چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده
چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده

به صدق و صفا آه و آیینه ایم

به صدق و صفا آه و آیینه ایم

کدورت نداریم و بی کینه ایم 

 

نشستیم یک عمر با اهل ذوق 

خوش و خرم از صافی سینه ایم

 

دل ما بجز عشق دردی نداشت  

اسیر همان  سوء پیشینه ایم 

 

به جرم همان مختصر عاشقی  

همه عمرمان در قرنطینه ایم

 

 به تقویم ما شنبه ها گم شده 

به جایش پر از عصر آدینه ایم

 

طبیبی که ما را بفهمد نبود     

گرفتار یک مشت بوزینه ایم

   

به شهری که خواهان خرمهره اند   

چه حاصل که مصداق گنجینه ایم؟

 


 

 

 

 

 

 

 

 

رباعی

یک روز قشنگ سهم ما نیست چرا ؟         

جز فتنه و جنگ سهم ما نیست چرا ؟

 

مایی که به چنگال پلنگ افتادیم            

فریاد  تفنگ سهم ما نیست چرا ؟

 


 

جیب پُر هم عاقبت یک روز خالی می شود

جیب پُر هم عاقبت یک روز خالی می شود  

خالی از هر چه حرامی و حلالی می شود

 

  مال دنیا را به دست ما امانت داده اند    

گر خیانت کرد انسان، گوشمالی می شود

 

تا توانی مال را مصروف کار خیر کن        

انفقوا مما رزقناکم چه عالی می شود  

 

 غافل از چرخیدن وارونه دنیا نشو     

ابر رحمت چون نبارد خشک  سالی می شود

 

زندگی هر دم به سوی انتهایش می رود              

لحظه لحظه حال ما هم انفعالی  می شود

 

 متکی بر قامت و قد  رسای خود نباش              

ماه کامل هم شبی آخر هلالی می شود

 

چون نفس رفت و نیامد ، ثروتت، مال تو نیست         

خود به خود درگیر سیر انتقالی می شود

 

هر چه گرد آید زر و سیم و دلار و اعتبار           

پوچ و بی ارزش تر از هر یک ریالی می شود

 

خانه و ماشین و پول و آن چه داری ماترک             

سهم زن و بچه های لا ابالی می شود

 

یک نفر بی آن که جانی کنده باشد مثل تو                 

صاحب خرد و کلان و فرش و قالی می شود

 

آن چه را با خون دل تو جمع کردی، می برد  

می خورد مال تو را حالی به حالی می شود

 

بعد از آن تو هستی و تنهایی و باری گران     

فکر جبران هم فقط خواب و خیالی می شود

 

تا که دستت می رسد افتاده ای را دست گیر   

خدمت خلق خدا،  راه تعالی می شود

 

راه تاریک است، فکر شاخه ای از نور باش     

برق این دنیا دچار  اتصالی می شود   

  

یادمان باشد که مردن دائم ازهمسایه نیست     

روی نوبت کم کمک سهم  اهالی می شود .

 


کسی به فکر کسی نیست ، در خیابان ها

کسی به فکر کسی نیست ، در خیابان ها    

خدا کند که نمانی به راه بندان ها

 

به هر طرف بروی ازدحام بی مهری است    

عجب از این همه غوغا و خواب وجدان ها

 

برو به خانه و در را ببند روی خودت     

که خیر و عافیتی نیست کنج میدان ها

 

که سالهای درازی است گور و گم شده است  

صراط راست به پیچ و خم اتوبان ها

 

کجاست مقصد مردم ؟ ، کسی نمی داند     

به شهر می رسد این راه یا  بیابان ها

 

به چند راه بلا آدمی گرفتار است   

چقدر سر که فرو رفته در گریبان ها

 

به هر که می نگری، غم به چهره اش پیداست  

شبیه سبزه خشکیده توی گلدان ها

 

 پی فریب خلایق هزار گونه و رنگ                      

متاع مکر  و ریا هست توی   دکان ها

 

 کسی به داد ضعیفان بی نوا نرسد    

به عرش گر چه رود، ناله ها و افغان ها

 

سواره ها ز پیاده خبر نمی گیرند       

ز پا اگر چه بیفتند وقت بحران ها

 

به حیرتم من از این کسوت مسلمانی      

که رفته بر تن انبوه نامسلمان ها

 

دم از عدالت و حق می زنند و می کوبند    

سر عدالت و حق  را میان سندان ها

 

چه مُهر های نمازی که زیر پیشانی     

شکسته جهل همین عاشقان رضوان ها

 

چه لکه ها که به دامان عشق افتاده     

ز دست مدعی  حلقه های عرفان ها

 

نه اعتماد به آیین دیگر اندیشان        

نه اعتبار به  اهل طریق و  پیمان ها 

 

نمی شود به کسی خالصانه مومن شد   

که در لباس همه رفته اند ، شیطان ها

 

چقدر راه بلد گم شدند در دل راه     

چقدر کج شد و افتاد بار و پالان ها

 

هنوز هم که هنوز است ما نمی دانیم    

چه شد مرام ابوذر، سلوک سلمان ها  

 

چه اتفاق عجیبی در این میان افتاد ؟    

که شد مخطط ولغزید پای بیلان ها  

 

پدر همیشه به گوشم نصیحتی می کرد         

بترس ازخطر انقراضِ انسان ها

 

از آن که باده خورد آشکار ، ترسی نیست       

که بیم می رود از   حاملان  قرآن ها

 

به میل خویش نکن شرع و عقل را تفسیر      

که رفته در سر این کار، نقد ایمان ها

 

نبند دل به متاع قلیل دنیایی                  

که اعتبار ندارد دوام  دوران ها 

 

نه شادکامی دنیا مدام هست و نه رنج    

نه خنده ها به دراز کشد نه حرمان ها

 

به این اقامت کوتاه خوش نکن دل را     

که ناگزیر به رفتن شوند ، مهمان ها

 


 

پا در هواییم و زمین را سخت چسبیدیم

پا در هواییم و  زمین را سخت چسبیدیم  

از اسب افتادیم و زین را سخت چسبیدیم!

