چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده
چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده

فقط چند ثانیه !

 در ظرف چند ثانیه چقدر میتوان زندگی کرد ؟

چقدر می توان عقب ماندگیهای قبلی را جبران کرد ؟

چقدر می توان از دیگران جلو زد ؟

شاید بگویید پاسخ به این پرسش ها در شرایط مختلف فرق می کند ، مثلاً در یک مسابقه اسب دوانی یا سایر مسابقات ورزشی هر ثانیه ای سرنوشت ساز است و می تواند نتیجه را عوض کند ، و به برد یک نفر و باخت فرد دیگر منتهی شود ، اما باید بگویم در زندگی عادی ما این ثانیه ها نه تنها به برد منتهی نمی شود بلکه گاهی به باختی عظیم و ساقط شدن خیلی ها از زندگی منجر می شود و ضررهای عظیمی ایجاد میشود که هرگز جبران پذیر نخواهد بود ، می گویید چطور ؟

 خیلی ساده است ، ما انسانهای قرن بیست و یکم کمتر عامل مهمی به نام صبر را در زندگیمان بکار می گیریم و 

به شکلی عجولانه با خیلی از مسائل برخورد می کنیم و نتیجه همان میشود که در بالا گفتم و ضررهای عظیمی که جبران آن هرگز ممکن نخواهد بود .

پشت چراغ قرمز ایستاده ام ، و در سمت چپ من کامیون بزرگی منتظر سبز شدن چراغ است ، چراغ سبز می شود و کامیون دنده را چاق میکند  و حرکت میکند من نیز همزمان حرکت کرده ام  اما وانت باری که در آخرین لحظه در تقاطع ما ایستاده ناگهان از جلوی کامیون می پیچد و  ترمز ناگهانی و بوق کشدار کامیون را برای خود به صدا در می آورد و مرا نیز که از این حرکت ناگهانی او ترسیده ام  و بشدت ترمز میکنم با ویراژی وحشتناک  مبهوت کرده و از چهار راه میگذرد ومن فکر می کنم 

که  این چند ثانیه ای که راننده متخلف به خیال خود زرنگی کرده و از چراغ قرمز عبور کرد چقدر در زندگی او موثر بوده و چقدر  توانسته است عقب ماندگیهای قبلی اش را جبران کند ؟

موتور سواری که در پی همین زرنگی با کامیونی شبیه همان کامیون برخورد کرده  و در همان صحنه تصادف جان به جان آفرین تسلیم میکند ، چطور ؟

خانواده هایی که همه روزه به همین شکل و در پی همین شبه زرنگیها از هستی ساقط میشوند چطور ؟

همه ما در زندگی گاهی چنین خطاهایی را مرتکب می شویم ، اما آیا با خود می اندیشیم که با این چند ثا نیه کمتر یا بیشتر چقدر میتوانیم تاثیرات مخرب و مفید برای خود و دیگران ایجاد کرده و مخاطرات خانمانسوز را سبب شویم یا از آنها

جلوگیری کنیم ؟

اگر یاد بگیریم که در زندگی فقط به اندازه ای که به حقوق دیگران احترام گذاشته باشیم ، صبر پیشه کنیم قطعاً خیلی از آسیب های اجتماعی و انسانی از جامعه ما رخت خواهد بست .



دوبیتی

 نه عقلی بود تا عاقل بمانیم

نه شوری تا به کار دل بمانیم

چه حاصل داشت دنیا دیدن ما

جز اینکه مثل خر در گل بمانیم ! 

دوبیتی

دو روز عمر ، آبی بود و خوابی 

لب خشکی ، بیابانی ، سرابی

کتاب زندگی را هر چه گشتیم 

ندیدیم از کسی ، حرف حسابی !

 

                                

 

                                                 * *

 

 

 

بزن لبخند دنیا مال ما ، شه

دوباره عشقمون از خواب ، پا  ، شه 

چنان از نو بسازیم زندگی ،  رو

که  حتی با اجل از هم نپاشه !

 

چاووشی

توتیای دیده عشاق باد 

خاکپای زائران کوی عشق


بر مشامم می رسد عطری نجیب

می وزد گویا نسیم از سوی عشق


در رگ و خونم شرار افتاده است

می دود در سینه ام آهوی عشق


عطر کعبه در فضا پاشیده اند

آمد از سمت مدینه بوی عشق


زائران با صفای کوی دوست

خیر مقدم بر شما از سوی عشق !

