چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده
چکاوک ها

چکاوک ها

من محمد حسین حسنی ، شاعر ، نویسنده

پیرامون اشعار با گویش شاهرودی

 با درود بر خوانندگان  مطالب بنده  و بینندگان محترم این وبلاگ لازم دانستم پیرامون اشعاری که با گویش شاهرودی در این وبلاگ منتشر میکنم توضیحی ارائه نمایم:

نظر به این که فرهنگ غنی ایرانیان به جهت گستردگی این سرزمین پهناور ، متنوع و از سابقه ای تاریخی و کهن برخوردار است و با توجه به این که مدرنیته و تکنولوژی مرزها را زیر پا نهاده و همه چیز را دگرگون و استحاله می کند و آداب و رسوم مختلف و خصوصاً گویش های محلی به جهت کمتر استفاده شدن رفته رفته به فراموشی سپرده شده و از یادها می رود ، به این جهت گاهی برخی اشعار را به گویش محلی شاهرودی سروده  و  منتشر می کنم تا به اندازه بضاعت خویش در حفظ این فرهنگ اصیل و مستند و مکتوب کردن آن تلاش نموده باشم، بنابراین از کلیه عزیزانی که با این گویش آشنایی ندارند و این نحوه سرودن احتمالاً برایشان جذابیتی نخواهد داشت پوزش می طلبم .

ظاهرا امشب تو هم دستت به کاری بند هست



ظاهرا امشب تو هم دستت به کاری بند هست                                       

 استکان بر دستی و بر دست دیگر قند هست

                               

  در کنار دوستان مشغول چایی خوردنی                                              

گاه از این نشئه بر روی لبت لبخند هست

                                    

غافل از این که کسی از راه دوری آمده                                                

که گمان دارد که بین او و تو پیوند هست 

                                                      

 مهربان مگذار حالم پیش چشمت بد شود                                       

دور از جان شما بی این سخنها گند هست!

 

حفظ ظاهر کن و پیش من نما قدری درنگ

تا بگویی لا اقل آقا خرت بر چند هست !

 

 

 

 

رو به قلبت اگر دری می شد

 

رو به قلبت اگر دری می شد       

حال من حال بهتری می شد


دست هایم که توی دستت بود 

روزگارم چه محشری می شد

 

لب من بر  لبت که می رقصید     

با غزل چیز دیگری می شد

 

در خمارت اگر می افتادم       

چشم های تو  ساغری می شد

 

که مرا مست مست می فرمود    

چشمه ناب  کوثری می شد

 

کاش در این هوای طوفانی     

سهمم از عشق ، لنگری می شد

 

تا به هر موج زیر و رو نشوم   

کشتی ام رام  بندری  می شد

 

این غزل ها که  گفته ام بی تو    

کاشکی ثبت دفتری می شد

 

تا بدانی اگر که می بودی      

عمر من صرف دلبری می شد

 

که اگر در هواش می مردم      

زنده با حال بهتری می شد!

هر که مشتاق حقیقت هست ،بسم ا... رحمن الرحیم



هر که مشتاق حقیقت هست ،بسم ا... رحمن الرحیم         

در دلش نور هدایت هست بسم ا... رحمن الرحیم

 

دوست دارد هر کسی همراه ما باشد دمی                                    

پیرو پیر طریقت هست بسم ا...رحمن الرحیم

 

آن که فرصت را غنیمت می شمارد هر نفس                        

در پی کسب سعادت هست بسم ا... رحمن الرحیم

 

کارها گر نام حق بر آن نباشد، ابتر است                      

کار ما نشر  روایت هست ، بسم ا.. رحمن الرحیم

 

عاشقان جمعند و مشتاق حضور دلبرند                     

گر تو را هم میل و رغبت هست ، بسم ا... رحمن الرحیم.