 

هی مُرده آوردند و ما هم تسلیت گفتیم  

از زندگی تنها همین را سخت چسبیدیم

 

هستی نمی ارزید به یک عمر جان کندن   

این خانه چوب و گلین را سخت چسبیدیم

 

میدان جنگی خانمان سوز است این دنیا  

ماندن در این میدان مین را سخت چسبیدیم

 

تا کام دل گیریم از اغواگری هایش     

این پیر زال مه جبین را سخت چسبیدیم

 

 عمری تمام لحظه هامان را هدر دادیم 

این چند روز واپسین را سخت چسبیدیم

 

بهر کفن دارند ما را لخت می سازند    

خوش باورانه آستین را سخت چسبیدیم !

 


دور هم گرد آمدیم و سخت کَل کَل می کنیم

 

دور هم گرد آمدیم و سخت کل کل می کنیم    

مشکلات خویش را انگار که  حل می کنیم

 

از حقوق پایمال خویشتن دم می زنیم        

ناله و نفرین به هر مسئول انگل می کنیم

 

 توی خانه روی مبل راحتی لم داده ایم       

با  فضاهای مجازی کارِ منقل می کنیم

 

توی واتساپ و تلگرام و به هر جا می شود  

صحبت از هر مشکل و موضوع معضل می کنیم

 

چای می نوشیم و گاهی پُک به قلیان می زنیم   

فکر های پوچ و بی ارزش و مُهمل می کنیم

 

در خیال خود قوی مانند رستم می شویم        

هر کسی بر ضد ما باشد، شَل و پَل می کنیم

 

همدلی هامان فقط در حد حرف است و سخن     

کارها را چون به ما افتاد ، سَمبل می کنیم

 

در عمل یک ریز پشت گوش خارش می دهیم   

بر عمل چون می شود دعوت، معطل می کنیم

 

یادمان رفته که باید یک صف واحد شویم        

جای جنگیدن فقط  جادو و جنبل می کنیم

 

 رختخواب گرم را ما سنگر خود کرده ایم     

جسم و جان خویش را هر روز تنبل می کنیم

 

عده ای محض خدا به آب و آتش می زنند      

زحمت آن عده را هم پوچ و  مختل می کنیم

 

هر چه دست آورد آنها بود با نابخردی          

گاه با یک حرکت  ناجور ،منحل می کنیم

 

کشمکش با دوستان و دشمنان بیهوده است    

جای صلح آخری ما جنگِ اول ، می کنیم !

 

دوستانِ جان! اگر یکدل نمی خواهید بود      

پیروی از شیوه  قانون جنگل می کنیم

 

هر که زورش می رسد دنبال حق خود رود     

مابقی را دعوت به حل جدول می کنیم !

 


 

 

کی می شود ز چهره بیفتد نقاب ها

کی می شود ز چهره بیفتد نقاب ها           

افشا شود مرام مخفی عالی جناب ها ؟

 

آنان که رفته اند پی مصلحت، فرو     

در جامه وجیه مقدس مآب ها

 

آه از گروه ضاله ظاهر الصلاح        

با خون خلق کرده محاسن خضاب ها

 

همچون امام زاده والضالین شان    

را می کشند بیش ز حد نصاب ها

 

از کار خلق غافل و مشغول خویشتن  

اسباب رنج مردم ودرد و  عذاب ها

 

تسبیح شان بلند و به لب ذکر آشکار   

دل ها سیاه و عفن چنان، منجلاب ها

   

در پشت پرده خنده مستانه می زنند  

با کله های گرم ز سُکر شراب ها

 

بر ریش مردمان عوامی که رفته اند 

با چشم بسته در پی این قبله یاب ها

 

شاید گناه مردم عامی نبوده است    

سهوی که کرده اند در این انتخاب ها

 

چون زاهدان، طریق ریایی نشان دهند     

گم می شوند خلق خدا، درسراب ها

 

تقوا به ریش و جامه و ظاهر نمی شود    

آتش بگیرد این همه رنگ و لعاب ها

 

 تا آن که مصلح است ز مفسد جدا شود  

روشن شود به رسم حقیقت ، حساب ها

 

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»   

رویت  شوند  در پی کشف حجاب ها

 

یک جمعه صبح بانگ اذانی می آید و    

رخ می دهد به امر خدا انقلاب ها

 

 افتد به لرزه پایه کاخ ستمگران      

جان را فنا کنند، در آن اضطراب ها

 

مستضعفان ، خلیفه روی زمین شوند   

گردد گشوده سمت خداوند ، باب ها

 

ما را به انتظار سفارش نموده اند    

اما نه با نشستن در رختخواب ها

 

باید برای کشف حقیقت  شتاب کرد  

باید گذاشت پای طلب در رکاب ها

 

جان عزیز را به کف دست ها بگیر  

گردن بده به بوسه  دار وطناب ها 

 

تا رخوتی که در بدنت جا گرفته است  

 بیرون رود به همت این پیچ و تاب ها!

 

دنیا خرابه ای است پر از گندِ لاشه ها   

از آن گذر کنند به نفرت ، عقاب ها!

 


 

 

 

 

 

 

دورم ولی عمق نگاتو خوب می بینم

دورم ولی عمق نگاتو خوب می بینم   

حال و هوایی ابری و  مرطوب می بینم

 

ابر غمت دارد تو را یک ریز می بارد 

چتر دلت را بسته و معیوب می بینم

 

مثل گذشته، دوست دارم، محرمت باشم  

اوضاع را درهم  و   نامطلوب می بینم

 

این مه که دارد می نشیند بر دل تنگت    

از  ابرهای  فتنه و آشوب می بینم

 

ته مانده صبرت برای درد کافی نیست     

کنج دلت را خالی از ایوب می بینم

 

گفتم چرا دل کنده ای از   خانه عشقت     

گفتی تمام خانه را مخروب می بینم

 

دیگر چه کاری بر می آید از حواریون     

وقتی مسیحای تو را مصلوب می بینم؟

  


رباعی

رباعی ها :


افسوس که عمر من و تو مفت گذشت

بی همدم وبی رفیق و بی جفت گذشت

تنها و غریب و خسته با بختی که 

بیدار نبود و دائما خفت ، گذشت

 


Top of Form

Bottom of Form

 

ای کاش به ما زمانه فرصت بدهد

تا خواندن یک ترانه فرصت بدهد

 تا یک دل سیر عاشق هم باشیم

اندازه یک بهانه فر صت بدهد  

سروده ( 1399/5/28)

 

نکته ای دارم که مغز عاقلان را کرده ، هنگ

نکته ای دارم که مغز عاقلان را کرده ، هنگ

گر چه برخی یاوه اش خوانند و برخی هم ، جفنگ

 