مهر گان  و مهربانی ، هر دو را گم کرده ام !

عاشقی ، آوازخوانی ، هر دو را گم کرده ام !

هر چه برگ سبز می بینی من از کف داده ام !

هم بهار و هم جوانی ، هر دو را گم کرده ام !

راه دارد رو به پایان میرسد ، مقصد کجاست

چه زمین ، چه آسمانی ، هر دو را گم کرده ام !

نه هوای ماندن و نه شوق رفتن در سرم 

در  شب سرد خزانی ، هر دو را گم کرده ام !

پیچ و خم از بس که  دیدم در مسیر زندگی 

هم نشانه  ، هم نشانی هر دو را گم کرده ام !

نه دلم آرام  شد ، نه روحم آرامش گرفت 

در حقیقت با تبانی ، هر دو را گم کرده ام !

سلام

دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده است ،

مدتهاست نه حرفی زده ای و نه چیزی گفته ای و من هم !

انگار هوای بین من و تو آنقدر سرد شده که رفتارمان را منجمد کرده و دلهایمان را بی طپش !

بین ما هیچ اتفاق خاصی که کدورت آمیز باشد نیفتاده !

فقط کمی شاید خودخواهی  قانعمان نمی کند که به هم بهتر بیندیشیم !

با خودم می اندیشم : مگر زندگی ما از چند تا ازهمین روزها تشکیل شده که نیمی از آن را بیهوده هدر می دهیم ؟

 چقدر می توانیم دیوارهای بی بنیاد بی مهری را بالا ببریم که بر سر خودمان فرو نریزد و در آوار خود مدفونمان نسازد ؟

مگر تا امروز که بیشتر سهم خود را از زندگی برداشت کرده ایم برایمان جز مشتی خاطرات تلخ و شیرین چه مانده است ؟

نمی خواهم فردا که نیستم به من بیندیشی و یا فردا که تو نیستی من بر غرور بی جای خودم در دوری از تو بگریم ، که نه اندیشه تو مرا سودی دارد و نه گریه من تو را !

اصلاً هیچ عیبی ندارد که تو به دیدنم نیامده ای و از حالم نپرسیده ای ! من خود به دیدنت و پرسشت خواهم آمد .

در می زنم ، و تو به رویم می گشایی و بی هیچ تاملی گل سلامم را در راهروی آغوشت می افشانم و عطر لبخندت را 

از غنچه لبت تنفس میکنم !


خر

هر کلمه ای درهر زبانی گاه دارای چند معنی مختلف است که با توجه به سیاق جمله و موضوع سخن معنی صحیح و مناسب برای آن در نظر گرفته میشود اما برخی کلمات در یک زبان علاوه بر معنای صریحی که دارند در ترکیب با کلمات دیگر به شکل یک اصطلاح هم به کار گرفته میشوند که تنها کسانی آن اصطلاح را درک میکنند که با آن زبان زندگی کرده و در متن آن جامعه حضور دارند و آشنایی با زبان مورد نظر برای دانستن مفهوم آن جنبه اصطلاحی و عرفی کفایت نمی کند . 

یکی از کلماتی که چنین بار مفهومی و اصطلاحی وسیعی را در خود جای داده کلمه " خر " می باشد ، خر که در فرهنگ های لغت تحت عنوان الاغ ترجمه میشود در فرهنگ ایرانی دهها معنی اصطلاحی را به شکل ترکیب با کلماتی دیگر یدک میکشد که  کلمه جدید هیچ شباهتی با کلمه اولیه نداشته و کاملاً دور از ذهن خواننده نا آشنا با فرهنگ آن جامعه است ، در زیر به پاره ای از مهمترین ترکیبات کلمه مذکور که در کشور ما رایج است میپردازیم :

خر پول : کسی که پول فراوان دارد .

خر خوان : کسی که زیاد درس میخواند .

خر کار : کسی که زیاد کار می کند .

خرفهم : کسی را به زور متوجه مطلبی کردن .

خر زور : کسی که زور زیاد دارد ، نیرومند .

خریت : مصدر جعلی برای واژه حماقت .