 

 

 

فرصت دیدن بده بر دیده دل تنگ ها

فرصت دیدن بده بر دیده  دل تنگ ها        

چهره را پنهان نکن زیر نقاب رنگ ها

 

منکران را با ظهور سبز خود منکوب کن   

واژه ها ی تازه معنا کن در این   فرهنگ ها

 

ناله های جان گزایی در جهان پیچیده است     

نغمه های خوش بخوان از پرده آهنگ ها

 

در فراقت شیشه های عمر خیلی ها شکست    

بر که باید دادخواهی کرد از این سنگ ها؟

 

صبحگاهی موج طوفان اذانت می زند         

چنگ در گوش همه ناقوس ها و زنگها

 

جنگ های باطل دنیا به پایان می رسد       

یک نهیبت می شود فصل الخطاب جنگ ها

 

بشکند کل گسل های جهان در مقدمت       

لرزه می افتد به کاخ صاحب اورنگ ها

 

ربنایت کل عالم را فرا خواهد گرفت        

می رهد نوع بشر از سلطه خرچنگ ها

 

با امیدت عاشقان شب زنده داری می کنند  

ندبه می خوانند پیشاپیش، پیشاهنگ ها !

صدیقیم و صادق، چو آیینه ها


صدیقیم و صادق، چو آیینه ها

خوشا سینه صاف  بی کینه ها

 

نشستیم یک عمر با اهل ذوق 

گذشتیم  از صافی سینه ها

 

دل ما بجز عشق دردی نداشت  

دریغ از همان  سوء پیشینه ها 

 

به جرم همان مختصر عاشقی  

کشیدیم رنج قرنطینه ها

 

 به تقویم ما شنبه ها گم شده 

نمانده به جز عصر آدینه ها

 

طبیبی که ما را بفهمد نبود     

اسیریم در دست بوزینه ها

 

 نخوردیم جز نان پاک عمل

گواهند بر این سخن پینه ها


تمام جهان مختصر می شود

میان همین حرف دیرینه ها

 

 کسی که گرفتار دنیا نشد

وجودش پر است از  طمانینه ها

 

کس هم که دنبال خر مهره است

نگردد به دنبال گنجینه ها !

مرا به سالهای شروع خودت کشانیدی

مرا به سالهای شروع خودت کشانیدی

همان زمان که مرا بار اولین دیدی


تنم پر از نفست بود و حس داغی که

ز شرمگینی لبهای عشق من چیدی


خیال می کنم امروز هم همانجایم

همان که عشوه نمودی به روم خندیدی


گذر نکرد زمان بی تو لحظه ای بر من

اگر چه گاه به لبهام جان رسانیدی


دوباره حس جوانی دمید در جانم

دوباره در شب من تافت نور امیدی


چگونه کهنه شود عشق با عبور زمان

چطور پاره شود رشته ای که تابیدی؟


دوچار رفتن از کوره راهها بودم

به من توان شروعی ز جاده بخشیدی!

بین من و تو حدفاصل یک خیابان است

بین من و تو حدفاصل یک خیابان است      

اما همین مقدار کم خیلی فراوان است

 

من دوست دارم با تو باشم لحظه هایم را     

دنیا بدون تو فقط در حکم  زندان است

 

با وعده فردا و فرداها نکن خامم          

این حرفها مخصوص دوران دبستان است

 

چیزی بگو که خوش نماید حال الان را       

کی دیده که فردای ما بهتر از الان است ؟

 

 شاید برای تو نبودن ، غیر عادی نیست        

شاید  برایت مشکلات عشق آسان است

 

اما برای من نگو از صبر بی پایان               

دنیای من تنها فقط یک خط پایان است

 

باید به امید چه فصل دیگری باشم ؟           

سهم دلم از زندگی تنها زمستان است !

 

 در وصف حالم یک نفر قبلاً چنین گفته:      

یک قطره  شبنم هم برای مور طوفان است

 

چتری بیاور با خودت وقتی که می آیی      

این روزها ابر دلم در حال باران است !

