سخت اگر می گذرد این همه دلگیر نباش
غافل از مرحمت خالق تدبیر نباش
شب به چشم همه دردکشان طولانی است
ناامید از سحر روشن تغییر نباش
« دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنت »
اکتفا کن به همان ، طالب زنجیر نباش
سر برآور و نظر بر افق باز نما
در گریبان غم ازغصه سرازیر نباش
رود گشتی تو که از دشت به دریا بروی
دل به دریا بزن ، از زندگیت سیر نباش
آن چه قسمت شده از روزی ما می آید
نگران کم و افزونی تقدیر نباش
روزی از در چو نشد از سر دیوار رسد
پی توضیح نرو در غم تفسیر نباش
زندگی قصه خوابی است پر از بیداری
همه شب خواب ببین در پی تعبیر نباش.
مال مردم از گلوی هر که پایین می رود
با خبر باشد که دارد سمت سجّین* می رود
دیر یا زود از گلویش درد بیرون می زند
افریقا هم که باشد ناله اش چین می رود
آن که از مال خلایق جیب خود را پر کند
وقت رفتن تنگدست و زار و مسکین می رود
این دو روز زندگی با خوب و بد خواهد گذشت
وای بر آن کس که وقت مرگ غمگین می رود
مرد اگر هستی بدزد از جبهه بیگانگان
از خودی دزدی نکن چون وجهه دین می رود
مال و ثروت های مردم می شود آتش فشان
پاره هایش بر تنت چون تیر و زوبین می رود
ظاهرت را مثل پیغمبر اگر کردی چه سود ؟
در سرت وقتی که فرمان شیاطین می رود؟
گیرم آن که کل دنیا را ربودی با کلک
دست آخر پیکرت بر خاک ِ بالین می رود
فکر پاسخ کن که فردای قیامت دور نیست
زیر این بار گران اسب تو سنگین می رود
یاد آن جا کن که بی زاد و رفیق و توشه ای
فکر آن صحرا که رستم بی تبر زین می رود!
کام وارث بعد تو یک چند شیرین می شود
تا ابد بر روح تو دشنام و نفرین می رود!
سجین= یکی از نامهای دوزخ
سالها با حقه بازی کارها از پیش رفت
با دروغ و ماست مالی ماجرا از پیش رفت
بهر آنهایی که بیت المال ، بیت الحال بود
زورشان در بردن اموال ما از پیش رفت
حکم خدمت را به آنها داد دستان قضا
بارشان کج شد و با رسم خطا از پیش رفت
خدمت شایسته جایش را خیانت ها گرفت
کار برخی بی غم روز جزا از پیش رفت
حب مال و ثروت و جاه و مقام و منزلت
در نقاب مذهب و دین و حیا از پیش رفت
آن که آمد دم زد از اخلاص در وقت عمل
در عمل اما فقط با ادعا از پیش رفت
هر چه مردم با قناعت سفره را انداختند
حرص و آز خائنان با اشتها از پیش رفت
راهزنهای زیادی شد رفیق کاروان
کارشان با اختلاس و اختفا از پیش رفت
هر کسی کاری به دستش بود کج دستی نمود
ظاهراً هر چند با با نام خدا از پیش رفت
از امانت دم زد و بلعید مال خلق را
در گلویش لقمه با زور دعا از پیش رفت
نام مردم بر زبانش بود صبح و ظهر وشام
حاصل کارش به نفع اقربا از پیش رفت
هر کجا ابزارهای دیگرش کاری نبود
در لباس مخلصان کربلا از پیش رفت
ظاهر خود را شبیه حضرت عباس کرد
جبهه و جنگ و جهادش با ریا از پیش رفت
گاه هم سجاده ای در راه مردم پهن کرد
تا که راهش وا شد و تا انتها از پیش رفت
گاه شمشیری برای خدعه مخفی می شود
کار ابن ملجم آن شب با عبا از پیش رفت
حیف از خون های پاکی که چراغ لاله شد
در فروغش سیره اهل خطا از پیش رفت
باید این دیوار کج از بیخ و بن گردد خراب
با طریقی تازه باید بی خطا از پیش رفت
مشکلات ما به شمشیر علی حل می شود
دین موسی هم به زور اژدها از پیش رفت .
