگیریم نفسی تازه پس از جنگ
بعد زلزله یو سیل و هزاران خطر هِندا
بی فاجعه ی بِندر عباس به مردم
چی هنبه که حق قلب و دل بی شرر هِندا
کاش حضرت حق این همه رنج و غم و درده
به دشمن اسلام و حقوق بشر هِندا
این آزمایشایی که خدا هِنگیره از ما
خُب بِه ، به هِمُن کافرای در به در هِندا
تا دست وکشن از سر مظلومای دنیا
اِنقد به اونا مهلِت هِنندایو شر هِندا
ناشکری هِنُنباشه کنیم اما چی هِنبه
به دشمن ما گردن زیر تِبَر هِندا ؟
به ملت مظلوم و ستمدیده ایران
به منتظرا مژده ی فتح و ظفر هِندا
وا امر ظهورو فرج حضرت صاحب
پاداش به این مردم خونین جگر هِندا!
آماده عاشق شدنم کو دل پاکی؟
کو روی زمین عشق شناس یقه چاکی
از بی سروسامانی دل می رود آدم
یک عمر به دنبال چنین راه هلاکی
احساس مرا هیچ کسی درک نکرده
درگیر تفاهم بشوم بهر چه ؟ با کی
گاهی به سرم می زند آرام نمانم
پایی بزنم بر سر یک جاده خاکی
جایی که هوایش بد و ناپاک نباشد
از هیچ کسی دل نشود خسته و شاکی
اما به کجا که غم و اندوه نباشد؟
آدم نکشد منت انگوری و تاکی؟
هر چند ورق می زنم اوراق جهان را
جز رنج نمی بینم و جز درد ملاکی
ای کاش در این خوان کریمانه رنگین
جز خون دل خلق خدا بود خوراکی!
از عشق تو دلگیرم و از ناز تو خسته
از خویش گریزانم و از خلق گسسته
تاوان گناهی که تو کردی دل من داد
آن خال ، عبث کنج لب تو ننشسته
بر دوش من افتاده خطایی که نکردم
آوار شده روم سکوتی که شکسته
پرواز قشنگ است ولی با دل بی غم
زیباست افق پیش پروبال نبسته
در شهر خودم هستم و انگار غریبم
این بود همه حاصل آن حس خجسته ؟
هر جای جهان آتشی افروخته دیدم
معلوم شد ای عشق که از سنگ تو جسته!
هر جا گله ای هست تو یک پایه ی آنی
کو آن که در این غائله از بند تو رسته؟
از کشمکش هسته ای ای عشق بپرهیز
از پوسته زخم تو رسیده است به هسته !
خط زدم نام تو را از همه باورها
بنویس اسم مرا در رده کافرها
سحر بود آن چه تو در کار دل من کردی
سست شد باورم از معجز پیغمبرها
دست بردار و مرا امر به معروف نکن
ای خودت صدر نشین همه منکرها
در اجاق دل من شعله ی عشقت افسرد
تو به دنبال چه ای در دل خاکسترها
آتشی نیست در این سینه خالی از عشق
گرم باید بشوم از نفس ساغرها
می روم باز به تنهایی خود برگردم
بگذارند اگر بی سر وبی همسرها !
عمرمان رفت در اصلاحی همسان سازی
کاممان تلخ شد از عاقبت این بازی
سهم من صفر و تو هم صفر، عجب همسانیم
من گله مند و تو هم منفعل و ناراضی
از پس انداز و از آتیه نیامد خبری
چه کس انداخته آن را به چه دست اندازی؟
نشنیدن و ندیدن شده عادت اینجا
همه استاد فریبند و سخن پردازی
ای مدیری که فرادست نشستی چندی
تا به کی با دل ما خسته دلان ، طنازی؟
سالها سفره ما در گروی میل شماست
تا کجا این همه خوش رقصی و خوش آوازی
ما که با بخت فروخفته خود درگیریم
تو چرا سنگ در این غائله می اندازی؟
شعله آه ضعیفان به خدا جانسوز است
ای که بر گُرده ما خسته دلان می تازی
ما پیاده پی یک لقمه نان می گردیم
تو سواری به خر مصلحت و می گازی
تا به کی تکیه بر این میز طلایی داری
تا قیامت به گمانت که تو در این فازی؟
رنج بر اثر همت کوتاه شماست
که اسیریم به این جیره چندرغازی
این امانت که خدا داده به تو عاریت است
عاقبت چون دگران قافیه را می بازی
خدمت خلق خداوند ز یادت رفته
به مقام و سمت و منصب خود می نازی
ناله این همه دلسوخته پشت سر توست
راه حق روشن و باز است و نمی آغازی
شاید این شِکوه که کردیم به جایی نرسد
مثل شکوائیه ی نزد مدیر ماضی
لااقل دلخوش از آنیم که فریاد زدیم
و گرفتیم خدا را به شهادت ، قاضی
هیچ پیغمبر کذاب نشد معجزه گر
بارالها تو خودت باز نما، اعجازی!