خرکی : عملی را بی توجه و بی احتیاط انجام دادن .

خر خواب : کسی که زیاد میخوابد .


دلیل این که چرا از کلمه خر چنین سوء برداشت هایی شده و این اصطلاحات را از گذشته های دور که تاریخ دقیق آن مشخص نیست ساخته اند ، روشن  نیست زیرا نه حماقت را به الاغ می توان نسبت داد که حیوانی کاملاً هشیار و فرمانبردار است 

تا آنجا که در گذشته ها که مرکب سفرهای دور ودراز بود صاحبش می توانست با خیال راحت در حین سواری چرتی بر پشت حیوان بزند و بیمی از بیراهه رفتن مرکب خود یا سقوط در گودال ها نداشته باشد و مطمئن باشد که پای حیوان در هیچ سوراخی هم فرو نخواهد رفت و از سوی دیگر پول یا بعضی دیگر چیزها را هم نمیتوان به آن نسبت داد به هر حال دقت در یافتن کلمات جدیدی از این دست می تواند راهی  برای تحقیق در ریشه این اصطلاحات بگشاید و به برخی پرسشهای پژوهندگان پاسخ دهد البته باید اضافه کرد که کلماتی مانند خرگوش ، خر مگس ، خر خاکی ، خرک ، خرپا  و خر وار ( واحد وزن برابر سیصد کیلو گرم که در اصل خر بار یعنی توانایی حمل بار یک خر بوده است .  )و نظایر آنها کلماتی مستقل هستند که وجه تسمیهی بر آنچه بر آن اطلاق میشوند دارند و در دایره اصطلاحات مورد نظر ما جای نمی گیرند .






کعبه کجاست ؟

فرقی ندارد ، که کجا باشی !

کافیست که یاد خدا باشی 

بالا و پایین ، روستا و شهر

زیباست وقتی با صفا باشی 

بیت الحرام و کعبه بسیار است !

با صاحبش گر آشنا باشی !

گرد زمین بیهوده می گردی 

وقتی نمی خواهی رها باشی !

دلهای تنگ و خسته را دریاب

تا زائر کوی منا باشی 

مقبول درگاهی  ،  اگر گاهی 

افتادگان را دست و پا باشی !

پلکی بزن ای دل به بیداری 

ترسم که در خواب فنا باشی !

دارد صدای عشق می آید !

حیف است دور از ماجرا باشی !






دوبیتی

کنارم ، عید قربان ، جات خالی

که باشی و بدم جان ، جات خالی

که باشی و ببینی سوز عشقت 

دلم را کرده بریان ، جات خالی !

دوبیتی

در دل تنگم غم عشق تو بس

میکشم از شوق تو هر دم نفس

کاش که زنجیر مرا بگسلند

پر بزنم سوی تو از این قفس ....

من ، موسی و بنده گنهکار

 عنایت خداوند شامل حالم شده و حج گذار بیت ا ... الحرام شده ام .

خیلی ها التماس دعا گفته اند ،

برخی تقاضا کرده اند  در طواف خانه خدا رکعتی به یادشان بگذارم ،

و خیلی ها هم هیچ نگفته اند ،

 و شاید خبر دار هم نشده اند که چیزی بگویند ،

خیلی ها هم که میخواستند چیزی بگویند ، زبانی برای گفتن نداشتند ، پدرم ، مادرم ، و ....  

آخر آنها سالهاست که چهره از من بر گرفته و راهی دیاری غریب شده اند و خاموشی پیشه کرده اند !

اما من ،

به یاد همه کسانی که التماس دعا گفته یا نگفته اند هستم !

دوست دارم رسول پیامهای گفته و ناگفته دوستان و یاران و عزیزانم به پیشگاه حضرت حق باشم !

دوست دارم طنین ناله دلسوختگان حضرتش در فضای امن حرم  باشم 

 و من 

فریاد می زنم 

از اعماق وجودم ،

و سراپا التماس می شوم 

و تضرع 

و پیامهای گفته و نگفته را 

با گوهر اشک ، زینت می دهم و در فضای امن حرم می پاشم !

من هیچ نیستم !

من هیچ ارتباط خاصی با خداوند ندارم !

 و من 

از  هیچکدام از آنها که التماس دعا گفتند یا نگفتند ، بهتر نیستم !