مرغ وقتی شد گران، مرغانه می گردد گران
می رود اجناس کم کم ، قیمتش بر آسمان
قیمت سوهان که بالا می رود در شهر قم
می شود افزون بهای گز به شهر اصفهان
جای خود دارد چو بالا می رود نرخ پیاز
قیمتش ثابت نماند ، پسته های دامغان
در ارومیه عسل وقتی که غوغا می کند
می شود تبریز هم دور از پنیر لیقوان
هر کسی به سهم خود قدری خرابی می کند
کارگر از کار خود می دزدد و نانوا ز نان
کارمند امروز وفردا می کند در کار خلق
سست می سازد برایش مرد بنا، ساختمان
کاه هنگامی گران شد دامداران می دهند
گوسفندان را خوراک کود مرغ و ماکیان
عده ای در عرضه کالا تعلل می کنند
تا که پول بیشتر گیرند از خلق جهان
تابلوی جنس ها هر لحظه بالا می رود
باید از ارز و طلا در جیب باشد ، نردبان
می شود پوشاک را کمتر خرید و صرفه کرد
لیکن ایا می شود صرف نظر کرد از دهان ؟
می شود هنگام بیماری کمی جدی نبود ؟
نزد دکتر هم نرفت از ترس ویزیت کلان ؟
مثل زنجیری که حرکت می کند یک دانه اش
دانه های دیگر آن هم می افتد در تکان
پول ملی ارزشش هر لحظه کمتر می شود
ارزش ملیون شده در کشور ما یک قران
هر که نانی در میان سفره دارد، می خورد
آن که نادار است مانَد در گلویش استخوان
هر چه شد اوضاع درهم ، هیچ کس چیزی نگفت
بسته شد چشم نظارت گر به کارمردمان
بغض های در گلو مانده کجا وا می شود
پر شود گر چاهها از ناله های الامان ؟
چون که از هر علتی معلول می آید پدید
جز خرابی بر نمی آید ز هر ناکاردان
فقر و فحشا دارد از بن می خورد اخلاق را
عده ای دم می زنند از اعتلای آرمان
در معاش هر که سنگ افتاد ، دینش هم شکست
وای بر آن که بیفتد روی دوشش آسمان
می شود آیا به پند خشک و خالی حل نمود ؟
مشکلات مردم از مرد و زن و پیر وجوان ؟
می شود روی سر هر کس نگهبانی گذاشت ؟
کار خوبی هست آیا ، هر نفر یک پاسبان ؟
هر چه گشتم چیز ارزانی ندیدم در وطن
آن چه تنها مانده با نرخ قدیمش، هست جان
رفتم از دانای ده پرسیدم از راه علاج
گفت راه ساده ای دارد اگر خواهی بدان
یا تحمل کن که قطعاً روزگارت به شود
در زمان سلطه مولایمان ، صاحب زمان !
یا اگر خواهد کسی از خرج ها راحت شود
انتخابی دیگری هم هست ، مفت و رایگان
می تواند با طریقی ساده ترک جان کند
دردسر را کم کند از ماندن در این جهان
پیشنهاد نوع مردن هم به ما مربوط نیست
هر کسی هر جور می خواهد نماید امتحان!
از جواب قاطعش کُرک و پَرم از بیخ ریخت
می روم خود را بیندازم از این آپارتمان !
« محمد حسین حسنی »
زندگی قهر است با ما حالش اینجا خوب نیست
با شما شاید ولی با اکثر ما خوب نیست
هر چه کردیم اخم هایش وا نشد بر روی ما
منتش را می کشیم اما تمنا خوب نیست
زندگی روی قشنگش را ز ما پوشیده است
دیده نامحرمان بر روی زیبا خوب نیست
باغ سرخ و سبز بود آن وعده های دلفریب
وعده بیهوده از خوبان دنیا خوب نیست
« مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس »
گر چه کل کل کردنِ با اهل معنا خوب نیست!
این گره ها از چه رو افتاده در احوال ما ؟
خواهشاً پاسخ بده، اردنگ و تیپا خوب نیست
هر کسی آمد به جای حل مشکل وعده داد
ادعای پوچ حتی از مسیحا خوب نیست
از شعار بی عمل دیوار هامان پر شده
این که دکان وا شود ، بی جنس وکالا خوب نیست
دخل هامان با ریال و خرج هامان با دلار
با شکم های تهی ، حل معما خوب نیست
در شروع سال تحصیلی که خرج افزون شود
قلک اطفال را بردن به یغما خوب نیست
شکر حق را می کنم که نان میان سفره هست!
مصرف پیوسته مرغ و مسمی خوب نیست !
مرغ اگر از سفره ما ناگهان پرواز کرد
بی خیالش ، منت از خوبان رعنا خوب نیست
چون که آب و برق و گاز و قبض ها مفتی نشد
از همین رو زندگی در کاخ و ویلا خوب نیست!
آن چه تا امروز هم پولی نشد ، اکسیژن است
رو نفس را تازه کن امروز وفردا خوب نیست
خانه ما ساده است و از تجمل صاف و پاک
با گلیمی قانعیم اما ، مقوا خوب نیست !
ما به تفریح و سفر دیریست که نه گفته ایم
جیب خالی رفتن جنگل و دریا خوب نیست !
گر بدون مایه در پاریس هم باشی بد است
این فطیر خام در کام اروپا خوب نیست !
فاصله بین غنا وفقر دائم بوده است
از زمین تا آسمان، اما ثریا ، خوب نیست
هر ژن خوبی که آمد بار خود را بست و رفت
هی بگو برکت ندارد ، مال بابا خوب نیست
مُرده در ما آرزوی صاحب خانه شدن
ما ز بالاییم و دل بستن به هرجا خوب نیست
با حقوق اندک و خرج گران زندگی
آرزوی داشتن یک بچه تیبا خوب نیست
با دوچرخه می شود در کل عالم دور زد
حیف که آن هم برای زانوی پا خوب نیست!
دلخوشی های کم ما می شود هر لحظه کم
لا اقل آهسته ، تند و بی محابا خوب نیست !
گفتم آیا چاره ای مانده برای ما ؟ که گفت :
اشهد خود را بخوان وقتی تقلا خوب نیست!
فریاد نزن این همه ، گوش شنوا نیست !
در شهر کران قوه تشخیص صدا نیست !
جایی که همه حامل بار دل خویشند
بر دوش کسی دغدغه بار شما نیست !
