-
ترسم که بیایم بزنم در، تو نباشی
سهشنبه 17 تیرماه سال 1404 14:42
ترسم که بیایم بزنم در، تو نباشی یا باز کند در، کس دیگر، تو نباشی سخت است که عمری به تمنای تو باشم در منظر من لحظه ی آخر تو نباشی یک عمر مدد خواستم از نام بلندت باور شدنی نیست توانگر تو نباشی روشندلم از پرتو هر ذره عشقت کور است هر آن دل که منور تو نباشی شیرینی نام تو نشسته است به جانم چه تلخم اگر قند مکرر تو نباشی بر...
-
هر کاری کردم که نُخوامِت،نِبِه!( غزل با گویش شاهرود زیبا)
دوشنبه 16 تیرماه سال 1404 14:33
هر کاری کردم که نُخوامِت،نِبِه ! ( هر چه کردم دوستت نداشته باشم، نشد) کفتر قلبم نشه رامت، نبه هی بِزیُم اینور و انور،به زور فرار کنم از مین دامت،نبه تُوُ هادیُم گوشُمِه من صد کِرِت که نِدِنُم گوش به کلامت ،نبه چار قُل هی پُف بِزیُم ،بُخواندُم دلم نلرزه به سلامت نبه دس به سینه هِندووییُم جلو پات مثل من هیج کسی غلامت...
-
از طرفداران صلحم، دوستدار جنگ ، نه
چهارشنبه 28 خردادماه سال 1404 15:51
از طرفداران صلحم، دوستدار جنگ ، نه ! اهل موسیقی و شعرم، ساز بدآهنگ ، نه! عاشق دنیای آرام و قشنگ و سالمم بند، جایی که نگردد سنگ روی سنگ ، نه! می فشارم دست های دوستی را از همه با همه همرنگ ها ، آری و ناهمرنگ ، نه! زندگی را دوست دارم با تمام سختی اش می کشم بر دوش بارش را، ولی با ننگ، نه! با گلی در دست وخنجر پشت سر، خامم...
-
چه لحظه های غم انگیز و تلخ و دشواریست
سهشنبه 27 خردادماه سال 1404 01:08
چه لحظه های غم انگیز و تلخ و دشواریست که خون این همه مظلوم بر زمین جاریست بگو به جرم کدامین گناه کشته شدند؟ روال کار جهان بر چه رسم و معیاریست؟ به خواب ناز فرو رفته اند و بی خبرند که وقت فاجعه و ساعت تبه کاریست سقوط سنگ و بتن ، حجم آتش و آوار هجوم ناله و فریاد و شیون و زاریست درست مثل همیشه ، بدون جرم و گناه سَموم مرگ...
-
رباعی- خواهی به زمانه زیست، باید جنگید
سهشنبه 27 خردادماه سال 1404 00:43
خواهی به زمانه زیست ، باید جنگید با دشمن صهیونیست، باید جنگید تا ضربت دست شیعه مولا را او تست کند که چیست، باید جنگید! == در راه وطن دادن جان چیزی نیست دل کندن از نام و نشان چیزی نیست با منزلتی که شهدا می یابند شایسته تر از داغ جوان چیزی نیست!
-
رباعی - عید غدیر و انتقام سخت
شنبه 24 خردادماه سال 1404 13:27
هر چند که دیروز دلم خون شده است در عید غدیر شوقم افزون شده است شادم که از انتقام سخت دیشب خون در دل مردمان صهیون شده است ! == آنان که به ما دست درازی کردند با شیر دلان ترقه بازی کردند اما در عوض هیبت صهیونها ریخت خیبر شکنان حماسه سازی کردند! == در پیش ستمگراستقامت ، فیض است جنگیدن با جهل و شرارت، فیض است بر دشمن...
-
دوبیتی:زده دشمن به نامردی دم از جنگ
جمعه 23 خردادماه سال 1404 19:50
زده دشمن به نامردی دم از جنگ شده مست از هوای باده و بنگ به فکر انتقامی سخت هستیم سرش را سخت باید کوفت بر سنگ! == تَوَهُم تا کجا ؟ تا بی نهایت ! که ما راخسته سازد با شرارت ولی دشمن نخوانده این طرف را که ما را زنده می سازد شهادت! == به سوی عاشقان ره می سپاریم نماز عشق بازی میگذاریم اگر سنگ و بتن بر ما ببارد سر از مُهر...