اما ، آنها !

به من شرف بخشیدند و کسی حسابم کردند !

و به رسالت ابلاغ پیامشان برگزیدند !

و من ! 

شادم که به رسالتی چنین بزرگ و عظیم  ، نائل شدم !

پروردگارا :

 تو که همه جا هستی !

  و تو که همه گفته ها و نگفته ها را می دانی !

و تو که برای استجابت دعای بندگانت به واسطه ای ، آن هم چون من ، این آلوده سیاه دل ، نیازی نداری !

اما برای حفظ آبروی این گناهکار امت ،

حاجات آنان را بر آور !

و آن چه را که از تو خواسته اند ، به آنان عنایت فرما !

و من داستان دعای باران و حضرت موسی و غلام سیاه گنهکار را بخاطر می آورم :

حضرت موسی با جمعی یاران در طلب باران به نماز نشستند ،

 ندا آمد که یا موسی : گناهکاری در جمع  شماست ، بر گو بیرون رود تا دعایتان مستجاب سازم !

و موسی چنان کرد !

سیاه گناهکار نگاهی به آسمان انداخت و در دل با خدای گفت :

پروردگارا چنین آبروی بندگان بردن ، شایسته بزرگی چون تو نیست !

و باران فراوان بارید !

بی آن که کسی رسوا گردد !

موسی عرضه داشت : پروردگارا کسی از جمع بیرون نرفت ، چه رخ داده است ؟

و اکنون هزاران سال بعد از موسی ، این منم 

گناهکاری در جمع بندگانت ! که اگر من شایسته این رسالت نیستم ، تو ، شایسته آن بزرگواریها و آقایی ها هستی !

پروردگارا :

آبروی این بنده گنهکار را به استجابت دعای همه آنها که التماس دعا گفتند یا  نگفتند حفظ فرما !

دوبیتی

زدی دندان غم بر این دل کال

وتف کردی میان سطل آشغال

برایت ای دل غمگین بمیرم

که عمری خون شدی حالا لجن مال !

چشمهایم برای دیدن تو ، تا برای همیشه دلتنگند 



غزل

قدر نسیم مختصری می وزی به من

از لابلای خواب دری می وزی به من

 گاهی سکوت پنجره را پاره میکنی 

گاهی سرک کشیده سری می وزی به من

آشوبی از بهار و غزل می شود بپا

وقتی که سخت شعله وری می وزی به من 

در می زنی ، سلام و بدرود ، بعد ، هیچ

غافل که چشمهای تری می وزی به من

عادت نمی کنم به آمدنت و نماندنت 

هر دم که عازم سفری میوزی به من

گفتم شب سیاه مرا صبح تازه نیست ؟ 

گفتی می آیی و سفری میوزی به من !







جای خالی چشمت

خسته ام !

دست مرا در دست خود بفشار

زندگانی را نثارم کن

از پس لبخند مه آلوده ایام

سر خوش بوی بهارم کن 

سایه ها دارند هی قد میکشند اینجا

ذهن من خاکستری تر میشود هر روز

جای چشمت همچنان خالی است

پلک بگشا ، بی قرارم کن !

دوبیتی ،برای آنها که اهل دل هستند

جوونیت ذره ذره رفت و کم شد 

نصیبت از زمونه درد و غم شد 

فدای بار سنگین تو ، مادر 

که تا من پا بشم ، قد تو خم شد !


                     ***


اگه در رو ببندی کوچه بازه 

 اگه ترکم کنی صبرم درازه 

بزن ساز دلت رو تا برقصم 

تموم زیر و بم های تو ، نازه !


                    ***


من اون جام بلورم که شکسته

غروری سوت و کورم که شکسته

دیگه درد دلی واسم نیارین 

من اون سنگ صبورم که شکسته !


                      ***


به هرچی چشم شور وتنگه ، لعنت !

به هر آدم که بی فرهنگه ، لعنت !

بذارین عاشقا عاشق بمونن

تو راه دل به هرچی سنگه ، لعنت !


                       ***


بذار با تو فقط قدری بخندم

به روی غصه درها رو ببندم 

دلم لک زد برای بوسه تو 

ولی افسوس بالا می ره قندم !