در کوه اگر ناله کنی ناله بر آید
در سنگ دلان آه کسی راه گشا نیست
احوال دلت را به کسی فاش مگردان
یاری که نباشد به دلش رنگ و ریا ، نیست
از بس که خراب است نظامات جهانی
دیگر خبر از عاطفه و شرم وحیا نیست
امید به آینده سرابی است پر از وهم
این صبح مه آلوده به جز شام بلا نیست
هر داعیه داری که بر آمد ز طریقی
دیدیم که در وعده او رنگ خدا نیست
با این همه جادوی فریبنده دنیا
امید اثر بر ید بیضا و عصا نیست
موسی نتواند به جهان نظم ببخشد
عیسی، نفسش حاوی آثارشفا نیست
هنگام اذانی است که از کعبه برآید
بهبودی اوضاع جهان کار دعا نیست
یارب برسان منجی موعود بشر را
ما را به خدا طاقت این خوف و رجا نیست .
آغاز شده بار دگر موسم غم ها
برخیز که امسال غریبند عَلم ها
جور دگری آمده ایام محرم
تاریخ گواه است بر این گونه رقم ها
گاهی نتوان سنت دیرینه ادا کرد
اما نشود اصل ، فدای چَم و خَم ها
امواج بلا هر چه بکوبند به ساحل
طوفان نشود مانع دریا و بلم ها
هر جور صلاح است بیا روضه بخوانیم
فارغ ز غم و دغدغه بیش وَ کم ها
بر خیز که روشن شده مصباح هدایت
ای عشق به سامان برسان کار قدم ها
تاریخ کجا می رود از یاد محبان
هر چند که وارونه نویسند قلم ها
در حنجره ها تا نفس سرخ حسین است
دین را نشود کشت به نابودی دم ها
آنقدر به تکرار غمش سینه بکوبیم
تا باز شود از تن ما بند ستم ها
ایمن شود از دغدغه تیر حوادث
هر کفتر وحشی که دهد دل به حرم ها
تا لحظه آخر که طپد دل به هوایش
بر ما نرود شائبه نقض قسم ها
اشکی بچکان در غم مولای شهیدان
تا دل بشود تازه به همیاری نم ها
امید که مولا ز ره مهر نماید
بر مرثیه خوانان غمش لطف وکرم ها.
امیر ملک ولایت ، علی ولی الله
خدای فضل و کرامت ، علی ولی الله
ختام اهل رسالت محمد است و سپس
طلوع صبح امامت ، علی ولی الله
شروع کار همیشه به نام الله است
ولی به عشق، صلابت ، علی ولی الله
به رغم کوردلان ، شیعیان یقین دارند
که هست شمس حقیقت ، علی ولی الله
حقیقتی است که پنهان نمی شود هرگز
به مکر اهل شقاوت ، علی ولی الله
غدیر هر چه بخواهند منکرش بشوند
نوشت تا به قیامت ، علی ولی الله
چگونه عقد اخوت نبی به او بسته
چو نیست بعد رسالت ، علی ولی الله ؟
اگر نبود علی از نبی ، چرا فرمود ؟
دهد ندای برائت ، علی ولی الله ؟
به کعبه زاد و به مسجد به امر حق پوشید
ردای سرخ شهادت ، علی ولی الله
پس از رسول گرامی گرفت پرچم را
پی هدایت امت ، علی ولی الله
فضائل علی از شرح و بسط بیرون است
برون ز حد و ز ساحت ، علی ولی الله
بگو به گم شده گان طریق گمراهی
دهد ز عشق علامت ، علی ولی الله
دهد ز لطف و کرم شام عاشقانش را
نوید صبح سعادت ، علی ولی الله
در آن پگاه که مهدی ظهور خواهد کرد
زند صلای عدالت ، علی ولی الله
رسول ، شهر علوم است و درب آن علی است
برای اهل فضیلت ، علی ولی الله
به طاق عرش ملائک سرود می خوانند
بدون شرح و نهایت ، علی ولی الله
مسیح پشت سر او نماز خواهد خواند
که هست قبله طاعت ، علی ولی الله
مرید و مخلص اویم و می زنم فریاد
برای عرض ارادت ، علی ولی الله!
تو هم ز عمق دلت بانگ یا علی بفرست
که هست عین عبادت، علی ولی الله !
دهد به جمله محبان و یا علی گویان
برات سبز سخاوت ، علی ولی الله !
آی که آی که آی که
آی که دلم روبردی دیگه پس نیاوردی
بگو به کی سپردی ؟ بگو به کی سپردی
آی که آی که آی که
آی که منو رها کردی به غم ها مبتلا کردی
بی تو چکارکنم من ؟ بی تو چکار کنم من ؟
آی که آی که آی که
آی که بی خیال منی خودت گفتی که مال منی
چی شد قول وقرارت ؟ چی شد قول وقرارت ؟
آی که آی که آی که
آی که روح و جان منی عشق جاودان منی
بیا به خونه من بیا به خونه من
آی که آی که آی که
آی که داروی دردی برا چی بر نمی گردی
بی تو دل پر درده بی تو دل پر درده
آی که آی که آی که
آی که چشم به راتم ( راهتم) فدای خاک پاتم
دستامو دوباره بگیر دستامو دوباره بگیر .
دستامو دوباره بگیر دستامو دوباره بگیر .