پرنده در قفس یا در هوا ناچار می میرد
میان آشیان یا بر سر دیوار می میرد
گمان کن که نچیند میوه های باغ را دستی
همه می پوسد و در حسرت بازار می میرد
چه فرقی می کند مردن به روی تختی از مخمل
به آن که عمق یک معدن پر از اسرار می میرد؟
تفاوت نیست در مردن، سخن از مرگ بیهودست
که هر چشمی شود یک صبح دم، بیدار می میرد
به پایان می رسد هر زندگی یک روز در جایی
کسی که نام او خط خورد از آمار، می میرد
به جنت هم که تنها باشد آدم، دل نمی بندد
دل بی عشق کم کم می شود بیمار، می میرد
من اما آمدم تا فرصت لبخند تو باشم
که می دانم دل افسرده و بی یار، می میرد
تمام شاعران شهر درد مشترک دارند
به اندک رنجشی آن طبع گوهر بار می میرد
چه کردی با دلم هی زخم پشت زخم، آزردی
ندانستی که دل از این همه آزار، می میرد؟
میان پنجه عشقت، گمان بردم که می مانم
ندیدم که به دستت دائماً سیگار می میرد
اگر قسمت شد و طبعی برایت باز جوشان شد
به حرفم گوش کن ، سر به سرش نگذار ، می میرد!
کسی را که خدا مامور حمل بارهایت کرد
کمی از گرده اش زنجیر را بردار، می میرد!
سالیان طولانی، دفتر های خاطراتی داشتم که امور هر روزم را می نوشتم،
و این دفترهای قطور، گاهی حدود یک سال ونیم از زندگی مرا در بر می گرفت.
این غزل قدیمی را به عنوان مقدمه ای بر شروع یکی از آن دفترها ، در سال 1389 سروده بودم:
شکر خدا یک دفتر دیگر فراهم شد
اما به جایش قسمتی از عمر من کم شد!
تا کی توان دارم که بنویسم؟ نمی دانم!
باید مهیای سفر بود و منظم شد!
خرم کسی که وقت رفتن توشه ای برداشت
شادان کسی که در مسیر عشق آدم شد!
من زندگی را دوست دارم ، هر کجا باشد
هر جا بگوید دوست، باید تا کمر خم شد!
اینجا هوا آلوده می گردد به غم ، هر روز
حتی « اُزُن » هم لایه اش تخریب از غم شد!
باید پی اکسیژن خالص تری باشم
سعی خودم را می کنم، شاید فراهم شد!
مولا علی چنین گفت :
سَلونی
قَبلَ اَن تَفقِدونی ....
بپرسید تا از کفم ندادید
از راز ورمز هستی ، از هر چه در ظروف ، اندیشه ها نگنجد
بپرسید!
باید بگویم آقا:
پیش شما نبودیم
تا با ارادتی تام ،
از عشقتان بپرسیم
از حب مان بگوییم،
نبودیم
تا در رکاب عشقت
خود را فدا نماییم،
بر عهد بسته خویش ، با جان وفا نماییم!
اما میان قلب
ما آرزوی نابی است
وقتی که پلک هر کس
در لحظه های آخر
دارد به هم می افتد
وقت حضور مولاست
سنگینی سکوتت
بر دشمنان روا باد
اما به دوستانت
هنگام دلنوازیست
سر می زنی به عشاق
تا در شروع غربت،
دیدار آشنایی
از خوف و وحشت مرگ
ما را دهد رهایی
از حق بخواه ما را
چندان نفس ببخشد
تا باز با ارادت
با هر توان که داریم
از عمق جان بر آریم
فریاد یا علی را
یعنی سلام آقا
یعنی درود مولا
دیدارتان مبارک!
دیدارتان مبارک!
هیچکس فکر کسی نیست، ولی ما، هستیم!
بنشینید شما، ما همه سر پا هستیم
دوست داریم که اثبات وجودی بکنیم
نخود آش همه مردم دنیا هستیم!
عبرت ما نشده ، هر چه زمین افتادیم
به زمین خوردن صد باره ، مهیا هستیم
می دهد آخر سر هستی ما را بر باد
این که هر حادثه ای هست، در آنجا هستیم
هر کجا بار زمین مانده ، بر می داریم
فکر پا و کمر و جان خود ، آیا هستیم؟
به تماشا بنشینند و به ما کف بزنند
توی گود همه ی اهل تماشا، هستیم
مستحبات مهمتر شده از واجب ها
روزه را ترک نموده، پی احیا هستیم!
بی وضو این چه نمازی است که ما می خوانیم
با کدامین کشتی عازم دریا هستیم؟
که به فریاد تو و من برسد وقت خطر
ما که با این همه دشمن تک و تنها هستیم ؟
ترک این رسم غلط را بخدا باید کرد
ما چرا شیفته وهم و گمانها هستیم ؟
هیچ بیگانه برادر نشود با من و تو
از چه رو با همه سرگرم مدارا هستیم؟
درد یوسف همه از مکر برادرها بود
ما هم امروز گرفتار همانها، هستیم !
با همه کج روی و ضعف و ندانم کاری
متوهم به شکوفایی فردا هستیم!
خبر از چلچله و ختم زمستانها نیست
ما در اندیشه یک باغ مصفا هستیم!
کاشکی زودتر از خواب گران برخیزیم
گرنه بازنده در این عالم رویا هستیم!