خوش آمد گویی

ای خنده ات همیشه درخشان ، خوش آمدی

ای آفتاب روضه رضوان ، خوش آمدی 

گرما بده به سینه ما سایه دیدگان 

لبخند دیگری بزن ای جان ، خوش آمدی !

غزل

با تو برای بال زدن ، آسمان کم است !

تا آسمان تازه بسازم ، زمان کم است !

باید برای عشق تو صدها غزل سرود 

حرف از ستاره و گل و رنگین کمان ، کم است !

خواب از سرم پریده ، به آغوش من بیا 

تا جان دهم کنار تو هر چند جان کم است !

نامت نشسته بر لب سلولهای من 

در ذکر نام قدسی تو یک دهان کم است !



روح لطیف

روحم لطیف هست ، دقیقن شبیه تو

در هم شکسته است ولیکن شبیه تو

در سنگ باد حادثه درگیر ماندنم  

 لبریزم از  صدای شکستن شبیه تو 

 دل داده ام  به جستن روح رمیده ام

روحی  که مانده  در تن یک زن شبیه تو

دارد طلوع می کند از انتهای شب

در من هزار آتش روشن شبیه تو !

با یاد تو سرودن و  دیوانگی خوش است 

دل می دهم به عشق و شکفتن شبیه تو !

غرور

هنوز نشده  سلامی را پاسخ  گویی 

و خیلی ها بی آن که منتظر پاسخی باشند سلامت کرده اند !

هنوز لبانت شیرینی لبخندت را نچشیده اند !

با خودت هم انگار قهری !

هنوز نگاهت به دل ٍ سردی گرما نبخشیده است !

هنوز دستت معنای واژه مخمل را نمی داند!

و پایت شکوه پایین آمدن از قله غرور را !

سنگها هم گرم می شوند و سرد! و گاه می شکنند ، اما تو همیشه سردی و هرگز گرم نبوده ای !

با خودت آشتی کن !

اما نه ! 

 تو تنها می توانی مغرور باشی و خشک ، حتی باران هم که ببارد خیس نمی شوی  !

چتری که از غرور بر سر داری نمی گذارد ترنم باران هوای عشق را در دلت برانگیزد !

پس همان که می خواهی باش !

بگذار دیگرات با دیدنت ادب بیاموزند و آداب فرا گیرند !

اگر تو نباشی چه کسی مفهوم لبخند را خواهد فهمید و زیبایی تواضع را و لطافت محبت را ؟

مگر نه اینکه :

تعرف الاشیاء به اضدادها ؟


غزل کوتاه

شیرین بیا که تلخی ام از حد گذشته است 

بی تو چه سالها که به من بد گذشته است 

خوابی به چشم خسته من ارمغان بیار

کارش از آن که بی تو بخوابد ، گذشته است ! 







دختر خوب کجاست ؟

به خواهرم می گویم : 

برای پسرت که دارد زمان ازدواجش می گذرد چه کرده ای ؟ لبخند می زند و می گوید : هنوز دختر خوبی پیدا نکرده ایم !

به خانه دوستی رفته ام تا احوالپرسی کنم ، ضمن صحبتهایش می گوید : راستی دختر خوبی سراغ نداری تا برای پسرم به خواستگاری برویم ! 

و من و حتماً همه شما که حرفهای مرا می شنوید  بارها و بارها در طول زندگیمان کلمه " دختر خوب " راشنیده ایم و همیشه افراد زیادی را دیده ایم که از این خانه به آن خانه و ازین کوچه به آن کوچه و ازین شهر به آن شهر می روند و به دنبال دختران خوب می گردتد !!

من تازگیها متوجه شده ام که همه آنهایی که به دنبال دختر خوب می گردند هرگز به این نکته نپرداخته اند که آیا پسر ما خوب است ؟ آیا فقط باید دخترها خوب باشند ؟ آیا تمام مسئولیتها و تکالیف متوجه دختران و خانواده آنان است ؟

 آیا فقط دختر دارها مسئول  تربیت  صحیح دخترانشان  هستند  ؟

آیا پسران و خانواده هایشان تکلیفی برای خوب بودن ندارند ؟

آیا دختران خوبی که ما با هزاران دردسر به دنبالشان میگردیم تا به همسری پسرانمان در آیند در برابر پسرانی که خوب نیستند ، همچنان خوب خواهد ماند ؟

