ستاره می چکد از گنبد طلایی تان
نشان راه بُوَد ، برق روشنائی تان
همیشه درب حرم روی زائرانت باز
به سوی قرب الی الله ،رهنمائی تان
دل تمام خلایق به سمت تان جاری
چه افتخار بزرگی بود گدائی تان
کبوتری که به گنبد نشینی ات آمد
تمام بال و پرش می شود هوائی تان
اگر ز حال غریبان خسته می پرسی
شکسته دل شده اند از غم جدائی تان
بزن به زخم همه مرهم کرامت را
که معجزات فراوان کند دوائی تان
دلیل معجزه تو عصای موسی نیست
هزار معجزه دارد دم خدائی تان
دل شکسته ام اذن دخول می خواهد
نشسته منتظر اذن ره گشائی تان
اجازه هست بیایم دخیلتان بشوم ؟
و درد
دل کنم از شوق آشنائی تان ؟
مباد منفعل و نا امید برگردم
مباد سهم کسی خشم و نارضائی تان
مرا به روضه رضوانیت پناه بده
امید بسته ام آقا ، به با وفائی تان !
برای خاطر دنیا دلم نمی گیرد
از این هوای غم آلوده هم نمی گیرد
به عشق آن که گذرمیکنم از این وادی
و می رسم به خدا و حرم ، نمی گیرد
اگر چه فاصله ، بسیار و راه طولانی است
رونده بوی سکون و عدم نمی گیرد
مسافری که سبک می رود به سوی وطن
ز رنج راه دلش بوی غم نمی گیرد
چرا به کوله سنگین خویش می نازد
نشسته ای که قدم از قدم نمی گیرد ؟
کسی که شوق سفر را به طالعش دارد
عبور قافله را دست کم نمی گیرد
هوای رفتن اگر کرده ای ، یقین دارم
دلت ز جاده پر پیچ و خم نمی گیرد
خطر همیشه کمین کرده پشت ، غفلت ها
و گرنه زلزله ها نام بم نمی گیرد .
یادی از شاعر دلتنگ خودت گاهی کن
لا اقل تکیه به فرهنگ خودت گاهی کن
سحری ، نیمه شبی ، وقت نمازی ، روزی
یادی از مرغ شباهنگ خودت گاهی کن
عشق تو گرچه گناهیست که از من سر زد
رحم برخسته در چنگ خودت گاهی کن
وعده وصل به فردای قیامت مفکن
یادی از منتظر زنگ خودت گاهی کن
حال من و هوای تو از جنس دیگر است
اما همین که قهر نباشیم بهتر است
شاید دوباره روزی از این روزهای سرد
دیدی دلت میان دل من شناور است
آن وقت هی بغل کنی وبپیچی مرا بخود
باور کنی دلم برای دلت حرف آخر است
من هرگز از تو دور شدن را نخواستم
تصمیم گیر من و شما حی داور است
تسلیم امر حق نشدن بی نزاکتی است
اما همیشه گوش دل عاشقان کر است
با این همه تمام مرا از خودت بدان
این آخرین کلام مسافر دم در است .
من بی تو در غریب ترین لحظه ها گمم
محتاج برق روشنی از یک تبسمم
ظرف بهانه های من از گریه ها پر است
در ورطه سکوت نگنجد تلاطمم
از من نپرس با دل تنگم چه می کنم
تنها جرقه ای تو بزن در تراکمم
از من امید شعر وغزل می بری چرا ؟
شور کدام حس قشنگ است اهرمم ؟
اما به رسم حادثه در من طلوع کن
شاید که وا شود گره ها از تکلمم !
محرم و صفر از بین ما رفت
غم و اندوه از آل عزا رفت
بزن بشکن که فردا روز عیده
خدا را شکر که رنج و بلا رفت
دورم ولی هوای تو را می کشم نفس
در من مباد غیر هوای تو هیچکس
دارد امید نازک من پاره می شود
خود را به سمت من بوزان قدر یک نفس
تنها نه من که عشق تو در سینه منست
بلکه تویی در عالم ایجاد ، مُلتَمَس
دارد زمانه جان مرا سخت می مکد
ترسم ز کام او رود این طعم تند وگس
از شام بی ستاره دنیا دلم گرفت
تا کی حجاب میکنی ای صبح دیر رس ؟
کو جمعه ای که آمدنت وعده شد به ما ؟
آغاز انتفاضه آن صبح بی قفس
کُل کبوتران جهان صف کشیده اند
تا در هوای آبی تو جان دهند وبس
عاشقی حس عجیبی است که در اینجا نیست
مثل بوییدن سیبی است که در اینجا نیست
سوز وسازی که در این چند غزل می بینی
قصه مرد غریبی است که در اینجا نیست
دل بیمارمن از آدمیان نومید است
سخت محتاج طبیبی است که در اینجا نیست
به تمنای تو با رنج جهان خو کردم
بهره ام حظ و نصیبی است که در اینجا نیست
در دلم درد شب آخر یک اعدامی است
خواهشم ، صبر وشکیبی است که در اینجا نیست
پس از این حادثه دنبال نشانی م نگرد
گور من زیر صلیبی است که در اینجا نیست
کاش با هم به کربلا برویم
یا نه هریک جدا جدا برویم
به زیارت اگر نشد که نشد
جنگ با دشمن خدا برویم
تا دم مرگ داعش ملعون
عشق را تا به انتها برویم
زندگی غیر عشق چیزی نیست
دست خالی نگو کجا برویم ؟
فرصت عاشقی همین حالاست
از کفت میرود . بیا برویم
دست من را بگیر در دستت
همتی کن جدا چرا برویم
مرا با خیال خودت گرم کن
بپیچان به شال خودت گرم کن
زمستان سختت مرا میکشد
ببر زیر بال خودت گرم کن !
