غزه با خون می شود سیراب، وقتی آب نیست
دشمنان گر آب را بستند ، خون نایاب نیست
کربلا یک روز بود و زنده مانده قرنها
در فلسطین سالها در هیچ چشمی خواب نیست
چهره ها با اشک و خون هر روز تزیین می شود
عکس های هیچ کس ، آنجا بدون قاب نیست
آتش و دود و غبار و خون به هم آمیخته
آسمانش جای امن پرتو مهتاب نیست
شهر را انبوهی از آوارها بلعیده است
در دل ویرانه ها جز وحشت و ارعاب نیست
از زمین و آسمان بوی تباهی می رسد
مرگ از هر سو می آید، تابع آداب نیست !
فرض کن نه خانه ای مانده برایت نه کسی
دور و اطرافت به جز جمعیت قصاب نیست
کرکسان مرگ تو را دارند له له می زنند
هیچ مرگی این قدر در چشمشان جذاب نیست
نیمی از دنیا تو را تنها تماشا می کنند
نیم دیگر در دفاعت، دستشان اسباب نیست
سینه ام را این تعارض ها به درد آورده است
آی انسان! دیگر اکنون فرصت اطناب نیست
غزه دارد زیر پای تانک ها له می شود
فرصت فال و حساب و رمل واسطرلاب نیست
چتر یاری بر سر آن بی گناهان باز کن
چشم امیدی به غرب وحشی ناباب نیست!
ای حرامی ها در اقیانوس خون خواهید مُرد
کشتی سوراختان فارغ از این گرداب نیست!
بگذار برآید به هوایت نفس من
ای تازه ترین تازه ی در دسترس من
از آتش لبهای خودت شعله ورم کن
سرد است زمستان شب بی قبس من
خورشید نگاهت که بتابد به وجودم
گل می دمد از طبع پر از خار وخس من
لبخند بزن تا دهنم آب بیفتد
طعم تو چه خوب است، انار ملس من!
بگذار که در چادر تو باد بپیچد
جاری بشود عطر تنت در هوس من
خوب است که راهی بگذاری به تماشا
اینقدر نکش میله به دور قفس من !
دوستی تقاضایی اقتصادی از من داشت، که فی البداهه این شعر در ضمیرم نشست:
عزیزم معذرت ، من آس وپاسم!
نگاهی کن به اوضاع قناسم!
اگه پولی به دستم آمد از غیب
بکارم مو به روی فرق طاسم!!
با عرض پوزش از همه عزیزان ، این غزل فقط مشقی است از گویش لطیف و دلنشین شاهرودی و قصد اهانت به هیچ بزرگواری مدّ نظر نبوده است:
هر کی که وَن خِیزه ز جا ، حس هُنکنه که شاعره
هر آدم یه لا قُبا، حس هُنکنه که شاعره
بی درس و مَشخ و بی کلاس، چیزی هِنُنباشه کسی
نه الف هِندانه نه با، حس هُنکنه که شاعره
دور باشه از جُن شما ، خاک بِسّر ما شاعرا
هر کی که لَکّش هابه وا ، حس هُنکنه که شاعره
یه عده ای فکر هُنکنن، نُن مین حقه بازیه
هر کی که مفتی چیز هُخا، حس هُنکنه که شاعره
یارو کلاس اوله، غرق تِوَهم هابیه
انگار بِگته دکترا ، حس هُنکنه که شاعره
وَختی به مُفتِ کلذی، از پیش هِنِره کار او
در هُنکنه ناز و ادا ، حس هُنکنه که شاعره
اُمبه نکرده تا کسی ، هِنُنباشه دنبه کنه
همش باده یو ادعا، حس هُنکنه که شاعره
سر کلاس عاشقی ، درساشه پس ندایه یو
نه عاشقه نه مبتلا، حس هُنکنه که شاعره
وا این همه بر و بیا، هیشکی به ما چیزی ندا
نرسیده از گرد را، حس هُنکنه که شاعره
تازه که شاعر هاباشه، فکر هُنکنی چیشی هابی یه؟
مرغ عروسی وعزا، حس هنکنه که شاعره!