چرا یادمان رفته است که همه انسانها  در برابر خود و خانواده و جامعه مسئول هستند ؟

چرا فراموش کرده ایم که مسئولیت مرد و زن نمی شناسد و فقط نوع تکالیف و وظایف فرق میکند ؟

جامعه انسانی از ترکیب دختران و پسرانی شکل میگیرد و تداوم می یابد که همان مردان و زنان آینده را تشکیل میدهند ، 

بنابراین مسئولیت خوب بودن متوجه همه ماست و بیاییم منصفانه به این بیندیشیم که اگر پسرها خوب نباشند ، خوب بودن دخترها به تنهایی هیچ ثمری نخواهد داشت و در مواجهه دختران خوب با پسران ناخوب تنها اتفاقی که خواهد افتاد آن است که دختر های خوب هم روزی صبرشان به پایان خواهد رسید و ناخوب خواهند شد !

بیاییم به ویژگیهای پسر خوب هم فکر کنیم و ببینیم آیا پسر ما هم آن خصوصیات خوب بودن را دارد یا نه  آن گاه  برای پسران خوب به دنبال دختران خوب بگردیم !

اما در عمل خیلی از  ما چه می کنیم ؟

پسری را که ظهر از خواب بلند می شود و هنگام نهار از مادرش برای صبحانه نان گرم طلب میکند و سپس تا نیمه شب و یا خیلی وقتها تا فردا صبح یا گاهی چند روز از او خبری نداریم و به دنبال هیچ شغل و فعالیت مثمری نمی رود و بودن با دوستان را بر حضور در کنار خانواده ترجیح می دهد و هیچ تلاش موثری برای بهره بردن از نیروی بی پایان جوانی نمی کند و خیلی از چیزهای دیگر که نمی خواهم به آنها بپردازم ، را برای اینکه به راه صلح و سعادت رهنمون شویم و به اصطلاح به زندگی پای بند نماییم به فکر پیدا کردن دختری خوب می افتیم تا ازدواج کند و توسط رسولی از جنس مونث به راه راست هدایت گردد ! اما آیا این پیامبر موفق خواهد بود ؟

ما مسولیت سالهایی را که باید برای تربیت پسری خوب صرف میکردیم و نکردیم به کدام توقع بر دوش شخص دیگری می گذاریم و از او انتظار داریم علاوه بر خوب بودن باعث خوب شدن پسر ما نیز بشود ؟

چرا عادت کرده ایم خوب بودن را از دیگران بخواهیم و برای خودمان وظیفه ای در ین باب قائل نباشیم ؟

من دختران و پسران خوب  زیادی را  می شناسم اما اگر شما تنها به دنبال دختر خوب می گردید و پیدا نمی کنید به این فکر کنید که  واژه خوب برایتان به درستی معنا نشده و از خوب بودن درک صحیحی نداشته و توقعی بیش از بار معنایی آن داشته اید .


بهانه

این که فقط کنار تو باشم ، بهانه نیست 

می خواهم اینکه یار تو باشم ، ترانه نیست 

افتاده ام به جاری رود نگاه تو 

دست مرا بگیر که جز تو ، کرانه نیست !

مرا دریاب

روح آزرده ام ، مرا دریاب

دل افسرده ام ،  مرا دریاب

صبح سرزندگیم بی تو گذشت 

عصر دلمرده ام ، مرا دریاب !

دوبیتی

برایت آینه قرآن می آرم

دلی دردآشنای جان می آرم

برای سردی گلدان قلبت 

گل خورشید تابستان می آرم !


                ***

 

برایت لاله و ریحان می آرم

گلی از روضه رضوان می آرم 

حلالم کن که خیلی قابلت نیست 

تهی دستم و دارم جان می آرم !


                ***


نسیمی سمت داغستان بیاور

شمیمی از گل و ریحان بیاور 

به طبع شور بختان   کویری 

غزلهایی پر از   باران بیاور !