در فکر نان که باشی اندیشه ات خراب است
خربوزه های عالم ، تنها برایت آب است !
عشق و سرور و مستی ، در ذهن تو غریبند
مستی نمی فزاید ، تُنگی که بی شراب است !
روزت رسد به شبها با غصه های جاری
وقت غروب خورشید خونین دل سحاب است!
در خواب هم که باشی دردت نگیرد آرام
آرامشی ندارد روحی که در عذاب است !
دنیای مردم سیر ، رنگ نشاط دارد
دنیای بینوایان بی رنگ و بی لعاب است
دل کور و بی نشاط است ،در تنگی معیشت
جولان نمی پذیرد ، اسبی که بی رکاب است
مردان دست خالی ، در خانه هم غریبند
انگیزد اشتها را ، دودی که در کباب است !
با غصه معیشت ، ایمان نمی توان داشت !
اجبار چون که رد شد هنگام انتخاب است !
ظلم و ستم روی زمین را گرفت
شیطنت آمد ره دین را گرفت
رسم وفا در همه جا گم شده
راه خدا غرق تهاجم شده
جلوه مومن شده در کاستی
میل جهان رفته به ناراستی
آن چه درست است نماید غلط
فسق و فجور است فقط روی خط
بیشتر اهل زمان خاطی اند
انس و شیاطین همگی قاطی اند
خوب و بد و نیک دل و اهرمن
بر لب شان می رود از حق سخن
کیست که فرق حق و باطل دهد ؟
یا به فرامین خدا دل دهد ؟
منکر و معروف شده مختلط
حق شده با ظلم و خطا مرتبط
دین شده بازیچه اهریمنان
جلوه ابلیس در آخر زمان
مومن صالح شده خانه نشین
تنگ شده سینه اش از درد دین
دود ستم رفته به هفت آسمان
خورده به هم نظم ونظام جهان
تند شده زاویه انحراف
راه حقیقت شده غرق شکاف
مدعی از بس که فراوان شده
حق هم از این واقعه حیران شده
جبهه تشخیص حقیقت کجاست ؟
آن که بود اهل طریقت کجاست؟
وقت دخالت شده یابن الحسن
ای به فدای تو تن وجان من
منتظر بانگ رسای توایم
مست می ناب ولای توایم
چشم به راهیم ، بشارت بده
وقت ظهور است ، علامت بده
تا به رکاب تو سپاهی شویم
سمت قدمهای تو راهی شویم
جان به کف و مخلص و آماده ایم
عاشق و دیوانه و دلداه ایم
بوسه به خاک قدمت می زنیم
سینه به پای علمت می زنیم
فاتح دنیای پریشان! بیا
ای به فدای تو دل وجان! بیا
تا بزند نبض جهان تازه تر
نیک شود حال خراب بشر
نظم جهان نظم خدایی شود
فصل خدا، فصل رهایی شود
تیغ خدایی ز کمر باز کن
پشت به کعبه بده آواز کن
بانگ اذان تو جهانگیر باد
بر لب تکبیر تو تکبیر باد
ما به غلامی تو دل بسته ایم
از ستم و جور جهان خسته ایم
ما ز محبان شما بوده ایم
ریزه خور خوان شما بوده ایم
گر چه درین عشق کمی کاهلیم
کی ز عنایات شما غافلیم ؟
گوشه چشمی به فقیران نما
رحم به دلهای پریشان نما .
کار آسانی است یوسف را به چاه انداختن
جرم را بر دوش گرگ بی گناه انداختن
آب را گل کردن وماهی گرفتن ساده است
بی بهانه می شود جنجال راه انداختن
جنگ های خان ومان سوز جهان را می شود
گردن مردم به جای میل شاه انداختن
با نمازی که ریا کاری بود شالوده اش
مردمان را می شود در اشتباه انداختن
می شود با برق ناچیزی که از سنگی جهد
آتشی را در دل انبار کاه انداختن
راه رفتن با غرور و کبر حکم عقل نیست
زیر پای خویش هم باید نگاه انداختن
چون زمین گرد است روزی لاجرم خواهی رسید
بر همان جایی که باید فرّ و جاه انداختن
تیغ تیزی گر به کف داری کمی هشیار باش
تا مبادا سر بیفتد با کلاه انداختن
از زمین و آسمانها گرگ می تازد به دشت
گوسفندان در تماشا ، گرگ می تازد به دشت
نو شبانها گله را بر حال خود ول کرده اند
غافل از احوال دنیا ، گرگ می تازد به دشت
گرگها را غفلت چوپان به وجد آورده است
از فراسوهای صحرا ، گرگ می تازد به دشت
رد خون جاری شده در مرتع سبز چرا
مثل باران ، سیل آسا ، گرگ می تازد به دشت
بره ها غافل از این احوال مشغول چرا
دم به دم از رد پاها ، گرگ می تازد به دشت
گوسفندان با گمان خویش شبدر می خورند
از بن هربوته اما گرگ می تازد به دشت
بره بودن در نگاه گرگها یک نعمت است
می رود این گله هر جا، گرگ می تازد به دشت
با دریدن خو گرفته کام گرگ و ناگزیر
تا نفهمد گله این را ، گرگ میتازد به دشت
سروده 1399/1/6
از غربت ودرد بی کسی دلگیرم
از زندگی بدون تو ، من سیرم
در این قفس تنگ که نامش عمر است
هر روز هزار مرتبه می میرم !