توضیحات لازم:
اُمبَه نکرده، نمیشه دنبه کرد
ضرب المثلی قدیمی و اصیل در شاهرود است که می گوید بره کوچولو اول باید بع بع کردن را یاد بگیرد و سپس به فکر چاق شدن و بزرگ شدن دنبه خودش بیفتد که نظایر آن در ضرب المثل های فارسی بسیار است .
آبان که می شود، تو می آیی به خاطرم
هر« آن » که می شود، تو می آیی به خاطرم
چشمان من نشسته به امواج اشکها
طوفان که می شود تو می آیی به خاطرم
در این هوای نم زده بی چتر مانده ام
باران که می شود ، تو می آیی به خاطرم
هر خانه ای که روی گسل می شود بنا
ویران که می شود تو می آیی به خاطرم
هر جا که می شود سخنی گفت و صحبت
خوبان که می شود تو می آیی به خاطرم
گهگاه در طریق تکامل فرشته ای
انسان که می شود، تو می آیی به خاطرم !
بس که ذرات هوایت در سرم پیچیده است
شیشه عطر تو انگاری مرا بوسیده است
در تنم نبض خیالات تو جولان می دهد
از هجومش، تاروپودم بارها لرزیده است!
بس که حیران توام ،از خود فراموشم شده
این جنون دائمی عقل مرا دزدیده است
هر چه می گردم به دنبال تو، کم می یابمت
این معما را دل سنگ تو مشکل چیده است
احتمالش هست ، راه دیگری را می روی
کفشهایت را هوای دیگری پوشیده است!
در نگاهت دیگر آن شرم شرار انگیز نیست
چشم تو شاید که از من بهتری را دیده است !
در دلم یاد تو اما همچنان گل می کند
تا نپنداری که عشقم ریشه اش خشکیده است!
تا قیامت ، با خیال تو غزل خواهم سرود
دود از هر جا برآید آتشی خوابیده است !
چیزی نپرس از شهر ، از مردان غمگین اش
جایی که رفته هر کسی در لاک سنگین اش
اینجا پر از دود و دم و نفرت و ناچاری است
خیلی تفاوت نیست ،در بالا و پایین اش
هر کس نمایان می شود جوری که هرگز نیست
پنهان شده هر کس به سیمای دروغین اش
یک درد مزمن سالها افتاده در جانها
دردی که امیدی نمی بینم به تسکین اش
رنگ و ریا، تسخیر کرده ذهن مردم را
آدم جدا مانده است از روح بلورین اش
آشفتگی قانون شده، نظم از میان رفته
اثبات آن ، شلوارهای پاره جین اش
آن چه فضاهای مجازی می کند تعیین
شیطان به این خوبی نخواهد کرد تبیین اش
پیغمبری هم نیست تا دعوت کند بر حق
شاید که وا گردد بشر، چشم خدابین اش
گفتند باید تلخ گردد آنقدر دنیا
تا منجی عالم نماید باز شیرین اش
اما سوال این است، تا روز ظهور او
می ماند اینجا یک نفر ، بر دین و آیین اش؟
موسی که از میقات برگردد چه خواهد دید؟
جزسامری هایی که برگشتند از دینش؟
خرج کن بمب و پهپاد و موشک، فرض کن کار آنها تمام است
این تصور چقدر احمقانه است، مرگ آغاز فصل قیام است!
هر چه خون بر زمین ها ببارد ، لاله ها بیشتر می شکوفند
پشت هر بوته لاله سرخ ،کودکی تشنه انتقام است!
غزه در انتهای خودش نیست، عاشقی خط پایان ندارد
گر چه آوارها سد راهند ، ایستادن به زعمش حرام است!
صهیونیسم و جنایت عجین اند ، روسفیدند پیشش مغول ها
واژه و لفظ آزادی او ، قطعاً آزادی قتل عام است !