خوان لطفی که خدا تقدیم  مردم کرده است

پس چرا شهد است  سهم عده ای ، باقی  شرنگ؟

 

سفره ها ، که مشترک ، اما گروهی پر ملات

باقی مردم چرا ، با  قطره چکان و سرنگ

 

سهم بسیاری فقط تاب آوری در مشکلات      

مردن در زیر بار زندگی ، یا بار جنگ

 

یک طرف ما مردم و سوی دگر  اقشار خاص

چهره های ما همه غمگین و آنها، شوخ و شنگ

 

سهم آنها خوردن  سهم تمام مردم است

قسمت ما  می شود، گوشت دم توپ و تفنگ

 

مال مردم می شود ، طوفان و سیل و زلزله        

لاجرم باید کند دفع بلایا ،بی درنگ

 

در عروسی و عزا این مرغ را سر می بُرند    

می شود از آن مردم هر کجا کاریست، لنگ

 

نقص و  کمبود و گرانی مال اقشار ضعیف    

هر چه رانت و ثروت انبوه، از قشرزرنگ

 

بچه های ما همه سرباز جانباز  وطن      

بچه سوسول های بالاشهر،  مشتاق فرنگ

 

هر چه تفریحات عالی ، مال از ما بهتران    

حداکثر ، سهم ما، یا تاب، یا الّاکلنگ

 

بوق و ترمز های ممتد ، مال ماشین های لوکس 

از پراید بی نوا انداختن  تخته شلنگ

 

در سر ما غصه بیکاری و بی پولی است      

کله های آن قلیل   پولدار،  از باده ، منگ

 

کاخ شان سر می کشد هر روز سمت آسمان       

آسمان را هم به زودی می کشاند زیر چنگ

 

جز به ناحق پول و ثروت ها نمی گردد ، فزون  

ماهیان ریز خوش تر هست در کام  نهنگ

 

فرش قرمزها فقط مخصوص کله گنده ها     

آشنای پای محرومان ، خس و خارو خلنگ

 

هر کسی آمد سر کاری هزاران وعده داد    

تا کند دنیای ما را ، سبز و آباد  و قشنگ

 

خاطر جمعی به مردم داد و خلف وعده کرد  

پاسخ نقاد ها یا حبس بود و یا فشنگ!

 

باوری بر وعده های ، وعده پردازان نماند   

اعتبار از حرف رفت  و از حناها رفت  رنگ

 

آب از جو رفته دیگر ، بر نمی گردد به جوی    

سالها خورده است پیشانی وسرهامان به سنگ

 

از ضعیفان  استخوانی گر چه ماند و پوستی    

ترس دارد در میان جلد هم باشد ، تفنگ!

 

دود آغازی برای  شعله های آتش است         

وای از دودی که بر می آید  از دلهای تنگ!

 

دائماً این روزها ، مشق پریدن می کند          

یک شب آخر می رسد بر ماه ، دندان پلنگ!

 


 

 

بچه که بودم ، نه پدر جوان بود

بچه که بودم ، نه پدر  جوان بود   

نه قامتش خمیده و کمان بود

 

حالا که خوب فکر می کنم ، می بینم     

 تازه توی اوایل خزان بود

 

برام ولی تو عالم بچگی             

محکم و قرص وسخت و  پر توان بود

 

کار و تلاش و زحمت زمانه       

تو دست پر پینه او عیان بود

 

خستگی هاشو من نمی فهمیدم     

تو پیشونیش اما پر از نشان بود

 

تو چهره اش از گذر زمانه        

خط شکسته ای دوان دوان بود

 

مومن و باخدا و اهل قران    

یه راه مستقیم به  آسمان بود

 

رسولی از جانب حق تعالی 

برام یه پیغمبر مهربان بود

 

خدا رو با نگاه او شناختم    

نگاهی که بلند  و بیکران بود

 

 حب علی و ال او شعارش   

نمونه کامل عاشقان بود

 

خیر و صلاح،  از همه وجودش    

مثل یه رود جاری و روان بود  

 

تو باور هر کی که می شناختش   

از آدمای مومن زمان بود

 

من می شدم بزرگ و او می شد پیر    

تو معرض دردای بی امان بود

 

با همه درد و محنت  زمانه    

پر از سپاس و شکر و امتنان بود

 

لبش به روی شکوه وا نمی شد  

مثل همیشه خوب و خوش زبان بود


تا آخرین لحظه زندگانی        

حقیقتش برای من نهان بود

 

خوب نشناختمش به وقت بودن  

همون روزا که وقت امتحان بود

 

یهو دیدم صداش پر از سکوته

 سکوت او عمیق و  جاودان بود

 

سخته کسی بره و بر نگرده       

کاشکی نبودنش فقط گمان بود

 

حالا منم  و باور عمیقم   

همون که عمری سهم دیگران بود

 

تا وقتی هستن پدرا ، غریبن     

تا بچه بودم ، پدر، آب و نان بود

 

حالا که چشمام وا شده می بینم  

 پدر برام تمامی جهان بود !

 

نفهمیدم ،از جلوی چشام رفت    

ستاره ای که صد تا کهکشان بود !

 


این روزها دیگه به هیشکی اعتباری نیست

این روزها دیگه به هیشکی اعتباری نیست     

از اعتماد بیخودی، بدتر قماری نیست

 

هم دوستان هم دشمنان ، هم رنگ  هم هستند      

واسه شناخت اونا از هم، سازوکاری نیست

 

دشمن که اسمش روشه، باید بر حذر باشی    

از دوستان بی وفا هم ،انتظاری نیست

 

هر کی سراغت رو می گیره حاجتی داره  

هر کی سلامت می کنه از دل سپاری نیست

 

اونی که خیلی از مرامش خاطرت جمعه      

وقت عمل می بینی ، اونم یار غاری نیست

 

هیشکی  نمی خواد که پیاده توی راه باشه  

کمتر کسی دیدم که مشتاق  سواری نیست

 

خیلی کمه ، اون که تو رو واسه خودت می خواد 

اما اگه بود،  آدم این روزگاری نیست  

 

خیلی بده که آدما ، از هم گریزانن             

آدم که از آدم گریزان و فراری نیست  

 

 اونی که می گه : «چاکرم» اصلاً نمیخوادت      

حتی « بفرما» ش هم به غیر پاچه خواری نیست

 

ریشه زده رنگ و ریا تو قلب خیلی ها        

پشت نقاب چهره ها ، انسان مداری ، نیست !