ننه سرما ! سلام اینجا چه سرده
نمیدونی هوات با ما چه کرده
برا چی میکنی اوقات تلخی ؟
عمو نوروز کجاست دورت بگرده ؟
**********
زمستون ، منقل وآتیش عزیزه
بخاری ، گازی و نفتیش عزیزه
هوای شهر ما که زیر صفره
سفر سمت جنوب و کیش عزیزه
**********
دل ما بی حضورت ، سوت وکوره
یه روستا ، پشت قافه ! دورِ ، دوره
درسته چیزایِ قابل نداره
دل مرداش ، ولی عین بلوره !
زمستون چای و کرسی حال میده
و حالم رو بپرسی حال میده
میگم آتیش بریز تو منقل عشق
بهت ممنون و مرسی حال می ده
********
سلام بی جوابم تو هوا مُرد
چرا پنهان کنم ؟ تو ذوق من خورد
چکارت می شه کرد ؟ دست خودت نیست
ننه سرما دلت رو با خودش بُرد !
ندانستم که ترکم میکنی چون معتبر گردی
رهایم میکنی تا با هوسها همسفر گردی
گمان میکردم از نو زندگی لبخند خواهد زد
می آیی تا شب تاریک روحم را سحر گردی
من خوش باور از برق نگاه تو نفهمیدم
نمی خواهی به من از دیگران دلبسته تر گردی
شکوه عشق می آمد دلت را روشنا بخشد
چرا ناگاه ترسیدی که از من شعله ور گردی ؟
دلم ماند و خیال روزهای با تو خوش بودن
خیالات قشنگی که نشد تا با خبر گردی
برای تو نگه میدارم این یک جای خالی را
چه میداند کسی ؟ شاید هوس کردی که برگردی
تقدیر من این بود که عاشق باشم
در گیر دل وعقل و علایق باشم
با عقل دل سرکش من راه نرفت
بگذار که دیوانه لایق باشم .
همه انسانها روزی به دنیا می آیند و مدتی معین در این جهان زندگی میکنند و در نهایت روزی از این دنیا می روند . خداوند متعال برای هر یک از ما طول عمر معین و معلومی را رقم زده که جز ذات پاکش هیچکس از آن آگاه نیست ولی آنچه مسلم است این است که به طور معمول بسیاری از انسانها کم کم از جوانی به پیری متمایل شده و سرانجام در کهنسالی می میرند و در این فرایند نیروی جسمی انسان تحلیل رفته و اندامهای بدن ، کارکرد عادی وطبیعی خود را به تدریج از دست میدهند و در شکل ظاهری اعضاء نیز تغییراتی رخ می دهد که ما آن را پیری می نامیم که گرچه برای بیشتر انسانها خوشایند و دلپذیر نیست ولی چاره و اجتنابی نیز از آن وجود ندارد و همه کسانی که سن آنها بالا میرود ناگزیر پیری را درک خواهند کرد . در اینجا ما از لحاظ فیزیولوژی و زیست شناسی و پزشکی پیری را بررسی نمیکنیم زیرا خداوند متعال تمامی فرایندهای جهان هستی را به شکل حساب شده و منظم ، مقرر نموده است و هر موضوعی به طریق منطقی و معقول سیر خود را طی خواهد کرد بلکه پرسش ما از لحاظ تکوینی و تشریعی و فلسفه اسلامی این است که چرا ما باید پیر شویم و از دنیا برویم ؟ آیا نمی شود که پیر نشده و دچار رنجها و آفتهای زمان کهنسالی نشده و به همین شکل که نیرومند وجوان هستیم از دنیا برویم ؟
البته در ابتدا گفته شد که بطور معمول بسیاری از انسانها پیر می شوند و طول عمر طبیعی و معین دارند و تقدیر محتوم انسان نیز بر این مبنا قرار گرفته است لیکن بحث پیرامون این موضوع که چرا بسیاری از انسانها در سنین خردسالی و یا جوانی از میان میروند و به پیری نمی رسند امری بر خلاف معمول است و از دایره شمول این بحث خارج است و معمول جهان هستی و خواست خداوندی نیز این است که همه انسانها به کمال برسند ولی از آنجا که در همه فرایندها مقداری تلفات طبیعی میباشد ما آن گروه را از بحث خود خارج می سازیم . اما پرسش واقعی ما این است که چرا باید پیر شویم و سپس بمیریم و چرا جوان نمانیم و توانا بمیریم ؟
باید بدانیم که خداوند متعال سرنوشت ما انسانها را زندگی در این جهان و سپس رجعت به جهان آخرت قرار داده است و ما باید در دنیا مدتی زندگی کنیم تا آماده سفر آخرت شویم ، و « الدنیا مزرعة الاخره » و این که « هر که آید به جهان اهل فنا خواهد بود » را همه ما میدانیم و به آن اعتقاد قلبی و راسخ داریم ولی با این مسئله هم که پس چرا برای آخرتمان کمتر تلاش میکنیم نیز کاری نداریم ولی شاید موضوعی که هرگز به آن پی نبرده ایم و بدان نیندیشیده ایم این باشد که گفتیم آمدن ما و زندگی ما در جهان فعلی یک « فرآیند » است و پاسخ ما به پرسشی که مطرح شد همین یک کلمه است یعنی فرآیند !