خسته ام ازشهر ، دشت باز میخواهد دلم
مُرد روحم در قفس ، پرواز میخواهد دلم
چون غریبان وطن گم کرده ام در این دیار
خانه بسیار است ، روی باز میخواهد دلم
در خیابان جز هیاهویی غلط انداز نیست
کوچه باغی غرق در آواز میخواهد دلم
هیچکس چو ن آشنایان با دلم بازی نکرد
از تبار دشمنان همراز می خواهد دلم
در هوای زیر صفرم عاشقی ، یخ می زند
یک بهار آغوش گرم و ناز میخواهد دلم
زین تفال ها که بر دیوان حافظ میزنم
حال خوب خطه ی شیراز میخواهد دلم
حرفها بسیار دارم فرصت از کف می رود
آخر خطم ولی آغاز می خواهد دلم
فرصت ابراز را محض خدا از من نگیر
پُر گناهم ، پرده اغماض میخواهد دلم .
تا نوگل پژمرده می آرند ، در این شهر
جانهای غم آزرده می آرند ، در این شهر
از باغ وطن ، جای گل و لاله و سنبل
هی طوطی افسرده می آرند در این شهر
انگار قیامت شده ،در صور دمیدند
پشت سر هم مرده می آرند ، در این شهر
از کارگه کوزه گر دهر دمادم
دلهای ترک خورده می آرند ، در این شهر
طوفان گل رعنا به زمین ریخت فراوان
بس غنچه که نشمرده می آرند ، در این شهر
از کاسه این عید به خوشباش عزیزان
خون دل افشرده می آرند در این شهر
یارب نظر مرحمتی جانب ما کن
تا کی گل پژمرده می آرند ، در این شهر ؟
محمد حسین حسنی
تقصیر کسی نیست که ویروس زیاد است
دولت چه کند ؟ بس که بد و لوس زیاد است
انگار که درد کورونا شوخی و طنز است
چون مشتری جا ده چالوس زیاد است
امروز حرام است سفر رفتن وتفریح
چون که پس از آن حسرت وافسوس زیاد است
بوسیدن عیدانه بود سخت خطرناک
زیرا خطر مردن با بوس زیاد است
گفتند به ما که همه در خانه بمانید
از ترس خطر آدم محبوس زیاد است
یک عده ولی گوش به این پند ندادند
هر جای جهان آدم منحوس زیاد است
جدی نگرفتند خطر را و ندیدند
مرگی که چنین ساده و ملموس زیاد است
با مسخره گی راه سفر پیش گرفتند
با بی خردی عدهّ مانوس زیاد است
خود را زده بر خواب تغافل و تساهل
خوابی که در آن وحشت و کابوس زیاد است
انگار ندیدند که در پنجه طوفان
افتاده از این طاقچه ، فانوس زیاد است
ای کاش بدانند و بفهمند که امروز
هنگام سفر ناقل ویروس زیاد است
با یک دل خوش می شود از خانه برون رفت
اما دلِ خوش نیست ، چو مایوس زیاد است .
دوست دارم غزل از عید بگویم ، چه کنم ؟
کمی از این همه تردید بگویم ، چه کنم ؟
دوست دارم که به دیدار عزیزان بروم
از بهاری که نخندید بگویم ، چه کنم ؟
به طبیعت بروم تا نفسی تازه کنم
با گل از خنده خورشید بگویم ، چه کنم ؟
از پرستوی مهاجر که نیامد امسال
مانده در غربت تبعید بگویم ، چه کنم ؟
عید امسال رقم خورده قضا جور دگر
جای تبریک ز تهدید بگویم ؟ چه کنم ؟
ترس جان خانه نشین کرد عزیزان مرا
چه به آن کس که نترسید بگویم ؟ چه کنم ؟
شورو شوقی که به دل داشتم از موسم عید
«کورونا» آمد وبرچید ، بگویم ؟ چه کنم ؟
زندگی با همه ی دردسرش می ارزد
که من از شادی وامید بگویم ، چه کنم ؟
سال ، نو می شود اما دل ما غمگین است
عامل این همه غم هدیه نحس چین است
نود وهشت پر از مشکل و بدبختی بود
سال نو وای که از اول عیدش این است
کورونا ریخته بر هم همه سنت ها
حفظ جان اهمیتش بیشتر از آیین است
چاره تسلیم و رضا هست در این وانفسا
آدمی سالم اگر بود ، جهان شیرین است
غم اگر هست ، نشاطی به دل آدم نیست
خواب خوش حاصل آسودگی بالین است
نه فقط حال مرا این غم جانکاه گرفت
دل مردم همه از دست غمش خونین است
کورونا تیغ اجل بود که از چین آمد
صنعت چین نه فقط ساختن ماشین است
ملک الموت به تیغی که بود ساخت چین
بین خوبان وطن در صدد گلچین است
هر طرف می رود از مرگ خبر می آید
مرگ و میرش به یقین بیشتر از تخمین است
گر چه مردن شده آسان و سبک تر از قبل
پیش ارباب مصیبت غم آن سنگین است
هر کسی خانه نشیند ، نشود درگیرش
مبتلا گشتن او، درصد آن پایین است
شده ممنوع به دیدار عزیزان رفتن
بوسه و دادن عیدی همه اش توهین است
از سفر رفتن و تفریح حذر باید کرد
تا خطر رفع شود چاره فقط تمکین است
عید امسال فقط خانه نشین باید شد
سفره غصه به هرجا بروی رنگین است!