 

عشق و محبت ، عاطفه با پول حل می شه       

کو آدمی که حس و حال او ، دلاری نیست ؟

 

از بس که پولی شد تموم داشتنی هامون      

آواز مفتی ، توی  دستگاه قناری نیست

 

دیگه دو دو تا های ما جمعش نمی شه چار      

دیگه توی ناچاری ما جای « چار» ی نیست 

 

باید بترسی از تمام مردم شَهرِت         

وقتی فریب خوردی امان از بی قراری نیست

 

 گرگای آدم خوار توی شهر می چرخند    

ویروس شان  جز شاخه ویروس هاری نیست

 

از بردن ناموس و مال و جان نمی ترسند     

در ذهن شان یک ذره هم پرهیز کاری نیست

 

هر جور شد توی حریمت پای می ذارن       

واسه اونا دیوار و مانع و  حصاری نیست

 

باید کُلاتو تو سرت محکم نگه داری           

طوفان که شد راه خروج اضطراری نیست

 

حتی توی خوابم نذار پلکاتو روی هم       

امروز دیگه چاره ای جز هوشیاری نیست

 

وقتی کلاتو باد برد و بی کلاه موندی       

سودی به افسوس و دریغ و  آه و زاری نیست

 

اسم منو بدبین نذار، من خوب می بینم     

با چشم بسته راه رفتن افتخاری نیست

 

از سادگی شون آدما تو چاه می افتن         

خیلی خرابیهای ما از بد بیاری نیست

 

از خواب خوش پاشو که تو دنیای وارونه  

هنگام لم دادن توی مُبل خماری نیست!

 

هر روز هزار تا اتفاق تازه می افته      

آژیر و دوربین مدار بسته کاری نیست

 

زندان و حبس و پاسبان و قاضی و شلاق  

دیگه جلودار  چنین  بی بند وباری نیست

 

یک ذره غفلت حاصلش عمری پشیمانی است  

بر خوش خیالی ذره ای ،امید واری نیست!

 

دارم به تو میگم زمین لیزه مواظب باش    

سُر خوردن تو روز  برفی  اختیاری نیست !

 


 

آفتاب رخت از پرده گذر خواهد کرد

آفتاب رخت از پرده گذر خواهد کرد      

عالم شب زده را غرق سحر خواهد کرد

 

حتم دارم که از این غیب عیان خواهی شد      

ناله غم زدگان تو اثر خواهد کرد

 

 همه پنجره ها رو به تو وا خواهد شد   

دشمن و دوست به روی تو نظر خواهد کرد

 

و اذانی که گلش روی لبت می شکفد      

هر چه عاشق به جهان است خبر خواهد کرد  

 

دوستان روی قدمهای تو خواهند افتاد    

دشمنت خاک گذرگاه به سر خواهد کرد

 

گُسل عشق به فریاد تو  خواهد لرزید 

دل هر دل شده را زیر و زبر خواهد کرد

 

هر ستم دیده که از ظلم به تنگ آمده است  

در رکاب تو به جان قصد سفر خواهد کرد

 

صبح آن روز هواخواه تو هر کس باشد   

هوس سِیر در آفاقِ  خطر خواهد کرد

 

 هر چه شیطان به جهان است به خود می لرزد  

ریشه  ظلم تمنای تبر خواهد کرد

 

ابر رحمت چو در آید به کویر دل مان       

روح ما را به یَم شوق تو تر خواهد کرد

 

از فراقت به  دل تنگ جهان حسرت هاست  

غم هجرت چه  به احوال بشر خواهد کرد ؟

 

حتم دارم که از این ورطه پر بیم و بلا          

عاشقان را نظر مهر تو در خواهد کرد

 

بهتر از این چه سعادت که به هنگام ظهور 

خاک را عشق تو سرچشمه زر خواهد کرد.

 

من شب و روز به عشق تو غزل می گویم    

و نسیمی به قدمهای تو پَر خواهد کرد

 

شک ندارم کرمت شامل من خواهد شد   

حضرتت لطف به ارباب هنر خواهد کرد.

 


 

ای کاش یک جوری بری از زندگیم بیرون

ای کاش یک جوری بری از زندگیم بیرون

بسه برام هر چی کنار تو دلم ، شد، خون

 

دیگه نمی خوام با نماهنگت برقصم من          

این قصه ها دیگه برام، خالی شد از مضمون

 

آزارتو عمری تحمل کردم و گفتم                

شاید یه روز برگشتی از این راه بی  قانون

 

توی دلم چه آرزوهای  قشنگی  بود               

از روزهای  خوبتر از لیلی و مجنون

 

از روزهایی که برای عشق می مُردم          

با عشق ، غافل بودم از دنیای پیرامون

 

گفتم زمستون دلم با تو بهار می  شه            

گرمای خورشید نگات می ده به قلبم ، جون

 

آروم می گیره دل تنگم کنار تو               

دلهای ما می شه به دست عشق، گل بارون

 

هر چی تصور کرده بودم ، شد خلاف اون   

یک بار دیگه  سرنوشتم با تو شد وارون

 

من ساده بودم و تو رو هم ساده می دیدم      

غافل که با رندی زدی بر جامه ام صابون

 

هر قول دادی روز اول، شد فراموشت     

اما بهت می گم عزیز ، متشکرم ! ممنون

 

ما وصله جوری نبودیم از همون اول        

بدرود بانو ! وصلهِ ناجور ناهمگون

 

پیراهن عشق تو رو از قامتم کندم             

آتش زدم با شعله آزردگی ها مون

 

این اعتماد مرده میدونی چه کاری کرد ؟

روح منو خشکاند چون گلهای بی گلدون

 

عاشق نبودن کار سختی نیست ، بعد از این      

یاد تو رو در خاطراتم می کنم ، مدفون

 

چه دیر فهمیدم ، تموم عشق ، بازی هست !       

چه دیر فهمیدم تو را ، چه دیر! که، اکنون

 

از سادگی های خودم دلگیرِ دلگیرم               

از عشق بیزارم،  به بادم داد ، این ملعون!