فرآیند از لحاظ لغوی یعنی چیزی که دارای شروع ، جریان و پایان است ، مثل زندگی انسان که آغاز میشود – جریان می یابد و به پایان میرسد . مثل سربازی ، مثل خانه ساختن، مثل دانشگاه رفتن مثل استخدام شدن در یک اداره ، مثل رییس جمهور شدن ، مثل بیماری و مثل همه چیزهای دیگری که با این مثالها شما آن را درک میکنید .
لذا از آنجا که زندگی انسان در این جهان یک فرآیند است و ازآنجا که انسان برای این آفریده شده که مانند مسافری جهان فانی را عبور کرده وبه جهان باقی برسد بنابراین در این سیر تکاملی و در این فرآیند طبیعی ما باید به درک وبینش و شعور وادراک و توانایی لازم برسیم تا بتوانیم از جهان ماده گذر کرده و وارد دنیای ماهیت شویم پس چنانچه این فرآیند به شکل طبیعی و معقول خود انجام نشود انسان شعور لازم را برای درک واقعیتهای جهان دیگر پیدا نخواهد کرد چنان که کودکی که می میرد دارای تکلیف نبوده و عالم باقی و فلسفه ان برای او معنایی ندارد و اینجاست که لازم میشود ما در طول زندگی طبیعی خود به پیری برسیم تا این آمادگی را کسب کنیم . اما پیری به تنهایی هدف سخن ما نیست بلکه باید بگویم تقریباً تمام کسانی که پیر می شوند حس وحال ادامه زندگی را از دست میدهند و اگر دچار دردها و رنجهایی نیز باشند دیگر میلی به زندگی در این جهان ندارند و بدین طریق از لحاظ روحی آماده پذیرش واقعیت مرگ و رفتن از این جهان میشوند پس پیر شدن بخشی از فلسفه وجودی ، پذیرش واقبال به جهان آخرت است و از این روست که بیشتر مومنانی که پیر می شوند نسبت به جوانان ، با درجات بالاتری از ایمان و زهد وتقوا دارفانی را ترک میکنند و همین ناتوانی و ضعف بدنی نیز از لحاظ تکاملی وتکوینی لازم است تا انسان مومن ، به خداوند متعال توجه بیشتر نموده و توجه بیشتری به جهان اخرت خود نماید و حتی همین پیر شدن در مورد انسانهایی که مومن نیستند نیز باعث میشود که چنانچه در دوران جوانی اهل هنجار شکنی و امور خلاف شرع و عقل بوده اند در سنین پیری به دلیل کم شدن توانایی وانرژی بدنی خودبخود و به ناچار
از هنجار شکنی فاصله گرفته و به هنجارها اعتنا کنند .
نتیجه :
1- زندگی یک فرآیند است .
2- انسان برای رفتن به جهان باقی ، باید از جهان فانی بگذرد .
3- پیر شدن قسمت مهمی از این فرآیند است و بدون آن آمادگی لازم برای ترک جهان ، به دست نمی آید .
4- پیر شدن از الطاف خداوند است که به مومنان ارزانی داشته است .
شهر از یاران تهی شد ، خانه از لبخند
بی طمع ، احوال آدم را نمی پرسند
هیچکس حتی نمیگوید خر تو ، چند ؟
جای من بودی چه میکردی ؟
توی این دنیای درهم برهم ، فارغ ز قید و بند ؟
****
چاله ها در چارسوی راه انسان است
سنگهای زیر پا اینجا فراوان است
رهروان را سخت می آید
رو به اندوهی که میبینی ، سرازیرم
خسته ام ، آزرده ام از هر که در اینجاست ، دلگیرم
با دو دست مهربانت آشنایم کن ،
از هجوم سرد این باران بی مهری رهایم کن .