غزل

پر می دهم دل را در آبی های بی سویت

هجرت خوش است از روستای طاق ابرویت

با من بیا آن سوی فرداهای روشن را 

خورشید ها می جوشد از سمت تکاپویت 

از بس که تیر عشق در چشمان مست تست

رم می دهم صحرای عشقم را در آهویت 

مستی اگر از سکر عشقت نیست ،نا زیباست 

مستم کن از جام شراب چشم جادویت 

تا هفت شهر عشق را همراه تو باشم 

دستی به دور گردن و دستی به بازویت 

ای که نسیم صبح را هر شب می انگیزی

پر کن نفسهای مرا از عطر گیسویت !


دوبیتی

تو و عشقت رو به دنیا نمیدم

کسی رو توی قلبم جا نمی دم

اگه دنیا بریزه رو سر من

که از تو دل ببرم ، وا نمی دم !

 

            ***

 

هنوزم من تو رو کم دوست دارم

برات هر دم بمیرم ، دوست دارم

نمی دونی که مردن چه قشنگه

رو زانوت جون که می دم دوست دارم !

 

               ****

 

دل وامونده آدم باشه خوبه

همیشه شاد و بی غم باشه خوبه

غم عشقو ولی من دوست دارم  

بهای عشق مرگم باشه خوبه

 

               ****

 

دم مرگم که باشه  ، خوبه  ،  خوبه

برا یک دم که باشه ، خوبه  خوبه

برای عشق می میرم و می گم   ( برا عشق تو می میرم و میگم )

دلا با هم که باشه خوبه ، خوبه


                    ***

 

کنار عشق محنت هم قشنگ است

به عشق و رنج عادت هم قشنگ است

به جرم عشق بیرونت کنند از

بهشت و باغ جنت ، هم  ، قشنگ است

 

                ***

 

کنار عشق  ، طاقت هم قشنگ است

صبوری وقت محنت هم قشنگ است

برای دیدن یاران یکدل

حضوری گر نشد چت (  chat )هم قشنگ است

 

غزل

در غربت این سینه دلم آه که تنگ است 

هر روز به شوق تو دلم گوش به زنگ است 

چه جمعه و چه شنبه تو را چشم به راهم 

روزی که خبر از تو بیاید ، چه قشنگ است 

دنیای بدون تو ، خرابیست  ، غم آباد 

شهریست پر از شیشه که در خدمت سنگ است !

دنیای عروسک زده پر زر و تزویر

هر گوشه آن گوشه ای از شهر فرنگ است 

عطر نفست کاش در این خانه بپیچد 

یاس دل ما سوخته آتش جنگ است 

احساس نکن یار و مدد کار نداری 

 هر حنجره  ای سنگر صد مرد و تفنگ است !

آقا بلد راه به غیر از تو نداریم 

بی همرهیت تا به ابد قافله لنگ است !

برخیز که با آمدنت جشن بگیریم 

آغاز تو میلاد بهاری همه رنگ است !



ما و مهاتما

شنیدم که روزی مهاتما گاندی در هنگام سوار شدن به قطار یک لنگه از کفشهایش از پایش در آمد و بین سکو و ریل قطار افتاد ، یعنی جایی که برای  او امکان برداشتن کفش وجود نداشت و قطار هم در شرف حرکت بود ، گاندی لنگه دیگر کفش را هم از پای در آورد و از پنجره ، همانجا انداخت ، وقتی به او گفتند چرا اینچنین کردی ؟ پاسخ داد : یک لنگه کفش به درد من نمی خورد و برای کسی هم که لنگه دیگر را پیدا کند ، ارزشی نخواهد داشت بنابر این حال که من کفشم را از دست داده ام بگذارید فقیری که آن را پیدا می کند  لا اقل یک جفت کفش یافته باشد تا به دردش بخورد !

و من در حیرتم از اندیشه مهاتما که چنین بلند  بر آسمان انسانیت بوسه زده است !

کدام یک از ما در چنین هنگام ،  چنان اندیشه ای به ذهنمان خطور خواهد کرد ؟ 

دل تنگی

دلم برای غزلهای چشم تو تنگ است 

دل نگاه تو اینروزها چرا سنگ است ؟

کمی  به جبهه دل تنگیم هوی بفرست 

که بین عقل و دل من برای تو جنگ است ! 

تمام حال و هوای تو در سرم جاریست 

دلم برای طپیدن به تو هماهنگ است ! 

کبوتران نگاهت کدام سو رفتند ؟

که آسمان همه جایش همیشه یک رنگ است !