-
خورشید در غروب سینه ما جا نمی شود
یکشنبه 18 خردادماه سال 1404 23:18
خورشید در غروب سینه ما جا نمی شود در این هوای مرده ، دلی وا نمی شود دیگر امید وعده فردا به ما نده هر روز می رود و نوبت فردا نمی شود در این دیار سوخته از جنگ گل نکار در باغ سرب سبزه شکوفا نمی شود گیرم که آب از سر ساحل فرا رود ماهی که مرد ، زنده به دریا نمی شود بیهوده گل نبار به روی مزار ما عطری نصیب شامّه ی ما نمی شود!
-
با تو حتی جدل و فلسفه بافی زیباست
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 00:01
با تو حتی جدل و فلسفه بافی زیباست کَل کَل و جِر زدن و حرف اضافی زیباست تا تو را مست غزل های دل انگیز کنم شعر خوش طعم کنار می صافی زیباست پا به پای تو به هر جا بروی می آیم با تو هر چه خطر و جرم و خلافی زیباست سالها عمر مرا زندگی ساده گرفت تازه فهمیده ام از عشق ، تلافی زیباست نیمه شب ها که خیال تو مرض می ریزد پرسه...
-
ای کاش کسی حادثه هایه خِبَر هِندا ( در سوگ فاجعه بندر عباس) به گویش شاهرودی
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 13:11
ای کاش کسی حادثه هایه خِبَر هِندا از لو بُمِ غم، مرغ دل مایه پر هِندا یا یکّی جلو فاجعه یه یَگ جوری هِنگِت دردای همه ایرانه به دِریا، سر هِندا تا کی قراره کام وطن تلخ هاباشه؟ کاشکا روزگار گایی به مایم شِکِر هِندا چه خُب به وا یَگ لقمه نُنِ ساده ی خالی دنیا به همه خنده ی بی چشم تر هِندا طوفان بلا هر رو به شکلی هِمیایه...
-
آماده عاشق شدنم کو دل پاکی؟
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1404 23:36
آماده عاشق شدنم کو دل پاکی؟ کو روی زمین عشق شناس یقه چاکی از بی سروسامانی دل می رود آدم یک عمر به دنبال چنین راه هلاکی احساس مرا هیچ کسی درک نکرده درگیر تفاهم بشوم بهر چه ؟ با کی گاهی به سرم می زند آرام نمانم پایی بزنم بر سر یک جاده خاکی جایی که هوایش بد و ناپاک نباشد از هیچ کسی دل نشود خسته و شاکی اما به کجا که غم و...
-
از عشق تو دلگیرم و از ناز تو خسته
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1404 20:35
از عشق تو دلگیرم و از ناز تو خسته از خویش گریزانم و از خلق گسسته تاوان گناهی که تو کردی دل من داد آن خال ، عبث کنج لب تو ننشسته بر دوش من افتاده خطایی که نکردم آوار شده روم سکوتی که شکسته پرواز قشنگ است ولی با دل بی غم زیباست افق پیش پروبال نبسته در شهر خودم هستم و انگار غریبم این بود همه حاصل آن حس خجسته ؟ هر جای...
-
خط زدم نام تو را از همه باورها
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1404 20:14
خط زدم نام تو را از همه باورها بنویس اسم مرا در رده کافرها سحر بود آن چه تو در کار دل من کردی سست شد باورم از معجز پیغمبرها دست بردار و مرا امر به معروف نکن ای خودت صدر نشین همه منکرها در اجاق دل من شعله ی عشقت افسرد تو به دنبال چه ای در دل خاکسترها آتشی نیست در این سینه خالی از عشق گرم باید بشوم از نفس ساغرها می روم...
-
عمرمان رفت در اصلاحی همسان سازی
شنبه 23 فروردینماه سال 1404 20:18
عمرمان رفت در اصلاحی همسان سازی کاممان تلخ شد از عاقبت این بازی سهم من صفر و تو هم صفر، عجب همسانیم من گله مند و تو هم منفعل و ناراضی از پس انداز و از آتیه نیامد خبری چه کس انداخته آن را به چه دست اندازی؟ نشنیدن و ندیدن شده عادت اینجا همه استاد فریبند و سخن پردازی ای مدیری که فرادست نشستی چندی تا به کی با دل ما خسته...
-
پرنده در قفس یا در هوا ناچار می میرد
پنجشنبه 21 فروردینماه سال 1404 23:02
پرنده در قفس یا در هوا ناچار می میرد میان آشیان یا بر سر دیوار می میرد گمان کن که نچیند میوه های باغ را دستی همه می پوسد و در حسرت بازار می میرد چه فرقی می کند مردن به روی تختی از مخمل به آن که عمق یک معدن پر از اسرار می میرد؟ تفاوت نیست در مردن، سخن از مرگ بیهودست که هر چشمی شود یک صبح دم، بیدار می میرد به پایان می...