بی وفایی رسم خوبی نیست
گاه گاهی هم صدایم کن .
تنها و غریب وخسته ام آقاجان
درمانده و دل شکسته ام آقاجان
احوال دل مرا اگر میپرسی
دریای به گل نشسته ام آقاجان
دو برادر بودند که یکی بسیار عبادت خدای میکرد ودیگری ضمن انجام واجبات خدمت مادر مینمود . شبی آن که عبادت خدای میکرد قیامت را در خواب دید و از خدای عزوجل خطاب رسید که برادرت را بخشیدیم و تو را نیز به برادرت بخشیدیم ، برادر عابد به خداوند اعتراض کرد : که بار خدایا عمریست که شب و روز عبادت تو را کردم ورنج طاعت تو را بردم ، چگونه است که مرا به برادرم می بخشی ؟ از حق خطاب رسید که آنچه تو کردی مرا نیازی به آن نبود ولی انچه را برادرت کرد مادرت به آن نیاز داشت !
حال نتیجه بگیریم که عبادت خداوند را چند خاصیت است :
اول : آن که ازین طریق راه بندگی در پیش گرفته و شکر منعم را گزارده و و ادب خود را نسبت به خالق متعال ابراز نموده ایم .
دوم : خداوند نیازی به عبادات ما ندارد و اگر ما بندگی خدای را کردیم به خودمان سود رسانیده ایم ، که قران مجید میگوید : مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها ( سوره فصلت آیه 46 ) کسى که عمل صالحى انجام دهد، سودش براى خود اوست و هر کس بدى کند، به خویشتن بدى کرده است . و نیز فرموده است :
فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ ( سوره آل عمران آیه 97 ) خداوند از جهانیان بی نیاز است .
ونیز فرموده است : وَاللَّهُ الْغَنِیُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ ( سوره محمد آیه 38 )
خداوند بی نیاز است و شما فقرانید .
سوم : نتیجه کاملتر عبادت خداوند وپیروی از دستورات او ، همانا ایجاد و تقویت روحیه انسان بودن و ارتقاء ملکات پسندیده و اکتساب اخلاق نیکوست و انسان مومن با پیروی از دستورات حضرت حق و انجام عبادات ، راه کمال انسانی را طی کرده و به صفات زیبایی همچون نوعدوستی ، و خدمت به خلق و رنج بردن از رنج دیگران و شاد شدن به شادی دیگران و نظایر آن نایل میگردد لذا عبادت خداوند مرحله اول کمال و زیر بنای همه ملکات نیک دیگر است و خدمت به خلق درمراحل بعدی کمال قرار دارد ، بنابراین با توجه به آن چه گفته شد کسی که همراه ایمان به خدا و انجام واجبات ، خدمت به خلق ، خاصه مادر را سرلوحه امور خود قرارداده است ، در مرحله بالاتری از کمال قرار دارد تا آن که فقط در مرحله اول جای مانده است . از آن رو در هنگام محاسبه اعمال خداوند متعال هر کس را مطابق مرحله ای از کمال که در آن قرار داشته پاداش خواهد داد .
امانت
در حال اندیشیدن به واژه امانت بودم که ناگهان حجم عظیمی از مفاهیم مربوط به آن در ذهنم فوران کرد و با انبوهی از تفکرات و نتایجی روبرو شدم که تا قبل از این هرگز اینگونه با آن روبرو نشده بودم .
میل دارم ساده تر صحبت کنم تا شما را هم در افکار خود شریک سازم :
امانت به زبان ساده و خودمانی یعنی این که چیزی یا شیئی متعلق به دیگری باشد و نزدشخصی دیگر برای نگهداری بسپارند و شخص دوم باید به نگهداری و مواظبت از ان شیء تا زمانی که در تعهد اوست بپردازد سپس در موعد معین آن را صحیح و سالم به مالک اصلی برگرداند . گرچه در ظاهر امانت داری عملی در محدوده امور فیزیکی محسوب میگردد اما به موضوعات غیر مادی مانند رازداری و مراقبت بر انجام تعهدات نیز سرایت کرده و به شرحی که گفته میشود من میتوانم با اطمینان بگویم کل جهان هستی بر امانت داری استوار است .