هر کسی دغدغه جان خودش را دارد
بهتر از خانه کجا امنیتش ، تامین است ؟
«عاقل آن است که اندیشه کند پایان را »
عیدِ امسال پس از ماتم فروردین است !افتاد بر جان بشر مانند اختاپوس
از کشور چین بر جهان ، یک درد نا مانوس
دردی که دنیا را تکان داد و سرایت کرد
انسان به انسان ،منتقل شد نوعی از ویروس
بمب « کووید نوزده » از آسمان افتاد
پیچید درگوش جهان از مرگها، ناقوس
ناچار وقتی پخش می شد در تن دنیا
بر کشور ما پاره ای افتاد از آن منحوس
ناپاکی خود را به جسم و جان میهن ریخت
پر شد تمام شهر هامان از غمی مخصوص
از قم که راه افتاد سر زد یک به یک هر جا
تهران وتبریز و اراک و رشت تا چالوس
از این طرف سمنان وگرگان و خراسان رفت
آلودگی ها برد حتی در حریم توس
گفتم که دنیا شد به آن درگیر ، یعنی که
رفت از اروپا ، سمت یو اس آ و بعدش روس
آثار سوء اش قابل وصف و شمردن نیست
تنها بود یک قسمت از آثار آن ، محسوس
نزدیک عید سال نو بیماری مُسری
انداخت بر خواب خوش هم میهنان کابوس
بیمار شد بسیار وامکانات ما شد کم
مرگ ِمیان بُر شد برای عده ای، ملموس
واگیر آن بسیار و آلوده شدن آسان
مردم شدند از ترس آن در خانه ها محبوس
در دفع آن تعطیل شد کشور به یک باره
بدتر شد از دوران طاعون و تب تیفوس
چه نازنین هایی که رفتند از میان ما
ماند از برای اهل میهن حسرت وافسوس
چندین پرستار وپزشک خوب وبا وجدان
هر یک به کار خویش داناتر ز جالینوس
پرپر شدند و با شهیدان ره خدمت
لبیک سردادند سمت حضرت قدوس
نزدیک تر شد از همیشه مرگ بر مردم
تعطیل شد حتی برای عید ماچ و بوس
حالا به جای خنده و تفریح و سرگرمی
داریم ترس مبتلا گشتن به این ویروس
یارب خودت راهی برای دفع آن بگشا
آتش فراوانتر شده از آب اقیانوس
گر این بلا از حضرتت نازل شده باری
بر ما ببخش و درگذر، به حق شاه توس
از ما جز استغفار کاری بر نمی آید
ما را نکن از رحمت مخصوص خود مایوس !
کشور محترم چین به خدا ! غم داریم
مرگ تولید نکن ما خودمان هم داریم !
کورونا چیست که تولید و صادر کردی
چه کسی گفت که ما دغدغه ای کم داریم ؟
خوردن مار وسگ و سوسک و خفاش ز توست
ما برای خودمان بهتر از این سم داریم!
جاده ها ، زلزله ، طوفان و حوادث یک سو
سکته و مرگ مفاجاة و منظم داریم
تازه دشمن که کمر بسته نابودی ماست
پی دفع غلطش خط مقدم داریم
هر چه را فکر کنی ما خودمان ساخته ایم
هر چه در مغز تو جوشیده ، مسلم داریم
از پرایدی که شده قاتل ابناء وطن
تا هوای بد و پردود و پر از دم داریم
مغزها را خودمان سخت فراری دادیم
مرگ خاموش از آینده مبهم داریم
ریزگرد و ملخ و آفت و سرما وتگرگ
هر چه بد هست به هر نقطه عالم داریم
خشک سالی دو سه سال است از اینجا رفته
عوضش سیل و گِل و خانه پرنم داریم
اگر از سردی و گرمی نرود کار ز پیش
مردن بر اثر عطسه محکم داریم!
کار از اینها که شمردم اگر اصلاح نشد
خودکشی بر اثر عشق به مریم داریم
پی دام دگری باش به جای دگری
خودمان هر چه کنی درد فراهم ، داریم
تو که هستی که به هر جا کورونا بفرستی
ضد ویروس تو ما دارو و مرهم داریم
دست بردار ز تسخیر جهان با نیرنگ
ما به دفع شر تو عزم مصمم داریم.