 


 

 

دلگیرم از تمام خودم ، حس نمی کنی ؟



دلگیرم از تمام خودم ، حس نمی کنی ؟      

از مشرب و مرام خودم ، حس نمی کنی ؟

     

عمری دویده ام به تمنای روزگار                  

اما نشد به  کام خودم ، حس نمی کنی ؟      

 

صبح شباب چون غزلی نیمه کاره ماند            

در فصل اختتام خودم ، حس نمی کنی ؟      

 

هی پیله بافت  دور دلم  آز و  آرزو              

افتاده ام به دام خودم ، حس نمی کنی ؟

   

دنیا و من ، زدیم دو جام سلامتی            

اما شکست جام خودم ، حس نمی کنی ؟

 

عشقت هر آن چه داشتم از من گرفته است        

چیزی نزد به نام خودم ، حس نمی کنی ؟  

   

قلبم طپید هر چه  به آمال دیگران                

کم شد ازاحترام خودم ،  حس نمی کنی ؟    

 

از بس که خورده است سر من به سنگها     

مُردم در التیام خودم ، حس نمی کنی ؟   

 

بوی فراق می رسد از شعرهای من             

نزدیک والسلام خودم ، حس نمی کنی ؟ 

 

تاریخ سرایش 1399/12/6

 

دل تنگ توام ، آه که دوری سخت است

دل تنگ توام ، آه که دوری سخت است

در کار دل و عشق ، صبوری سخت است

تشویق نکن مرا به عاشق ماندن

دلدادگی غیر حضوری سخت است!

 

دوبیتی: دل تنگ و غم بسیار دارم

دل تنگ و غم بسیار دارم

شب چله هوای یار دارم

بهش میگم میایی خونه ما؟

همیشه میگه که من کار دارم!


از قافله هر چه دویدم ، من عقب ماندم

از قافله هر چه  دویدم ، من عقب ماندم        

در جاده های ناامیدی جان به لب ماندم

 

عمری دویدم تا به فردایی رسم بهتر    

هر عصر محتاج دو قرص نان شب ماندم

 

گفتند تو حرکت نما تا حق دهد برکت    

کشتم خودم را لیک،  در راه طلب، ماندم

 

انگار دیگر این روایت ها مجرّب نیست  

از این که تاثیری ندارد ،  در عجب ماندم!

 

تعطیل شد دنیای ما،  از سالهای قبل               

پشت درش یک عمر اما بی سبب ماندم

 

هر روز عزرائیل ها هی مرگ آوردند           

من با امید زندگی، راضی به تب ماندم

 

هر روز هم با  وعده فردای شیرین تر     

حنظل به من دادند و در خواب رطب ماندم

 

از زندگی تا زنده بودن بس تفاوتهاست       

رفتم پی واجب ولی در مستحب ماندم!

 

از من گذشت اما شماها فکر خود باشید   

خیلی خطا کردم در این شهر جَلَب ماندم!

 


 

 

دوبیتی برای یلدای 1401

شب یلداش چطو میگی قشنگه

کسی که تو گذرگاه پلنگه؟

ولی وقتی شما باشین کنارش

دلش قُرصه که تو دستش تفنگه!

======

اگه هنگام صلحه یا که جنگه

اگه سال خروسه یا نهنگه

تو که باشی کنار سفره عشق

فقط با نون خالی هم قشنگه!

======

کنار تو همه دنیا قشنگه

نباشی تو، دل من تنگِ  تنگه

شب یلدای شاعر تو نباشی

غزلهاشم فقط مُشتی جفنگه!

======

غزل می خوام بگم ، اما نمی شه

دوبیتی از دل من پا نمی شه!

شبیه بچه پررو ها میمونه

به هیچ نحو از سر من وا نمی شه!

======

شب یلدای ما وقتی قشنگه

که دنیا خالی از دلهای تنگه

در این بازار غم  کو یک دل خوش

اگر هم خنده ای باشه، جفنگه !

 

زن ، زندگی ، آزادی

با لفظ، زن و زندگی وآزادی

ای دوست مکن به نفع دشمن ، شادی

بیگانه برادر نشود با من و تو

در دام خیالات غلط افتادی!