مثال :
خداوند متعال درقرآن کریم فرموده است :
« انّا عرَضنا الامانةَ عَلَى السّمواتِ و الارضِ و الجبالِ فابینَ ان یَحملنها و اشفقن مِنها و حَملَها الانسانُ انّه کانَ ظلوماً جهولا- لِیُعذِّبَ اللّهُ المنافقین و المنافقاتِ و المشرکینَ و المشرکاتِ و یتوبَ اللّه على المؤمنینَ و المؤمناتِ و کانَ اللّه غفوراً رحیماً (احزاب: 72 و 73 )
ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم، پس، از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند و انسان آن را برداشت. به راستى، او بسیار ستمگر و نادان است. تا خداوند مردان منافق و زنان منافق و مردان مشرک و زنان مشرک را عذاب کند و از مردان باایمان و زنان با ایمان درگذرد و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است »
در این آیه منظور از امانت همان ولایت الاهی است و اینکه انسان باید خداشناس و خدا پرست بوده و باید سعی کند در حد توان خویش به مراتب بالای انسانی و اخلاقی دست یابد .
در آیات و روایات دیگری نیز اخذ میثاق و امانت داری آمده است که از بیان آن خودداری میشود .
حافظ بر همین مبنا گفته است :
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند .
این موضوع در باب امانت و تعهد انسان بر خداپرستی و قبول بندگی خداوند را که مهمترین امانتداری در خلقت انسان است را ترک کرده و با مثالهای دیگر سخن را ادامه میدهیم
خداوند متعال مجدداً در باره امانت و تعهد حضرت رسول گرامی اسلام مبنی بر تکمیل تعهدشان فرموده است :
یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ، وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ:
مائده67
از این مثال هم میگذریم :
هر انسانی باید بر مواظبت از جان وجسم خویش همت کند و هیچ کس حق ندارد به خود اسیب جانی یا جسمی وارد سازد زیرا : انا لله و انا الیه راجعون : به همین دلیل است که خود کشی و وارد کردن صدمه بدنی به خود یا دیگری حرام است زیرا جان و بدنی که خداوند به ما عنایت کرده امانت است و متعلق به ما نیست که بخواهیم هر کاری با خود بکنیم .
مثال دیگر :
خداوند حق تعلیم وتربینت فرزندان را به ما داده است ولی ما حق نداریم به بهانه تربیت با خشونت با آنان رفتار کنیم زیرا آنها امنتهای خداوندند بر ما .
مثال دیگر :
ما حق نداریم عمر وزندگیمان را به بطالت بگذرانیم و باید با تلاش و کوشش سعی کنیم دنیا و آخرتمان را آباد سازیم زیرا این هم امانتی است از سوی خدای بزرگ که به ما تفضل کرده است .
در عرصه امور دنیوی نیز همین مثالها صادق است :
اگر کارگر هستیم و در باغی , خانه ای یا شرکتی به کار مشغولیم آنچه از ابزار و وسایل کار به ما سپرده اند و حتی وقتمان ، که برای آن از کارفرما پول و دستمزد دریافت میکنیم نزد ما امانت است و ما حق خیانت کردن در آنها را نداریم .
اگر منصبی بلند در کشورمان داریم امانت داری از سوی ملت هستیم و باید مراتب امانتداری را کاملاً رعایت کنیم .
اگر مرد ، هستیم ، همسری که با او پیمان زناشویی بسته ایم ، امانتی است اولاً از سوی خداوند و ثانیاً از سوی پدر همسرمان که دخترش را به امانت به ما سپرده است به این امید که مرد صالح ، زندگی دخترش باشیم و گرنه کدام پدری دخترش را دانسته و آگاهانه به مردی میدهد که لاابالی و بی مسئولیت باشد ؟
اگر زن هستیم مال وخانه ای که همسرمان برایمان فراهم کرده و نیز فرزندان او امانتی هستند نزد ما ، که مرد به امید امین بودن به ما سپرده است .
اگر مستاجریم ، خانه ای که اجاره کرده ایم ، امانت است که آن را نگهداری کرده و تخریب نکنیم و حق مالک را تمام وکمال بدهیم .
اگر صاحب خانه ایم ، آرامش و امنیت مستاجر در تعهد و امانت ماست .
اگر ثروتمندیم ، حق خداوند وفقرا در مال ما امانت است که به شکل خمس وزکات باید بپردازیم .
اگر همسایه داریم حق همسایه هایمان را باید رعایت کنیم .
اگر تولید کننده ایم حق مصرف کنندگان و رعایت کیفیت و کمیت محصول در امانت ماست .
اگر مصرف کننده ایم حق خداوند در مال ما امانت است که اسراف نکنیم .
اگر دانشمندیم حق ، دانشجویان و شاگردانمان نزد ماست که آنها را خوب وشایسته تعلیم دهیم .
اگر دانشجو و دانش آموزیم حق استاد بر گردن ماست که خوب بیاموزیم و تعلل نورزیم .
اگر سالم هستیم حفظ بهداشت و سلامت روح وجانمان امانت ماست .
اگر بیماریم ، حق خودمان و اطرافیان نزد ما امانت است که سعی کنیم هرچه زودتر بهبود یابیم و زحمت اطرافیان و رنج خودمان را کم کنیم .