کورونا آمد و یک عده گرفتار شدند
ناخود آگاه در این واقعه بیمار شدند
چینیان غائله مرگ مهیا کردند
باعث و بانی دردسر بسیار شدند
کس نفهمید چه کردند که دنیا لرزید
ناشر این همه ویروس دل آزار شدند
مرگ تولید نمودند و صادر کردند
صاحب بیشترین رتبه وآمار شدند
یک نفر آمد و ویروس به ایران آورد
مبتلایان پس از آن واقعه تکرار شدند
کار بر اهل وطن سخت شد و طولانی
شاهد واقعه ای تلخ و اسف بار شدند
بسته شد مدرسه ها ، تا نشود کس درگیر
درسها ماند و تکالیف تلمبار شدند
ترس و وحشت ز سرایت، همه سوجاری شد
مردمان خانه نشین از سر اجبار شدند
عده ای جان به کف خویش گرفتند به عشق
و در این حادثه سر چشمه ایثار شدند
سوی درمان و توانبخشی مردم رفتند
سبب ایمنی مردم بسیار شدند
بی ریا در پی خدمت به خلایق بودند
گر چه خود طعمه این دیو جهانخوار شدند
عده ای هم که به زالو صفتی خو دارند
پی انباشتن ثروت بسیار شدند
نفع خود را به ضرر کردن مردم دیدند
بدتر از موش پی غارت انبار شدند
با گران کردن اجناس و مخفی کردن
فارغ از دغدغه این همه دشوار شدند
حیف نام بشری روی چنین حیوانات
که در این غائله سرکرده اشرار شدند
کورونا می رود از بین به این زودیها
ننگ آن سهم کسانی است که خونخوار شدند
هر که مشغول به خدمت شده حق یارش باد
بوسه بر دست کسانی که پرستار شدند
باز ایام به کام همگان خواهد شد
گر چه یک عده در این بین عزادار شدند
حق نگه دار کسانی است که با صدق وصفا
به دل تنگ وطن همدم و هم یار شدند
شک نداریم که این مرحله طی خواهد شد
مردم خوب وطن آگه و هشیار شدند .
بعد از این حادثه امید که غافل نشوند
دل به غفلت نسپارند چو بیدار شدند!
گرگها در گله بودند و شبان را خواب برد
کدخدا در خواب غفلت بود، ده را آب برد
خواب خوش با مستی چوپان به هم آمیختند
ثروت یک ایل را ، سیل شراب ناب برد
هر چه از این ماجرای تلخ باقی مانده بود
صبح فردا جای سهم خویشتن ، ارباب برد
آن چه از گرگان زیاد آمد به سگها شد نصیب
لاشه های نیمه جان و مفت را قصاب برد
ده تهی شد از صفای جست و خیز بره ها
خنده زنگوله ها را گریه سیلاب برد
خانه ها خالی شد از لبخند دختر بچه ها
مادران را گریه اطفالشان از تاب برد
مردها درگیر افیون و غم و الکل شدند
طعنه بدنامی اش را دوست ناباب برد
آب از سر چشمه گل شد صید ماهی شد زیاد
پیله ور هم سود سرشار از نخ و قلاب برد
هر کسی اوضاع را آشفته دید از حرص و آز
هر چه در دستش امانت بود از اسباب ، برد
نا امیدی ریشه هایش را به دلها پهن کرد
کینه آمد عشق را از سینه احباب برد
روز اول جای نیلوفر کنار سبزه بود
غفلت او را کند و با خود تا دل مرداب برد
بر سر ما هر چه آمد از جفای خویش بود
آبروی نوح را فرزندِ بی آداب برد
رد پای هیچ کس در ماجرا پیدا نشد
پا به راه کج دوید و وصله را جوراب بردنیمه شب که می شود ما شاعران گل میکنیم
هر چه بیخوابی رسد با جان تحمل می کنیم
عشق را با هر چه احساس قشنگ و دلپذیر
جا گزین مستی افیون و الکل می کنیم
روح ما چون مست شد گرم سرودن می شویم
می سراییم از دل و با جان تغزل می کنیم
دختران شعر ما هر چند فرتوتند وپیر
با حلول عشقشان حس تکامل می کنیم
این غزل گفتن برای هیچکس نانی نشد
ما غزل ها را ولی با جان تناول می کنیم
جان ما دلبسته عشق است و دنیای سخن
گاهی از سعدی وحافظ هم تفال می کنیم
با جناب حق تعالی با زبان حال دل
حال خوبی تا که پیدا شد توسل می کنیم
امر به معروف و نهی از منکر ما شعر ماست
روضه و مدح و ثنا را هم تقبل می کنیم
هر خطیبی وامدار گفته های ناب ماست
تا سخن از دل بر آید ، را تساهل می کنیم
بارها ما زخمی تیغ زبان خود شدیم
باز با این حال با دردش تجاهل میکنیم
خرم از آنیم که اهل صداقت بوده ایم
گر چه در چشم بداندیشان تنزل می کنیم
شاعران آیینه های حق نمای عاشقند
عشق را با یک یک آنان تبادل می کنیم .
گر حقوق افزون نشد این را به فال بد نگیر
با کم خود کن قناعت ، روی از ایزد نگیر
آن که دندان می دهد نان می دهد محنت نخور
بهر روزی بر دل خود غصه بی حد نگیر
قسمت تو هر چه باشد می رسد از خوان غیب
گر توانستی و زنگ خانه ات را زد نگیر
یک دو روزی بر سر این سفره مهمانیم ما
هر چه پیش آید خوش آید توشه جز مقصد نگیر
روزی ما بیش از آنی که خدا فرموده نیست
اینقدراز او سراغ باید وشاید نگیر
می خورد بر سنگ روزی شیشه عمر بشر
شیشه را در معرض سنگی که می افتد نگیر
گر به فرقم می زنی ، شمشیر را از من نخواه
خود فراهم کن ، تفنگ و تیر را از من نخواه
اینقدر با من سخن از طعم آزادی نگو
گر به زندان می بری ، زنجیر را از من نخواه
حکم مشروعیت از هر کس که میخواهی بگیر
نامسلمانم بدان تکفیر را از من نخواه
جرم لازم نیست تا یوسف بیفتد توی چاه
نا برادر چون شدی ، تقصیر را از من نخواه
در شب کوتاه دنیا خوابهایت را ببین
صبح صادق چون دمد ، تعبیر را از من نخواه
من فرو دست و تو بالادست اما عاقبت
وقت زیر ورو شدن ، تدبیر را از من نخواه
چرخ دنیا گر دو روزی گشت بر کام دلت
چون نچرخد ، چرخش تقدیر را از من نخواه
روزگاری این بلندیها به پستی می رسند
در سرازیری تو سرعت گیر را از من نخواه
تلخ وشیرین تو هم یک روز قاطی می شود
جام خود را سر بکش تقطیر را از من نخواه.