 


 

 

 

 

 

تا هوا لبریز بوی اسکناس و پول هست

تا هوا لبریز بوی اسکناس و پول هست               

شامه هر کس قوی تر، خرم و شنگول هست

 

سیم و زر را می کشد از هر طرف سمت خودش    

هر کسی در کسب وکار بهتری مشغول هست

 

در جهان پیش رو بی پول زار است و ذلیل           

در میان اهل بیت خویش  هم مجهول هست

 

 هر کجایی که ملاک حق و باطل پول شد            

حرف حق آدم نادار،   نامقبول هست

 

مهربانی ، عاطفه ، با پول افزون می شود           

قلب ها ی مادی ، دارای  عرض و طول هست

 

فخر و نخوت می فروشد هر کسی داراتر است     

پیش چشم دیگران، رفتار او معقول هست

 

قلب های با صفا را کس نمی گیرد به هیچ       

اعتبار انگار درمنقول و نامنقول هست

 

قبله آمال وقتی می شود پول کثیف             

دین وایمان و مروت خود به خود معزول هست

 

غافل از این که خداوند  امتحانت می کند

هر که پولش بیشتر، او بیشتر مسئول هست

 

در جهان هر چیز ما داریم ، از آن خداست

ای بسا نعمت که بر ما مبهم و مجهول هست

 

می رود این عمر فانی با تمام نیک و بد       

وقت مردن شاه هم درویش بی کشکول هست

 

خوش به حال آن که دارد توشه خیر وصلاح   

خرم آن باغی که سر سبز و پر از محصول هست!  

 


 

 

روز روشن بی چراغ و شیوه شبگردها

روز روشن بی چراغ و شیوه شبگردها      

رفت توی جیب مردم  پنجه نا مردها

 

هر کسی طرحی برای بُرد خود آماده کرد    

تاس ها افتاد هر دم  روی تخته نردها

 

اختلاس و اختلاس و اختلاس و اختلاس      

پر شد از اموال مردم کیسه  بی دردها  

     

محض آقا زاده ها شد خط ویژه اختراع       

شد نصیب کُل مردم ، طرح زوج وفردها

 

روز اول هر که آمد وعده های شیک  داد

چون سوار کار شد، حاشا ز دست آوردها !

 

دین ستیزان ، دینوران را دور کردند از خدا   

کاشکی روزی  سر آید دور این بد کردها !

 

مردهای آتش و خون ، خون دلها می خورند  

کی دوباره خوب گردد حال این دل سردها؟

 

لحظه لحظه بام شان  هر چند  بالا می رود            

عاقبت روزی می افتد تشت این تُوُ  زردها !

 


 

فکر فردا بکن امروز که حالی داری

فکر فردا بکن امروز که حالی داری                

تا دم مرگ مپندار  مجالی داری

 

دفتر عمر تو هر روز ورق خواهد خورد           

با خبر باش که پایان و زوالی داری

 

زندگی ابر بهار است و گذر خواهد کرد         

در پی شادی هر روزه  ملالی داری

 

گر چه امروز رُخت ماه شب چارده است        

رسد آن روز ببینی که  هلالی داری

 

دست طوفان همه بار تو را خواهد ریخت       

گر چه بر شاخه خود میوه کالی داری

 

تا دم مرگ مرو در پی مال اندوزی        

مال تو نیست اگر مال ومنالی داری

 

دست خالی سفر سخت خود آغاز نکن  

راه دور است ، تو در سر چه خیالی داری ؟

 

باید  این مرحله را یکه و تنها بروی  

دل نکن خوش که تو هم اهل و عیالی داری

 

 تا که پلکی بزنی وقت سفر آمده است         

ای دل تنگ عجب قصه و   فالی داری

 

دم مُردن که شود ، حال تو را می گیرند  

پیش خود فکر نکن جاه و جلالی داری

 

ملک الموت به تو درس ادب خواهد داد   

فارغ از آن که تو ابهام و سئوالی داری

 

جرعه جام اجل را به تو می نوشانند     

هر چه هم کج بروی، رزق حلالی داری

 

غافل از گردش دوران نشوند عاقل ها 

تو اگر پند نگیری ، چه کمالی داری ؟

 

این تن عاریتی را به زمین جا بگذار   

راهی اوج بشو  تا پرو بالی داری!

 


 

برق می گردد گران تا آب می گردد گران ( آخرین سروده سال 1399)

برق  می گردد گران تا آب می گردد گران     

گاز وبنزین و طلای ناب می گردد گران 

 

تا پیازی را فراهم می کنی با خون دل              

کشک و دوغ  و کاسه و بشقاب می گردد گران

 

 سیب زمینی چون فراوان شد،  نخود کم می شود    

گوشت هم با همت  قصاب می گردد گران

 

از گرانی های دارو چون به عطاری روی             

خاکشیر و پونه و عناب می گردد گران

 

می روی ماهی بگیری از کنار رودها                

چوب ماهیگیری و قلاب می گردد گران

   

فکر از بس میکنی خواب از سرت پر می زند     

لاجرم هر روز قرص خواب می گردد گران 

 

صاحب خانه تو را هشدار رفتن می دهد          

حمل بار و بردن اسباب می گردد گران

 

روی خود را سرخ می خواهی کنی پیش کسان    

پودر و پن کیک و  رژ و سرخاب می گردد گران   

 

چشم تا وا می کنی فصل شروع مدرسه         

کفش  و کیف   و دفتر و جوراب می گردد گران

 

عید هم یک قوز بالاقوز در این کشور است    

میوه و شیرینی و قطاب می گردد گران

 

نه به دولت می رسد زورت نه به اهل و عیال  

زندگی چون گوهر نایاب  می گردد گران

 

فکر مردن هم نباید کرد چون بر وارثان            

سنگ قبر و اجرت نصاب می گردد گران

 

حرص خوردن هم فقط مشکل می افزاید و بس    

قرص قند و چربی و اعصاب می گردد گران

 

پس بزن بر طبل بی عاری و حزب باد باش      

اهل رقص و بشکن و هر چیز بادا باد باش

 

یک دو روزی را که در دار فنا مهمان شدی    

هر چه پیش آید خوش آید ، از ته دل شاد باش!