هنندانم چره مین ولایت

هنندانم چره مین  ولایت     

هنوینیم نشانی از صداقت


به هر کی هادنی دست رفاقت    

 یه چیزی هنکنه یکهو به پاچت !

کلا بشتی سر ما باریکلا ( غزل با گویش شاهرودی)

کلا بشتی سر ما باریکلا     

وا دو تا قل هوالله باریکلا


بووردی مال مایه بی خجالت  

بخوردی مثل ملا باریکلا


بخوردی وا  قروت بالا شاکو 

زدی بعدش به حاشا باریکلا


قرار ما نبه هاباشه اینطر     

کلابازی وا استا؟ باریکلا


در افتیم ما زمین و تو بخندی   

یا وستاکی  تماشا، باریکلا!


بووردی مال مایه، نوش جنت      

نکن تعریف ،اما باریکلا!


که رسم هنباشه این کار بد تو    

همین امروز و فردا باریکلا!

به جز خیال نجیبت در این حوالی نیست

 به جز خیال نجیبت در این حوالی نیست

هوای زندگیم  از غم تو خالی نیست

 

برای گریه کدامین بهانه بهتر از این

که جای خالی تو جای بی خیالی نیست

 

تمام هفته من از غروب جمعه پر است

           برای شنبه شدن فرصت ومجالی نیست

     

درون لاک خودم می روم که غم بخورم

که نان  هیچ کجایی بدین حلالی نیست  

 

           به سنگ حادثه وقتی دلی ترک برداشت

          امید وصله بر آن  کوزه سفالی نیست

 

           شکسته حال وپریشان بمان ، بمان ، دل من

           که در طریق وفا بیش از این  کمالی نیست

ظاهرا امشب هوای حالت اصلاًخوب نیست

 

 

ظاهرا امشب هوای حالت اصلاًخوب نیست

کار ساز حال ناجورت می و مشروب نیست

 

 آن که داری انتظارش را همه شب می کشی        

از تلاطم های احوالت  دلش آشوب نیست

 

روزگار عاشقی های مدرن و تازه است

چشم عاشقها برای هیچ کس مرطوب نیست

 

بوی یوسف می دهد پیراهن صبرت ولی

حیف که چشم تری ازحضرت یعقوب نیست

 

دست بردار و دلت را پایمال او نکن

انتظار آمدن از رفته ها مطلوب نیست

 

روزگاری من شبیه تو دلم بی تاب بود

 تازه فهمیدم علاج دل به جز سرکوب نیست!

 

 

 

خواب دیدم طلا شده ارزان

خواب دیدم طلا شده ارزان   

مثل اجناس دیگر ایران

 

جنس های گرانِ تا دیروز  

شده مفت و مسلم و ارزان

 

کار مردم گرفته رونق ها  

همه خوشحال و خرم و خندان 

 

دستهاشان پر است از کالا   

مشتری توی  دکه و دکان

 

از تورم کسی نمی گوید  

شده در خاطرات ما پنهان

 

می شود با حقوق یک ماهم   

بروم مکه، کربلا، لبنان

 

بخرم مرغ و گوشت و ماهی  

بخورم پسته های رفسنجان

 

پدران نیستند شرمنده      

پیش اهل و عیال و فامیلان

 

 اقتصاد و سیاست و بهداشت 

درد هایش همه شده درمان

 

همه مشکلات حل شده است     

به کف و پنجه توانمندان

 

کرده اند اسکناسهای درشت     

از سر جیب مردمان  فوران

 

دشمنان ترک دشمنی کردند  

شده امن و امان تمام  جهان

 

مرد و زن ها تمام مزدوجند    

چون شده ازدواج ها آسان

 

رخت بربسته است بیکاری  

می دود کار در پی انسان

 

قیمت خانه آمده پایین  

نیست مستاجری در این دوران

 

بانک ها رو به ورشکستگی اند 

وام چون کس نگیرد از آنان

 