اگر برادر و خواهر و پدر ومادر داریم مراعات احوال آنان در تعهد ماست .
اگر رازی از دیگران میدانیم ، حفظ آن راز از وظایف ماست و افشای آن نزد دیگران ما را از دایره امانتداری خارج خواهد ساخت .
و بر این مبنا هرچه را که به آن بیندیشیم به نوعی با مفهوم امانت داری و امین بودن مرتبط است و من هر چه اندیشه کردم هیچ موردی را که که خارج از دایره امانت باشد نیافتم . بنابراین میتوانم یک نتیجه کلی بگیرم و آن را به شکل یک اصل بیان کنم :
« جهان هستی و خلقت انسان بر مبنای « امانت » آفریده شده است و انسان از سوی خداوند « امین » است که این امانت را حفظ کند و صحیح و سالم به خداوند متعال برگرداند » .
سال 1395 فرارسیده و با خود بوی گل و شادی و بهاری دلپذیر را به همراه آورده است امیدوارم که همه هموطنانم و همه محبان ولایت چه در ایران وچه هرجای جهان که هستند ، با تمام وجود این عطر دل انگیز را حس کنند و خداوند متعال را پشتیبان خود داشته باشند .
اینم از بازیهای سرنوشته
که دنیام بی تو زشت ِ زشتِ زشته
ولی با تو ، تو زندونم که باشم
برام زیبا تر از باغ بهشته !
سرود مناسب برای قرائت در جشن عروسی به جای آهنگهای مبتذل که متضمن احادیث اسلامی نیز میباشد
بر وزن ضربی : دام دارام دام دام دام دارام دام دام
مهمانان میتوانند مرحبا داماد را تکرار کنند
جشن عروسی بس مبارک باد جشن دامادی بس مبارک باد
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
از خدا خواهیم دائماً باشید در مسیر حق خرم و دلشاد
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
خنده بر لبهات روزگارت خوش خانه ات باشد تا ابد آباد
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
زندگی گرچه مشکل و سخت است همسرت خوب است هر چه بادا باد
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
قلب یاران را روشنی دادی دین حق را کرد کار توامداد 1
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
امر حق را تا پیروی کردی میزند شیطان دائماً فریاد 2
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
مادر از کارت راضی و خوشحال دل بابا شد از غمت آزاد
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
چشم تو روشن قلب تو آرام دشمنت باشد خانه اش بر باد
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
ما همه هستیم از شما ممنون کردی از یاران در عروسی یاد
مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد مرحبا داماد
1 - رسول گرامی اسلام : ازدواج سنت من است هر که از سنت من روی گرداند از من نیست .
2- رسول گرامی اسلام : هر جوانی که در دوره جوانی ازدواج کند شیطان فریاد بر آورد که وای ! او دین خود را حفظ کرد .
قضاوت
هر ملتی ویژگیهای خاص خود را دارد اعم از مهربانی ، مهمان نوازی ، تعصب ها ، علاقه ها ، رشادت ها و جز اینها و خلاصه تمام صفاتی که یک انسان ممکن است داشته باشد در یک ملت نیز متبلور می گردد . گاهی این ویژگیها ذاتی بوده و گاهی نیز به مرور زمان تحت شرایط حاکم بر یک جامعه با اکتساب حاصل میگردند . یکی از این صفات که متاسفانه صفت پسندیده ای هم نیست و امروزه بشدت در جامعه ما رشد یافته است این است که بسیاری از ما همواره در مورد همه چیز و یکدیگر ، بدون آن که به ما ربطی داشته باشد ، قضاوت میکنیم ، بله قضاوت !
ممکن است بگویید که چه چیزی را قضاوت میکنیم ؟
در پاسخ باید گفت که ما در باره جامعه و اطرافیانمان همواره در حال اظهار نظرهایی هستیم که علاوه بر آن که به ما ربطی ندارد خیلی وقتها هم جنبه غیبت و تهمت به خود میگیرد و به شدت ما را در معرض مدیون شدن به دیگران قرار میدهد .