 


 

 

دلم میخواد رها باشم ، ولی انگار که دیره

دلم میخواد رها باشم  ، ولی انگار که دیره

نمی دونستم عشق تو، چِقد دارای تاثیره

 

نه راه پیش وپس داره، نه یاری دسترس داره  

کسی که عاشقت باشه، توی آتش به زنجیره

 

کسی هرگز نمی فهمه، چه جوری اتفاق افتاد

کتاب عشق آدم ها، بدون شرح و تفسیره

 

یهو غرق عرق می شی ، می پاشی ، تق ولق  می شی

می افتی تو فضایی که، پر از  اوهام و تخدیره

 

منم ناغافل افتادم، میون چالش عشقت

یه چیزی تو چشات دیدم ، که یک عمره دلم گیره

 

یه حس و حال طوفانی، منو توی خودش پیچاند 

شدم اون بچه آهویی ، که تو چنگال یک شیره

 

دلم لرزید و وا رفتم ، نمیدونم کجا رفتم   

به چشمای  خودم دیدم، عنان از دست من میره

 

نگیر  حس قشنگی که، منو یاد تو میندازه

بدِ این روزگار اینه، همش در حال تغییره

 

خیالات قشنگ تو ،  می مونه تا ابد با من  

همیشه طعم شیرینت  ، توی رگهام سرازیره

 

تو، رویایی که می مونی ، همیشه پشت پلک من

شبیه خیلی از خوابا، که بی مصداق و  تعبیره !

 

 


 

 

 

 

 

آقای خراسان مددی کن که حزینیم

آقای خراسان! مددی کن که حزینیم       

درمانده ترین رهگذر کوی زمینیم

 

شک نیست که تو اهل کرامات عظیمی     

ما صفرترین ، صفرترین ، صفرترینیم

 

در پرتو خورشید رسد ذره به جایی         

گر فیض تو یاری نکند ، خاک نشینیم

 

در جمع محبانت اگر جای نگیریم            

از خرمن اقبال چه کس خوشه بچینیم ؟

 

همسایگی ات فخر بزرگی است به عالم      

جز کوی ولای تو مُقامی نگزینیم

 

امن حرمت را ندهد هیچ حریمی              

عمریست که در قلعه امن تو ، حصینیم

 

تا جان برود بر سر پیمان تو هستیم         

هر چند بگویند ، چنانیم و چنینیم

 

تا حُب تو در سینه ما در غلیان است         

آسوده  از احوال  دم باز پسینیم

 


قربان نگاهت که تب و تاب گرفته

قربان نگاهت که تب و  تاب گرفته          

انگار که تاثیر می ناب گرفته !

 

رخوت به سراپای تو افتاده و سستی     

چشمان تو را وسوسه خواب گرفته

 

توفنده بشو روح  مرا سخت بپیچان    

دریای دلم رخوت  مرداب گرفته

 

هر پنجره ای وا کنی امشب ز جمالت   

زیباست در این کوچه مهتاب گرفته

 

کم کم تو گذر می کنی و باز نگاهم      

پشت سر تو کاسه ای از آب گرفته

 

با رفتن تو می زند از سینه من پر   

تیری که به خود حالت پرتاب گرفته

 

 بگذار برای تو بغل باز کنم من      

چون عکس قشنگی که کسی  قاب گرفته !         

 

گفتم غزلی در خور عشق تو بگویم    

اما دهنم را  غم قلاب گرفته !

 

 

ژن های نکو در پی پول و پله هستند

 

ژن های نکو در پی پول و پله هستند      

هر جا که بود رانت ، در آنجا یله هستند .

 

مشتاق دلارند و پی یافتن آن                     

سازنده هر دام و کمین  و  تله هستند

 

یک سکه اگر پرت شود سمت سماوات        

در تیر زدن  زبده تر از حرمله هستند

 

در یافتن پول حریصند و طمع کار          

گرگ اند و به دنبال عبور گله هستند

 

هر جا سخن از پول شود گرد می آیند        

این خر مگسان جانورانی دله هستند

 

 انسانیت و مردی و  اخلاق ندارند             

آسوده از اندیشه این مسئله هستند

 

یک عمر بود همت شان پول و زر و زور    

تا باز دم  صوردر این مشغله هستند

 

نه صرف به مخلوق نمایند ریالی                     

نه در پی زاد سفر و راحله هستند

 

آرام نگیرند ز حرص و طمع و آز              

تا بازی با مرگ در این مرحله هستند !

 

گفتم که به یک جمله فقط مختصرش کن        

گفتا که چنان کِرم به هر مزبله هستند !

 


 

 

 

 

در طلیعه فجری دیگر


دوست دارم من زمستان را بــــرای بهمنش               

دیدنی تر می شود هر فجر نو ، گل دادنش

انتظاری نیست تا گل وا شود در فصل سرد              

غنچه سر بیرون بیــارد از غلاف مسکنش

سنت الله است ایـــــن که در بهاران وا شود               

گل به صحن دشت با رنگین ترین پیراهنش   

یک زمستان ناگهان این قاعده وارونه شد                

حق مقرر کرد ایـــــران را ، بهشت گلشنش

رسم میهن بر مدار دیـــــــــــــگری آغاز شد            

لاله ها جوشید در هــر جای کوی و برزنش

کس چنین اعجاز را تا آن زمان نشنیده بود             

 یا اگر هم بــــــود ،  منعی بود در وا گفتنش

کور دلهای جهان همواره در حق پوشی اند               

فـــــــکر خورشیدند  و با آوارشب پوشیدنش

غافل از قدرت نمـــــــایی های ناپیدای حق               

که خدا ذلت نوشته از بـــــــــــرای  دشمنش

شد فرشته وارد خاک وطن و دیـــــــو رفت              

تـــــــــــــا بپیوندد به اربابان چون اهریمنش

 در بهار انقلاب مردم ایـــــــــــــران زمین             

شد لگد مــــــــــال خلایق مشعل بی روغنش

گر خدا خواهد زمین خشک خواهد گشت نیل         

 تا کــــــــــه موسی را رساند بر زمین ایمنش

چشم وگوش دشمنان را کور خواهد کرد و کر         

تا که روح الله برگردد بــــــــــــه سوی میهنش

صبح آزادی دمید از مشرق ایــــــــران زمین          

روشن از انوار حق شد شهر و  دشت و دامنش 

 درس آزادی بــــــــــــــرای مردم دنیا نوشت         

پیر مــــــــــــــا با نفی  ظالم در مرام  روشنش

رسم استبداد شــــــــــــاهان را قیام او شکست         

پیرو حق بود و شد دلــــــــــهای عالم ، مأمنش 

کی رود از خاطـــــــــر ما آن زمستان قشنگ         

از بهار پُر گل و پُر لاله و پُــــــــــــر سوسنش

تا قیامت لاله خواهد رُست از خـــــــاک وطن        

جان فدای مـــــــــــــــــــردم آزاده و روئین تنش

ما همان نسل ســـــــــرافراز شهادت پیشه ایم        

کـــــــــــــــــه نگیرد کاستی آیین و رسم متقنش

گوش بر فرمان رهــــــــــــبر داده و آماده ایم        

تا که شیطان بشکند بـــــا ضربت ما ،گردنش !