کس به مال کسی ندارد کار   

توبه کردند جمله ،   دزدان

 

اختلاس از میان ما رفته    

خاوری ها خجل در این میدان

 

نه به دکتر نیاز دارد کس   

نه ز دارو شود کسی پرسان

 

کس ننالد ز سلب آزادی    

مردم از هر جهت، خوش و خندان

 

شاغل و بازنشسته خوشحالند   

شده با هم  حقوق شان همسان

 

 قاضی و پاسبان شده منسوخ    

نه نیازی به حبس نه زندان 

 

شده سیل مهاجرت معکوس     

از اروپا به سمت کشورمان

 

هر که پاسپورت ماست در جیبش    

در تمام جهان دهد جولان

 

در تمام معاملات  جهان    

صحبت از پول ماست، از تومان

 

گل و بلبل شده تمام وطن        

شده مثل بهشت جاویدان

 

خشک سالی شده است ترسالی 

همه جا سبز و خرم از باران

 

داشتم تازه کیف می کردم    

که خدا داده این قدر ،امکان

 

داشت از فرط سرخوشی می شد   

چشمه خشک طبع من جوشان

 

ناگهان یک لگد به پایم خورد     

که پریدم ز خواب خوش ترسان

 

چشمها را که خوب مالیدم        

همسرم  چون پلنگ ها غران

 

داد می زد، چقدر می خوابی ؟    

بچه ها را به مدرسه برسان

 

 به گمانم که رفته از یادت        

که می آید برایمان مهمان

 

وقت برگشتن از سر کوچه       

میوه و مرغ و گوشت هم بستان

 

راستی قند و چای و قهوه بخر  

تخمه و پسته و فلان و فلان

 

نشئه خواب از سرم پر زد         

ناگهان رفت شور و آن هیجان

 

فکر من پیچ خورد و درهم شد         

چون هوای پر از غم تهران

 

یادم آمد ز درد بی پولی

درد امروز اغلب مردان

 

گفتمش با غضب که بد کردی      

چه ثمر داشت حرکتت الان!

 

اندکی گر درنگ می کردی 

کارها می رسید بر سامان

 

رفته بودم برای تو بخرم       

هدیه ای تا کنم به تو احسان 

    

داشتم انتخاب می کردم       

یک النگوی خوشگل و مامان!

 

کارها شد خراب با لگدت       

حال باید خودت دهی تاوان!

 

کارها را خراب کردی زن!

هم ضرر بر خودت  زدی هم من  !

 

بچه سوسول (شکل آدم هاست گاهی هم ولی خر می شود)

شکل آدم هاست  گاهی هم ولی خر می شود     

از خود خر گاه گاهی بلکه بدتر می شود

 

دور از جان شما خلط هویت کرده است      

هر که اندرزش  دهد از گوش ها کر می شود

 

کارهایی می کند که خر هم از رو می رود  

روی سیال خریت ها  شناور می شود  

 

در خیابان می زند تک چرخ گاهی با موتور  

پیش چشم دوستان  محبوب ومحشر می شود

 

کورس ماشین می گذارد در شلوغی های شهر   

شادمان از لحظه های  ترس ، آور می شود

 

گاهی از روی دکل ها می پرد بی ریسمان       

شاخ  اینستا گرام کل کشور می شود

 

برج میلاد ازبلندای خودش می ترسد و           

او لب بامش بدون بال کفتر می شود

 

گرد هم آیند وقتی دوستان، گُل می کشد        

بعد از آن هم وارد صد فاز دیگر می شود

 

پول باباجان او خرج عطینا می شود         

یا قمارش می کند هر چند منکر می شود

 

می رود گاهی شمال و یکه تازی می کند    

توی ویلا قاطی ژن های برتر می شود

 

 بینی او سالهای قبل سر بالا نبود           

از مدلهایی خدادادی مکدر می شود

 

چند وقتی  گوش هایش را خری کرده ولی     

خسته دارد از مدلهای مکرر می شود 

      