یک شب آخر آه مظلومان اثر خواهد نمود
ای ورق برگرد ، زود ودیر را از من نخواه
سلامم را اگر پاسخ نمیگویی
اگر سرما لبانت را به پاسخ وا نمی دارد
و گرمای نفس های غزل داغت نمی سازد
کمی طاقت بیاور
تا بهار رفته در هجرت
به همراه پرستو ها بیاید از سفر های زمستانی .
و آنگه در به روی سینه تنگ تو بگشاید -
و گلذانهای خالی از طراوت را صفا بخشد .
اگر آن روزها من هم شهود سبز دنیا را -
شهادت داد چشمانم
سلامم را میان بقچه ای پیچیده از احساس ،
تقدیم تو خواهم کرد .
و صدها بوسه را اغشته با عطر سپید یاس تقدیم تو خواهم کرد .
کمی طاقت بیاور
آسمان بی پالتوی تیره وخاکستری در معرض انظار می آید ،
دوباره فصل لبخند وگل و دیدار می آید .
نسیم از کوچه های آشتی با یار می آید .
و من با یک سلام گرم مثل روزهای داغ تابستان
به جانت هرم می ریزم
و عشق ودوستی را باز در جانت می انگیزم.
تا نیازی هست بر ما چون ، برادر می شویم
مثل فرزندان یک بابا و مادر می شویم
دوستت دارم برادر ، کار بردی می شود
خوش قد وبالا و خوش رقص و معطر می شویم
بارک ا... ، آفرین ، احسنت ، کاری میکند
بر دل مشتاق ما که زود باور می شویم
هر گرفتاری که باشد زود باید حل کنیم
گرنه مسئول خدای حی داور می شویم
بر زمین باری اگر افتاده ، حتما بار ماست
لاجرم تا بردن آن بار، ما خر می شویم
نردبان لازم اگر شد تا کسی بالا رود
شانه را خم می کنیم و نردبان تر می شویم
مشکلی گر باشد و یاری رسان لازم شود
رستم دستان و مردان دلاور می شویم
دائماً با وعده های دلفریب و دلنواز
در تمام صحنه ها مرد و تکاور می شویم
کار چون انجام شد ازتو به خیر، از ما درود
صفحه بر می گردد و ما جور دیگر می شویم
وعده ها چون آب خوردن خلف وعده می شود
ما غریبه ، دزد ، نامرد و ستمگر می شویم
گر برای حق ستاندن پافشاری هم کنیم
آشنا با واژه های گبر وکافر می شویم
هر چه بیگاری است مال ماست اما وقت مزد
ناتنی هستیم و قطعا ً نابرابر می شویم
در عزا و در عروسی مرغ را سر می برند
قرنها با این روش داریم پرپر می شویم
سفره ما جز شعار بی عمل چیزی نداشت
در سر این سفره هی داریم ،لاغر می شویم
مشکل ما ساده بودن نیست ، از یک رنگی است
آب زیر کاه اگر باشیم، محشر می شویم
آفرینِ نا بجا عمری است ، ما را می کُشد
ما از این هورا کشیدنهاست که کر می شویم!
یک عمر دویدیم و به مقصد نرسیدیم
جایی که خدا خواست و باید نرسیدیم
اطراف جهان پرسه زدیم از سر فطرت
اما به صفاخانه سرمد نرسیدیم
کالای دل خویش نشد تا بفروشیم
شهری که دل تنگ بخواهد ، نرسیدیم
هر کس به نیاز دل خود دلبر ما شد
بر آن که به ما یک دله باشد نرسیدیم
گفتیم به سوی سفر مرگ نرانیم
بر مخرج این جاده ممتد نرسیدیم
هر جا که زشادی طلبیدیم نشانی
جز بر غم وبر محنت بی حد نرسیدیم
دیدیم به هر شهر خدایان خیالی
بر طایفه ی پیرو ایزد نرسیدیم
هر کس به خیالات خودش پیرو حق بود
بر کافر مشکوک ومردد نرسیدیم
حق در همه جا بود ولی ما به حقیقت
از دیدن هر مسجد ومعبد نرسیدیم
دنبال دوا در پی رمال دویدیم
بر آن که تفال به خدا زد نرسیدیم
اسرار ازل را به ریاضت نتوان یافت
با جوز شدن بر سر گنبد نرسیدیم
با وعده فردا ز عمل دست کشیدیم
اندیشه نکردیم که شاید نرسیدیم
امروز غنیمت شمر و فکر خودت باش
شاید که به تکرار مجدد نرسیدیم .