یا ز ترس  انتقــــــــــــام ما گریزد روز وشب       

تا بمیرد مثل سگ در دخـــــــــمه بی روزنش .

 

                          


 

دریا برای گریه سوگ تو ، یک نم است ( در شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها)

دریا برای گریه سوگ تو ، یک نم است    

اشکی که در فراغ تو ریزد، مکرم است

 

 دنیا اگر چه مزرعه آخرت ولی              

وقتی که نیستی تو در آن یک جهنم است

 

تابی نمانده در دل عالم  از این وداع           

پشت علی خمیده از این داغ اعظم است

 

بر روی دوش می کشد انگار آسمان          

باری  نپرس  قامت مولا چرا خم است ؟

 

مردی که در نبرد، یلان را به خاک برد  

امشب شکسته حال، از این درد و ماتم است 

    

تنها سکوت، ترجمه حال و روز اوست     

دریا دلی، که ورطه غم های عالم است

 

 امشب چگونه می گذرد بر علی ، خدا !   

تنها خودت بدان و خودت، صبرما کم است

 

آغاز کربلا نه که از سال شصت و یک  

بلکه لگد که خورد به در، هم محرم است

 

بانوی من ببخش ،اگر الکنم به شعر        

اما به عهد بسته دلم قرص و محکم است

 

با هر نفس به مسجد عشق تو می روم   

با آن که این قبیله  پر از ابن ملجم است

 

ما را به نور عشق خودت روشنا بده    

این راه بی حضور شما تار و مبهم است !

 


 

 

 

 

 

 

حق بده که اینقدر نامهربانی خوب نیست !

حق بده  که اینقدر نامهربانی خوب نیست !                

زیر قولت می زنی تا می توانی ، خوب نیست !   

    

با خیالت روز وشب سر کرده ام، در خلوتم                

عشق آن هم این همه سخت و نهانی خوب نیست !

 

کاش می شد در خیابان عشق را فریاد زد                 

گر چه می دانم چنین پرده درانی خوب نیست

 

چند وقتی پا نمی گیرد غزل در طبع من                    

در کنار تنگ دل ها نغمه خوانی خوب نیست !

 

معنی بازیچه را پرسیدم از فرهنگ ها                  

پاسخ آمد آن که را سر می دوانی ، خوب نیست !

 

از دلم داری سراغ عشق می گیری هنوز؟                 

نزد پیران ، یاد ایام جوانی خوب نیست !

 

بعد از این در خاطرم  ناز تو را کم می کشم          

آب هم باشی اگر، یک جا بمانی ، خوب نیست !    

 


 

 

انگار که گوش شنوا نیست در این شهر

 

انگار که گوش شنوا نیست در این شهر   

فریاد نزن ، پنجره وا نیست در این شهر

 

پژواک شکستن به فلک رفت ز دلها     

اما به گمانم که رسا نیست در این شهر

 

هی غصه پس از غصه و هی رنج پس از رنج        

یک فرصت  تجدید قوا نیست در این شهر

 

از هیچ طرف نور امیدی نتوان دید     

تاریک شبی چون شب ما نیست در این شهر

 

هر کس به خر خویش سوار است به دلخواه    

زیرا که نگهبان  و « بپا» نیست در این شهر

 

کاسب پی اندوختن ثروت انبوه        

بر آنچه خدا داده، رضا نیست در این شهر

 

هر روز گران می کند اجناس خودش را   

انصاف و مروت و  حیا نیست در این شهر

 

مامور اداره نکند کار به اصلاح        

امید  به کار روسا نیست در این شهر

 

دکتر چو دهد نسخه به درمان مریضی   

بی فایده باشد چو دوا نیست در این شهر

 

صنعت نفسش در خَمِ  تولید بریده       

حتی پفکش ، غیر هوا نیست در این شهر!

 

آیات و روایاتِ عیان بر در و دیوار   

جز نقش  نمادین و ریا نیست در این شهر

 

عکس شهدا را همه جا نصب نمودند   

اما عملی چون شهدا نیست در این شهر

 

حرص و طمع و آز زده چنگ به جانها   

زین دام کس آزاد و  رها نیست در این شهر

 

با استرس و روح پریشان و دل تنگ     

حاجت به خور و خواب و غذا نیست در این شهر

 

ازخودکشی و قتل خبر هست فراوان     

جز بانگ غم و درد و عزا نیست در این شهر

 

   فحشا و فساد از همه نوعش علنی شد     

تاثیر به منع فقها نیست در این شهر

 

شیطان که شده رانده درگاه خداوند       

شاد است که تیرش به خطا نیست در این شهر

 

هر کس که زمین خورد مددکار ندارد       

انسانیت و مهر و وفا نیست در این شهر

 

گر آب خوشی هست که مخلوق بنوشند      

نوشیدن آن هیچ روا نیست در این شهر

 

جز خون جگر،  آب دو چشم و دل بریان 

در سفره تنگ  ضعفا نیست در این شهر

 

هر روز شود راه خداوند  لگد مال        

ترس از خطر و خوفِ  بلا نیست در این شهر

 

 این سامریان قبضه نمودند جهان را       

یک حضرت موسی وعصا نیست در این شهر

 

 از شیعه نماندست به جز اسمی و رسمی    

اسلام غریب است و خدا نیست در این شهر

 

خوبان وطن خرده نگیرند بر این شعر    

منظور گل روی شما نیست در این شهر

 

یارب برسان منجی موعود خودت را        

با این که امیدی به دعا نیست در این شهر

 


 

 

 

 

صومعه سرا

صومعه سرا شهریست ، غرب خطه گیلان  

خاک آن گهر خیز است، مثل باقی ایران

 

مهد سبزه و گل ها  ، منتهای زیبایی         

بین جنگل و دریا ، با نمایی از باران 

 

روی مردمش روشن، مثل خنده خورشید       

مهر و عشق می تابد،  برمسافرو مهمان

 

بین روستاهایش ، یک ده است زیباتر     

« کهنه سر » بود نامش ، مهد عشق با عرفان

 

مردمی به غایت خوب ، پیروان اهل بیت   

زن وَمرد آن مومن ، با خدا و  با ایمان 

 

دین حق در آن جاری ، فارغ از پلیدی ها  

می شود خدا را دید، با دو چشم سر در آن

 

بعد کار روزانه، تا فریضه بگذارند              

عاشقانه می آیند، سوی خالق سبحان

 