نه علاقه مند تحصیل است نه  مشتاق، کار      

با تلاش و پول بابا از همه سر می شود

 

بچه سوسول است اما در خیال خام خود          

گاه آرنولد و زمانی هم تکاور می شود

 

دوست دارد راحت و آزاد باشد توی شهر       

از بگیر و از ببندش زود پنجر می شود

 

اهل سرگرمی و  تفریح و جوانی کردن است      

روزها می خوابد و شب اهل دردر می شود

 

هر چه می خواهد برای او فراهم می شود     

بازهم حس می کند که مفت پرپر می شود

 

خوردن و خوابیدن و تفریح  جانش را گرفت     

تازگی دارد دچار زخم بستر می شود

 

بر جوان قصه ما سرزنش بیهوده است            

آدم نا اهل کی مشتاق منبر می شود؟

 

بر جوانان آرزوهای جوانی عیب نیست    

لیکن از حد خودش چون بگذرد ،شر می شود

 

هر کسی قدر جوانی را نداند عاقبت     

با ندانم کاری خود سخت کیفر می شود

 

یا چراغ عمر او خاموش گردد ناگهان   

یا به پیری گر رسد  محتاج و مضطر می شود

 

تا جوان هستی بدان قدر وجود خویش را      

چون به نیروی جوانی خاک هم ، زر می شود.

 


هر زمان نام عید می آید

هر زمان نام عید می آید         

بوی عطر شهید می آید

 

همره چیدمان سفره عید       

گریه های شدید می آید

   

 مادران شکسته دل اما     

یادشان از یزید می آید

 

غصه جای خالی فرزند         

قبل سال جدید می آید

 

بوی عطر حرم به هر کوچه   

هر کجا می روید ، می آید

 

هر شهیدی که رفت  جای او        

صد جوان رشید می آید

 

وقتی از کربلا سخن باشد    

هر که قلبش طپید، می آید

 

حق و باطل همیشه در جنگند   

صلح آنان بعید می آید

 

جبهه رسمش عوض نخواهد شد     

هر کجایی  پدید می آید،

 

هر کسی با لباس رنگی رفت        

با لباس سپید می آید

 

تا معطر شود مشام وطن      

عشق با صد نوید می آید

 

عید بر عاشقان مبارک باد    

نو بهار امید می آید

 


 

 

 

همیشه تا که برگردی نگاهی خیس و تر دارم

همیشه تا که برگردی نگاهی خیس و تر دارم       

چه میداند کسی که من درونی شعله ور دارم

 

دلم جا مانده و تن را به زحمت می برم با خود     

غمی سنگین میان کوله و عزم سفر دارم

 

تو تنها آدمی هستی که از دردم خبر داری          

چه می شد بار غم را با کمکهای  تو بردارم

 

شبیه سرنوشتی درهم و برهم رها هستم             

کسی هرگز نمی داند چه سوداها به سر دارم

 

قفس جای قشنگی نیست این را میله ها گفتند      

فراموشم شده حتی که منهم بال و پر دارم

 

چه می شد که تو با عشقت رفیق راه من باشی  

و من خوش باشم از این که  توانی بیشتردارم

 

دلم تنگ است و بار غصه بسیار و توانم کم       

نمی دانم  کدامین غصه را با خویش بردارم؟

 


 

حرف آخر را همین اول بگویم بهتر است

حرف آخر را همین اول بگویم بهتر است

دست بردار از سر من ،عاشقی دردسر است


دوست دارم با تو باشم حیف که مقدور نیست

زندگی هر چند زیبا ، با تو بودن محشراست!


سالهای سال نقش خاطرم ، یاد تو بود

یادگار توست هر نقشی که بر این دفتر است !