-
شکر خدا یک دفتر دیگر فراهم شد
سهشنبه 5 فروردینماه سال 1404 17:38
سالیان طولانی، دفتر های خاطراتی داشتم که امور هر روزم را می نوشتم، و این دفترهای قطور، گاهی حدود یک سال ونیم از زندگی مرا در بر می گرفت. این غزل قدیمی را به عنوان مقدمه ای بر شروع یکی از آن دفترها ، در سال 1389 سروده بودم: شکر خدا یک دفتر دیگر فراهم شد اما به جایش قسمتی از عمر من کم شد! تا کی توان دارم که بنویسم؟ نمی...
-
مولا علی چنین گفت :
شنبه 2 فروردینماه سال 1404 16:31
مولا علی چنین گفت : سَلونی قَبلَ اَن تَفقِدونی .... بپرسید تا از کفم ندادید از راز ورمز هستی ، از هر چه در ظروف ، اندیشه ها نگنجد بپرسید! باید بگویم آقا: پیش شما نبودیم تا با ارادتی تام ، از عشقتان بپرسیم از حب مان بگوییم، نبودیم تا در رکاب عشقت خود را فدا نماییم، بر عهد بسته خویش ، با جان وفا نماییم! اما میان قلب ما...
-
هیچکس فکر کسی نیست، ولی ما، هستیم!
جمعه 17 اسفندماه سال 1403 13:30
هیچکس فکر کسی نیست، ولی ما، هستیم! بنشینید شما، ما همه سر پا هستیم دوست داریم که اثبات وجودی بکنیم نخود آش همه مردم دنیا هستیم! عبرت ما نشده ، هر چه زمین افتادیم به زمین خوردن صد باره ، مهیا هستیم می دهد آخر سر هستی ما را بر باد این که هر حادثه ای هست، در آنجا هستیم هر کجا بار زمین مانده ، بر می داریم فکر پا و کمر و...
-
دوست دارم همه اوقات صدایت بزنم
چهارشنبه 15 اسفندماه سال 1403 23:34
دوست دارم همه اوقات صدایت بزنم پای در جاذبه صحن و سرایت بزنم در حریمت ادب آن است که لب وا نکنم بوسه بر گرد و غبار کف پایت بزنم کاش اذنم بدهی محو شکوهت بشوم زل به گلدسته و ایوان طلایت بزنم بین ما بعد مسافات چه معنا دارد؟ نفسم را گره وقتی به هوایت بزنم رودی از شوق، روان است میان تن من می شود پنجه به دریای صفایت بزنم ؟...
-
کلامی از مولا علی علیه السلام
یکشنبه 12 اسفندماه سال 1403 19:45
چگونه می توانم باور کنم که مولایم این سخن را برای ابناء امروز نگفته باشد؟ : بدانید شما در زمانی زندگی می کنید که در آن گویا به حق ، اندک و زبان از راستگویی کُند و حق جو، خوار است، مردم برای نافرمانی آماده شده اند وبر مماشات و سازگاری با هم یار شده ، همراه گشته اند جوانانشان بدخو ، پیرانشان گناهکار، دانایانشان ، دو رو...
-
اندک اندک آمدیم و از خزان هم رد شدیم
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1403 20:54
اندک اندک آمدیم و از خزان هم رد شدیم از شب یلدای این عمر گران هم رد شدیم زندگی با چکمه سنگین خود ما را فشرد خوب یا بد از غم این امتحان هم رد شدیم با تنفس های مصنوعی چه سود از طول عمر دیگر از حول و ولای حفظ جان هم رد شدیم در نهایت سرنوشت تیرها افتادن است آخرش چه ؟گیرم از بند کمان هم رد شدیم تا بیاید مزه ما زیر دندان...
-
شب که خورشید خیالش آفتابی می شود
جمعه 3 اسفندماه سال 1403 22:17
شب که خورشید خیالش آفتابی می شود کار ما تا صبحدم، بیدار خوابی می شود یاد او از دورها هم کار خود را می کند هر که هشیار است مشتاق خرابی می شود گیسوانش را پریشان می کند بر دوش باد غافل از این که شیوع بی حجابی می شود بوی شالش تا که می پیچد میان کوچه ها آسمان کور هم بینا و آبی می شود مست می سازد خیابان را شمیم عطر او باعث...