مسجدی بنا کردند، بی بدیل و بی مانند         

تا بماند از آنان، یادگار در دوران

 

مسجدی که نام آن « جامع شهیدان» است    

بوی عشق می خیزد ، هر سحر از آن ایوان

 

عطر عود می پیچد ، صبح و ظهر و شب در ده    

از اذان زیبایش ، بعد خواندن قرآن

 

گرد هم که می آیند، تا نماز بگذارند             

می شود در آنجا دید، صحن روضه رضوان

 

چهره های نورانی ، از خدا چراغانی         

ذکر حق بود دائم، نَقل محفل ایشان

 

دست شان به دست هم، تا بگیرد این مسجد   

با عنایت «الله» کار ساختش پایان

 

در بضاعت هر کس ، هر چه هست می کوشد 

« جامع شهیدان » را تا دهد سر وسامان

 

عاشقانه می آیند ،  پای کار یک عده     

هر کجا پی خدمت ، با تمامی امکان

 

گر تو هم توان داری کن کمی مدد کاری    

تا برای پاداشت ، حق دهد دو صد چندان

 

مال و ثروت انسان  گر خدا دهد توفیق   

صرف خیر خواهد شد، صرف بخشش و احسان

 

آدمی سرو کارش ، چون به مرگ می افتد   

فکر زاد راهش را، کِی کند ؟ همین الان !

 

هر چه مال دنیا هم ، در خزانه ات باشد        

با خبر که خواهی رفت ، دست خالی و عریان

 

تا توان و تابی هست ، دست خیر باید داشت   

پیش از آن که کوبد مرگ ، درب خانه انسان

 

چون برون شود از جیب ، دست با سخاوت ها   

می شود خدا راضی، ناله می زند ، شیطان !

 

عشق اگر مدد سازد، راه آخرت گردد      

با تمام سختی ها ، پیش اهل حق ، آسان !

 


بگذار خودم باشم و تنهایی و غم ها

بگذار خودم باشم و تنهایی و غم ها                

سخت است رسیدن به تو با این چم وخم ها

 

احساس نکن دوست ندارم که تو باشی            

خُردم نکن اینقدر به تکرار قسم ها

 

از بس که عزیز دلمی دلهره دارم                

در جان و تنت رخنه کند درد و اِلم ها

 

 عاشق نگریزد ز بلایای ره عشق                

طوفان نشود مانع صیاد و بلم ها 

 

زیبنده که من خسته  هجران تو باشم              

تا در عوضش دور بمانی ز ستم ها !

 


 

گرانی بس که بیرون رفته از حدّ

گرانی بس که بیرون رفته از حدّ        

در آمد از همه جدّ وپدر جدّ

 

فشار زندگی شد صد برابر              

در آمدها شده ده، خرج ها ، صد

 

درون سینه ها آتش فشان است                   

خدا داند که کی سر می گشاید

 

تنزل کرده سطح دین و اخلاق                 

همه دنبال پولند و در آمد

 

در آمد مختصر، اما هزینه                      

کشد بر آسمان هفتمین ، قد

 

هزاران خون دل باید که نانی                     

بیاید در کف ما یا نیاید

 

بدون پول مشکل می شود کار                      

ولو بر شیعه آل محمد

 

در این غوغا کسی فکر کسی نیست         

که حال و روز او خوب است  یا بد   

 

گمانم  دوره آخر زمان است                  

که هر که خورد ، خورد و هر که زد ، زد!

 

برادر از برادر می گریزد                  

پسر از مادر و بابای امجد

 

عمو و عمه و خالو و دایی            

به ذهن بچه ها دیگر  نگنجد

 

جوان می ترسد از همسر گرفتن      

دهد ترجیح  تا باشد مجرد  

 

بسی تحصیل کرده تا کند کار            

ز بیکاری شده دردش مشدد

 

پدرها در غم امر معاشند               

میان خانه ، مادرها ،مردد

 

که چرخ زندگی هر جور باشد       

به هر شکلی فقط باید، بچرخد

 

نمانده راه برگشتی به آنها            

نه راه روشنی بر سمت مقصد

 

تمام کوچه ها بن بست و مسدود    

تمام راهها ، با خط ممتد

 

در هر خانه ای را هم بکوبی    

نمی بینی کسی که در گشاید

 

نچسبد هر که محکم زندگی را     

یقیناً از بلندایش ،می افتد

 

غم بیچارگان ، رفت از سر ما     

نمی داند کسی ، خود را مقید

 

کسی دست کسی را گر بگیرد     

گمان دارند ، قصد سوء دارد

 

چنان وضع جهان ناپایدار است    

که گردویی نمی ماند به گنبد

 

مگر درد آشنایی نیست در جمع          

که درد دردمندان را بفهمد ؟

 

توانگر در خیال جمع ثروت             

و حاکم در پی ماندن به مسند

 

فرودستان ز کوخی سرد محروم          

فرا دستان پی  کاخ زبرجد

 

اگر این است دین ، جرمی ندارد       

کسی که می شود از بیخ ، مرتد!

 

نمی داند غم درماندگان را       

به جز ذات خدای حی سرمد

 

مگر رحمی به حال بندگانش      

نماید از سر اکرام ، ایزد

 

بیا دستی به سوی حق بگیریم  

بخوانیمش به حق نور احمد

 

گره از کار مردم باز سازد          

و رحمت را به ما افزون نماید

 

و گر نه بند ها را آب برده      

شکسته از فشار سیل ها ، سد !

 

بدین منوال گر باشد نماند

امیدی بر نفس های  مجدد!

 

  

تا حال دلم خوب شود گاه به گاهی

تا حال دلم خوب شود گاه به گاهی          

از گوشه چشمت به من انداز نگاهی

 

ناخواسته گر عطر تو  را باد بیارد          

هرگز ننویسند به پای تو گناهی

 

کافی است تکانی بدهی بر سر مویت             

یا رو سری ات را بتکانی سر راهی

 

تا باز دل من بزند پر به  هوایت               

آن گونه که طوفان بزند بر پر کاهی

 

 یا شاه غریبی که دلش سخت بلرزد           

از هیمنه و هیبت تعقیب سپاهی

 

هر دغدغه از یاد تو برخاست، قشنگ است   

زیباست غمی که تو به معشوق، بخواهی

 

از عشق بیا تا که امان نامه بگیریم

در دامن صیاد اجل نیست ، پناهی !