با خیالت تا سحر شب زنده داری می کنم

آه از آن مستی که در هر جرعه این ساغر است


بعد عمری لال بودن ، با تو شاعر شد دلم

در مرام عاشقان اندوه جور  دیگر است


خوب می دانی مرا داری به آتش می کشی

باز هم آغاز من از عمق آن خاکستر است


چاره ای جز ترک دل کردن به زور عقل نیست

گرچه بی دل زندگی از مرگ هم مشکل تر است


می روم اما درونم تا ابد شعله ور است

تا قیامت بر دلم داغ وداع آخر است.

دل کندن از مقام و منزلت و پول، مشکل است

دل کندن از مقام و منزلت و پول، مشکل است  

خاصه برای آدم  مسئول، مشکل است

 

دنیا اگر چه دار گذار است و بی وفا     

ترک اش به عشق عالم مجهول ،مشکل است

 

گرگی که می زند به گله در پی شکار       

چون پنجه زد ، کشیدن  پنجول، مشکل است

 

شیرینی مقام تا به مذاق کسی رسید          

لب بستن از خوراکی ماکول ، مشکل است

 

آن که برای خدمت مردم قیام کرد       

ماند و نشد هر آینه، معزول ، مشکل است

 

همرنگ با جماعت رسوا اگر نشد       

دل را نکرد چون همه مشغول ، مشکل است

 

دنیا اگر چه مزرعه آخرت ولی        

طوفان که شد حفاظت  محصول ، مشکل است

 

با کم بساز و بار خودت را سبک ببر       

سنگین نکن که بردن محمول، مشکل است

 

ما را امیدوار خودت می کنی ، اگر        

صادق بمان که خدمت مقبول مشکل است

 

از حق بترس و رایت خدمت به دوش گیر   

روز حساب و آن همه فرمول ، مشکل است!

 


رباعی :از بس که جواز دفن آماده شده

از بس که جواز دفن آماده شده    

 کار ملک الموت خدا ساده شده


هر کس گذرش به ..... افتاد  

 ترتیب وداع آخرش داده شده


غزل با گویش شاهرودی: مین دل من هر دم ، غم تخمشه دنپاشه

مین دل من هر دم ، غم تخمشه دنپاشه      

وقتی  هنوینمته  ، حالم خب هنمباشه

 

 دنیا وا همه وسعت ، پیش نظرم خورده     

شارود که نگو بی تو  از کوره دهاتاشه

 

من تا تو ر بشناختم،  حال من همینجوره         

این کاسه همن کاسه این آش همن آشه

 

یادم هروه از غم وقتی که هوینمته       

بوور کن  هنندانم رمز اگر، اماشه

 

از وختی قدم بشتی، مین دل تنگ من     

پشت سر من هنگن یارو چقد عیاشه

 

مردم که هنندانن، وازیت وگته وا من  

من اصلا هنندانم ،این رسم کجایاشه؟

 

به عاشق بدبختت عشقت چیشی هادایه؟  

توخنده و خوشحالی،من خفت و رنجاشه

 

دور فلکه بیخود دور خودم  هنچرخم     

هیچوقت بدی یی مردی ، گم کرده باشه راشه ؟  

 

تو تو هخورم همتو هنگن که یارو مسته      

هر جا هروم عکست انگار جلوم باشه

 

یکسر وا خودم هنگم ورگرد که  دلتنگم   

وقتی دِ نباشی تو خاک بسر دنیاشه

 

هی کله تکن هادن یعنی هنخوامته من   

هی مسخره  وازی کن ، باش که بخوری پاشه!

 


 

غزل به گویش شاهرودی: زندگیا بی مزیه یه کم بیا قر هادنیم

زندگیا بی مزیه یه کم بیا قر هادنیم                    

از سر دیفال دلا مرغ غمه پر هادنیم

 

یگ سرشه تو واسانو و یگ سرشه من هنگیرم    

غمه بگیریم از وسط بدرانیم جر هادنیم

 

انگار کنیم عروسیه بزن بتو را بندازیم             

بخندیم و برقصیم و تویی به لمبِر هادنیم

 

دمبل دیشو ، دمبل دیشو ، دیره و تنبک بزنیم      

راست هاباشیم کج هاباشیم، قنبلا ر فر هادنیم

 