-
خواهی شوی به مملکت عشق آشنا (اقرار من به 14 معصوم پاک)
دوشنبه 22 بهمنماه سال 1403 22:35
خواهی شوی به مملکت عشق آشنا از کوچه های ذهن خودت گاه در بیا در هر قدم برای تو صدها نشانه است تا در مسیر باشی و محفوظ از خطا صدها چراغ راه تو را نور می دهد این جاده روشن است به انواع رهنما بگذر از این مسیر ، به اصل خودت برس از جلوه های عالم فانی بشو ،رها هرگز به درک وسعت دریا نمی رسند بیرون اگر ز ابر نیایند ، قطره ها...
-
تا خون عشق در رگ و در ریشه من است
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 16:04
تا خون عشق در رگ و در ریشه من است مدح علی و آل علی پیشه من است بوی گلاب اصل علی می دهد دلم لبریز از ارادت او شیشه من است این نعره ها چگونه نیاید ز حنجرم ؟ وقتی کُنام شیر خدا بیشه من است من کوه را به بردن نام تو می کنم فولاد سخت حُب تو در تیشه من است بی انتهاتر از تمامی هفت آسمان تویی مرغی که پست می پرد اندیشه من است...
-
چند روزی توی دنیا فرض کن هستی سواره
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 22:27
چند روزی توی دنیا فرض کن هستی سواره فی المثل هستی رییس چند شورا و اداره دور گردن چفیه داری، هست تسبیحی به مشتت زیر لب ذکر خدا و توی دل صدها مکاره ژست مردم داری ات را می کشی دائم به رخ ها در درون سینه ات اما دلی چون سنگ خاره پایه های تخت وبختت هست روی دوش مردم دیگران پایین و تو بر صدر میزی خوش قواره بخت واقبالت کمک کرد...
-
در اوج عزت و شرف وغیرت و شعور
یکشنبه 7 بهمنماه سال 1403 23:24
در اوج عزت و شرف وغیرت و شعور جان داد در کنار شط آن تشنه صبور گیرم فرات مهریه مادرش نبود غیرت نداشت آب کند بر لبش عبور؟ سهمی نداشت کامش از آن جاری زلال مهمان مگر نبود بر آن قوم پر غرور؟ حتی هنوز شهره مهمان نوازی اند اسلافشان چگونه رضا شد بر این قصور ؟ چندین هزار وحشی بی دین بی شرف در بین شان نبود یکی آدم غیور؟ تا رو...
-
هر چند بگویم غزل و تو نپسندی
یکشنبه 7 بهمنماه سال 1403 22:56
هر چند که این سبک غزل را نپسندی شادم که دمی بر غزلکهام بخندی کافی است که نامم برود پیش بزرگان تا سر زند از طالع من، بخت بلندی از روز ازل مقصد من حب شما بود دور از کرمت هست که این باب ببندی یک عمر نشستم سر راهت که بیایی با منقلی از آتش و با عطر سپندی حالا که خبر از تو و از آمدنت نیست دیگر به که باید کنم عرض گله مندی؟
-
کاش میشد که درک میکردیم ، زندگی دیو آدمی خوار است
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 16:25
کاش میشد که درک میکردیم ، زندگی دیو آدمی خوار است او پریده به جان هردوی ما ، کار ما کل کل و کلنجار است روزهای قشنگ با سرعت ، میرود تا به شهر شب برسد من و تو همچنان میانگاریم ، برگ تقویم عمر بسیار است ما کنار همیم، اما سرد ، گل و لبخند را نمی فهمیم مثل دوتا ربات آدم شکل، فکرهامان فقط پی کار است زندگی مملواز...
-
لحظه لحظه دارد از وارستگان کم می شود
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 14:43
لحظه لحظه دارد از وارستگان کم می شود خالی از خوبان که شد، دنیا ، جهنم می شود نسل آدم های سالم رفته رو به انقراض دارالانسانها به دارالوحش منضم می شود مانده تنها ردپایی از صراط المستقیم کج روی در مستقیم ما مجسم می شود سکه ایمان و اخلاق از رواج فتاده است خوی حیوانی به انسانی مقدم می شود واژه انسانیت را دیو معنا می کند...
-
دختری با حیا و درک و شعور
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 13:04
دختری با حیا و درک و شعور شکوه از بخت داشت، وقت عبور که چرا من جدایم از مادر و پدر هم شده به من، معذور هر کدامان به کار خود مشغول من شدم نزدشان ،چو نقطه کور دیگران هم مرا نمی بینند غیر تحمیل مطلبی ، با زور هر طرف می روم کسی آنجا می دهد با غضب به من دستور که چنین و چنان نما فی الفور بنشین این چنین، پاشو آن جور از درونم...