نکته دیگر این که ما علاوه بر این که در جایگاه و شآن قضاوت نیستیم و تخصص لازم را خیلی از مواقع نداریم ، بیشتر مواقع ، احساسی و به ناحق قضاوت میکنیم و بیهوده خود را مدیون دیگران کرده وبی آن که نفعی برای ما داشته باشد بار مسئولیتهای زیادی را بر دوش میگیریم
یک مثال :
یکی از آشنایان ما اتومبیل گران قیمتی خریده است ما به خودمان اجازه میدهیم که پشت سرش حرف بزنیم و او را تخطئه کنیم
در اینجا سئوالات زیادی برای انسان متفکر ایجاد میشود که برخی از آنها را بیان میکنم :
اول اینکه به ما چه ارتباط دارد ؟
دوم : مگر ما خرج ماشین او را می دهیم و یا دردسر های او بر دوش ما افتاده است ؟
سوم : چرا دوست نداریم هیچکس جلوتر از ما باشد ؟ آیا جلوتر بودن او جلوی پیشرفت مارا گرفته است ؟
چهارم : چرا فکر نمیکنیم که بالاخره این فامیل پولدار ممکن است روزی جلوی ما سبز شود و ما هم به واسطه آشنایی با ایشان کنارش سوار شویم و علاوه بر ماشین گران سوار شدن به مقصد نیز برسیم ؟
پنجم : آیا دیدن فقر و بد بختی دیگران برای ما فایده ای دارد ؟ آیا اگر ماشین مذکور بر اثر حادثه ای از بین رود به ما نفعی خواهد رسید ؟
اما ما به خومان اجازه میدهیم در حالی که خیلی اوقات از مقدار و نوع درآمد های اطرافیان اطلاعی نداریم در باره آن فرد اظهار نظر کنیم در حالی که همانطور که گفته شد هیچ نفع و فایده ای برای ما در این اظهار نظر ها و قضاوتها وجود ندارد و از سوی دیگر ضررهای مادی و معنوی زیادی نصیب مان میگردد از جمله :
اول : غیبت طرف را کرده ایم .
دوم : گاهی قضاوتمان به تهمت زدن مثلاً در باره نامشروع بودن پول ایشان منتهی می شود .
سوم : بخل یا حسادت خود را نشان میدهیم که هر دو از صفات ناپسند هستند .
چهارم : با حرف زدن پشت سر یکدیگر باعث رواج غیبت و تهمت و سایر مفسده ها در جامعه میشویم که گناهی بس بزرگ است .
پنجم : اگر چنین موضوعی اتفاق نیفتد احتمالاً خوردن شیرینی یا شام و یا گوشت قربانی و یا سوار شدن بر اتومبیل گران قیمت نصیب ما نمیشود .
ششم : داشتن فامیل پولدار هیچ فایده ای برای ما نداشته باشد ، این فایده را برای ما دارد که لااقل از دردسر های مشکلات او راحت هستیم مثلاً آشنایی که دائم گرفتاری و مشکلات مالی دارد همواره ممکن است از ما طلب قرض کند و توقع راه اندازی مشکلاتش را داشته باشد در حالی که فامیل پولدار نه از ما توقع قرض گرفتن ( واحتمالاً پس ندادن ) دارد و نه اتومبیل مارا امانت میگیرد و نه دردسر دیگری برایمان دارد .
این تنها مثال ساده ای از قضاوتهای ناحق و نابجای ما بود که هر روزه در باره اطرافیان و مسئولان و افراد جامعه میکنیم بدون آن که به عواقب سوء چنین اعمالی بیندیشیم . بیاییم یاد بگیریم که ما خیلی وقتها اصلاً در مقام قضاوت قرار نداریم و به خودمان اجازه ندهیم در باره هر موضوعی اظهار نظر کنیم تا علاوه بر در امان ماندن از عوارض سوء چنین رفتاری ، به ارتقاء رفتارها و هنجارهای مفید و زیبا در جامعه کمک کرده باشیم و از فواید بیشمار زندگی در جامعه سالم لذت ببریم .
هیچ روزی غم انگیز نیست و تمام روزها مانند یکدیگرند اما ما به جهت اینکه در غروب جمعه شرایط روحی خاصی داریم گاهی دچار غم خاصی میشویم و فکر میکنیم که عصر جمعه دلگیر است در حالی که اینگونه نیست و حالات خاص ما باعث حس غربتی میشود که به اشتباه آن را به غروب جمعه نسبت میدهیم .
در واقع باید بدانیم که نامگذاری روزهای هفته را انسانها انجام داده اند و این موضوع امری کاملاً قرار دادی است و هیچ ویژگی خاصی در هیچکدام از هفت روز هفته نیست اما نکته مهم این است که در کشورهایی که جمعه روز تعطیل است ، افراد جامعه شش روز را کار کرده و جمعه را به استراحت میگذرانند و از این نظر روز جمعه با سایر روزها تفاوت دارد بنابراین معمولاً شش روز را افراد به اجبار یا اختیار برای خود برنامه دارند ولی روز هفتم را برخی افراد بدون برنامه میگذرانند و معمولاً غروب جمعه پس از استراحت نسبتاً طولانی در حالی که هیچ برنامه ای برای خود ندارند از یک طرف حوصله شان از بی برنامگی سر رفته و از سوی دیگر حس روانی و استرس خاصی که ناشی از فکر کردن به فردایی است که باز هم کارهای اجباری از نو شروع میشود ، حالتی شبیه به سرگردانی در غربت به آدم دست میدهد که ما به اشتباه آن را به غربت عصر جمعه نسبت میدهیم و اگر دقت کرده باشید در جمعه هایی که برای خودتان برنامه دلپذیر از پیش تعیین شده ای دارید ، این حالت دیده نمیشود .