معلوم نیه که بتانیم وا این اوضای مملکت          

واسه پسرا زن بگیریم، دختر شوهر هادنیم

 

 ختمه سوری هننگیریم که پسرا ر جم کنیم        

لنگاشونه دوندیم و به استا جعفر هادنیم

 

هنباشه اما وا خوشی جمع هاباشیم کنار هم     

حرف بزنیم چایی بخوریم ، آش چغندر هادنیم

 

تا کی بشینیم که یه رو وضعما بیتر هاباشه؟   

بیا تا امرو خوش باشیم، تن به مقدر هادنیم

 

درسته که فراونه ، سختی و مشکلات ما     

اما چقد خبه که ما تغییر بوور هادنیم

 

ما اگه خب باشیم وا هم میون روزگار بد    

هنباشه که  به همدگه یگ حال بیتر هادنیم !

 

شلیته ها ر دکنین تا دور هم برقصیم و    

لقه به غمها بزنیم ، قر هادنیم، قر هادنیم!

 


 

عاشقی نوع فریبنده ای از بیماری است

 

عاشقی  نوع فریبنده ای از بیماری است 

درد شیرین و قشنگی است که در دل جاریست

 

اولش تاب و تب و شور و حرارت  دارد 

آخرش زخم عمیقی است که خیلی کاری است

 

در جهانی که کسی از ته دل یارت نیست  

دل به هر کس بدهی حاصل آن   بیزاری است

  

آدم از جهل به هر چاله و چاهی افتد       

رنج ها می برد آن کس که پی  هشیاری است

 

هر کسی ذائقه اش میل به حالی دارد    

میل من دوری از این زندگی تکراری است

 

 با تمام بدی عشق به من ثابت  شد             

زندگی بی تو  فقط از سر یک ناچاری است

 

دوری ات را به چه امید   تحمل بکنم ؟     

من نفس می کشم اما به خدا اجباری است !

 


 

رباعی

فرصت ز کفت رفت، زمان را دریاب

از سیل فنا پیر و جوان را دریاب


ما غرق شدیم و تو نکردی کاری

از ما که گذشت، دیگران را دریاب!

باید این ناله به درگاه خدا هم برسد

باید این ناله به درگاه خدا هم برسد       

شاید این درد به درمان و دوا هم برسد

 

از غم و غصه ما هیچکس آگاه نشد     

مگر اقبال شما بر دل ما هم برسد

 

بس که درهم شده اوضاع و شلوغی بسیار      

نیست گوش شنوا گر چه صدا هم برسد

 

بر دل خسته خود زخم جفا ها داریم            

دردناک است اگر تیر خطا هم برسد

 

این امانت که به دستان شما افتاده          

طعمه ای نیست که سهمی به شما هم برسد

 

تخت فرعونی تان آن همه هم ایمن نیست    

اگر اعجاز به موسی و عصا هم برسد

 

ما درست است که بر زلزله عادت داریم        

سهم ما نیست بلا پشت بلا هم برسد

 

نشکسته است به طوفان بلا ساقه عشق        

کرونا تا که نرفته است وبا هم برسد

 

سنگ وقتی بپرد هر طرفی خواهد رفت     

احتمال است که بر آینه ها هم برسد

 

به درست و به غلط کار گره افتاده است    

ستمی رفته ، مبادا به جفا هم برسد

 

این همه وعده امروز و فردا ندهید               

خوب باشد که برین وعده وفا هم برسد

 

زیر خاکستر ما آتش سوزانی هست           

چه بسا شعله آن  تا به فضا هم برسد

 

 دین بسیار کسان گردنتان افتاده             

نگذارید که بر روز جزا هم برسد

 

گره از مشکل ما تا بشود، باز کنید         

تا که نفرین برود وقت  دعا هم برسد

 

سیرها ! نان شما سنگ نخواهد شد اگر       

بگذارید به ما نان و نوا هم برسد !