صائب تبریزی میگوید :
فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است
بنابر این اگر ما برای خودمان برنامه ریزی صحیحی برای ایام تعطیل داشته باشیم و از بی کاری و سرگردانی پرهیز کنیم نه تنها جمعه ها روزهای قشنگ و دلپذیری به چشم خواهند آمد بلکه ما تمام هفته را بیصبرانه منتظر رسیدن جمعه و پرداختن به برنامه ای که مورد علاقه مان است ، خواهیم بود و هرگز دچار غم غربت روزهای آدینه نخواهیم شد .
دلم مُرد و حروم شد پا رفیقا
فنا شد زندگانیم با رفیقا
کسی احوالمو آخر نپرسید
امان از نا رفیقا ، نا رفیقا
دستهایت نمی رسد ؟ باشد ! از خیالت مرا لبالب کن
آتشت را بریز در جانم ، هستی ام را کمی مرتب کن !
روزهایم کسل کننده شده ، و شب انتظار طولانی است
شهرزادم بشو و قصه بگو ، و شبم را هزار و یکشب کن
من برایت همیشه می میرم ، تا بیایی و زنده ام سازی
ولی از تو نخواستم که بمیر ! نازنین ، لا اقل کمی تب کن
تا دلم خوش شود به آمدنت ، گاهگاهی پیامکی بفرست
یا اگر مصلحت نمیدانی ، تک نزن و مرا معذب کن !
گر چه همواره سعی دارم مطالب نو و تازه بنویسم آما این بار غزلی از مجموعه « یک سبد نسرین تقدیم می دارم :
در اوج میپریدم با بالهای آتش
وقتی که با تو بودم در سالهای آتش
در کوچه های جانم همواره می رمیدند
اسبان وحشی عشق ، با یالهای اتش
دیوانه وار دل را ، هر قدر می رهاندم
سوی تو می کشیدند ، چنگالهای آتش
یادش بخیر وقتی ، از دیده می فکندی
بر قامتم ردایی ، از شالهای اتش
امروز گرچه سردم ، خاکستر دلم را
هر روز می تکانند ، غربالهای آتش
ساقی پیاله ام را ، از می دوباره پر کن
تا جوشد از وجودم ، تبخالهای آتش
شمع وجود هر دم ، می لرزد از نسیمی
اما ، همیشه باقیست ، تمثالهای ، آتش
نمیدونی سفر رفتن چه سخته اونم با چشم تر رفتن چه سخته
به عمق غربتی سرد و غم آلود یهویی بی خبر رفتن چه سخته
×××××××××××
غزال خسته ای بودی ، رمیدی نمی دونم به دستانم چه دیدی
بیابانها دویدم در پی تو دلم را تا به هندوستان کشیدی
××××××××××
نمیخواستم برم ، اما یهو شد نفهمیدم خودم هم که چطو شد
فقط تا چشم وا کردم به دنیا دلم تو خاک هندوستان ولو شد
عاقبت پرده ز تصویر تو خواهد افتاد
به جهان لرزه تکبیر تو خواهد افتاد
کعبه تشریف یدالله به خود میگیرد
هر چه بت هست به تدبیر تو خواهد افتاد
علم عدل تو را باد صلا خواهد داد
پرچم ظلم به شمشیر تو خواهد افتاد
عقل با آمدنت مات و خجل خواهد شد
عشق در دست جهانگیر تو خواهد افتاد
باور پیر جهان را تو جوان خواهی کرد
شعله در خرمن تفسیر تو خواهد افتاد
کاش هنگام فراخوان تو ما هم باشیم
به دل عاشق ما تیر تو خواهد افتاد ؟
شهر از یاران تهی شد خانه از جانانه ها
کوچه ها لبریز شد از لهجه بیگانه ها
مردن احساس از سنگ و بتن آغاز شد
بوی خوب کاهگل جا ماند در ویرانه ها
پیش ازین لبخندها کمرنگ و تزویری نبود
گرم بود از آتش دلها ، هوای خانه ها
دوستی ها جلوه هایی داشت ناب و دلپذیر
دشمنی قانون خود را داشت در سامانه ها
خانه همسایه ها ، بازارهرهمسایه بود
نازنین و مهربان بودند آن فرزانه ها
هر چه انسان از اصالتهای دیرین ، دور شد
ماند عید و آشتی در غربت افسانه ها
از تمدن گرمی بازار مجنونها شکست
بوی لیلی ماند و صحرای دل دیوانه ها
من عجب دارم درین بیگانه بازار غریب
میکِشد بار رفاقت را کدامین شانه ها ؟
پیله های درهم و تاریک ما را می کُشند
روزنی ازنور میخواهیم ، ما ، پروانه ها !