دشمنان بشر سعی دارند، رسم آزادگی پا نگیرد
هر که پابند آنان نباشد، رنج او در جهان مستدام است
هر نقاب سفیدی که اینجاست ، پشت آن رفته دیو سیاهی
دیو فکر حقوق بشر نیست، کار او کشتن و انهدام است
غزه بین شهادت و مردن، انتخاب درستی نموده
راه بی مرگ او تا قیامت ، روشن و قابل احترام است
شک ندارم که پیروز گردند ، گفته قران مَعَ العُسرِ یُسرا
معنی این کلام خداوند ، وعده خوب حسن ختام است !
واژه ها در گفتن این درد، گویا نیستند
در بیان تلخی این قصه، پویا نیستند
غزه دارد زیر بار فاجعه له می شود
شانه های خسته اش، دیگر توانا نیستند
سبزه هایش سوخت و خاکسترش را باد برد
غنچه های پرپرش دیگر شکوفا، نیستند
از بیان صحنه های تلخ آنجا عاجزم
دیدن آوار و خون و کشته، زیبا نیستند
آتش و دود از نهاد خلق بالا می رود
آتش افروزان به فکر کار اطفا، نیستند
خانه ها امید سرپا بودن از کف داده اند
اصلاً امیدی نمانده ، چون که فردا نیستند
لحظه لحظه می شود آوارها انبوه تر
بر سر آنها که می بودند و حالا ، نیستند
زندگی اما درون خشم مردم می طپد
مشت های خشمگین ، اهل مدارا نیستند
بغضهای در گلو یک روز سر وامی کنند
تا ابد با نانجیبی ها، شکیبا نیستند
باش تا طوفان نوح دیگری برپا شود
قوم موسی ایمن از امواج ودریا ، نیستند
خانه اهل ستم را سیل مردم می برد
این غضبهای مقدس خواب و رویا، نیستند
حضرت حق وعده هایش را محقق می کند
تا ببینی ظالمان سالم به دنیا، نیستند!
غزه ی در خون تپیده باز هم پا می شود
ریشه هایش قابل تخریب و امحا، نیستند!
خانه روی گسل یک روز ویران می شود
پایه های ظلم هم، یک عمر مانا، نیستند!
بنیاد تو هر کار کنی ، سست و خراب است
چون خانه نا امن تو، بر پایه آب است
این سقف که روی سر تو، سایه فکنده
مجموعه پیوسته ای از چند حباب است
چیزی که به چشمان تو مفهوم ندارد
آرامش و آسودگی ، لحظه خواب است
آواره گی ات پاسخ آواره شدن هاست
افسانه از نیل و فرات تو، سراب است
از ظلم تو نه غزه و لبنان و فلسطین
که جان همه مردم آزاد ، کباب است
کودک کشِ مظلوم نما ، هرزه ی جلاد
در منطق تو خوردن خون عین شراب است!
زود است شود قبر تو، این خانه غصبی
سجیل وابابیل، تو را پا به رکاب است
دیوار بکش دور خودت ، هر چه توانی
ای کارتَنَک ، خانه ات از رنگ و لعاب است
خورشید تو در حال افول است هم اینک
این سایه که بر گردنت افتاده، طناب است !
هشدار که خیبرشکنان عزم تو دارند
این بار جواب تو فقط سرب مذاب است !
منبعد فقط گوش به آژیر خطر باش
این دغدغه دائمی اهل عذاب است !
سنگ تبدیل به موشک شد وصهیون، لرزید
کمرش تا شد و از ضرب شبیخون، لرزید
دهه ها بغض فرو خفته ،به جریان افتاد
سیل و آتش شد و هر غاصب ملعون، لرزید
خشم طوفان ، به تن خسته اقصی جان داد
جبهه کفر از این حرکت موزون، لرزید
سالها ظلم چنان رفته بر آن مظلومان
کز پریشانی شان، قامت گردون لرزید
نعره زد غزه و چون شیر به جولان آمد
در ته قبر ،چنان که تن شارون، لرزید
با همین اسلحه ساده که در کف دارند
کاخ تزیین شده با شاخه زیتون، لرزید
چون خدا وعده نموده است به پیروزی حق
گنبد آهنی از ترکش فُرغون ، لرزید
اینک آوار، اگر بر سرشان می بارد
شتک خون شهیدی است، که در خون لرزید
ما نه تنها غم و اندوه فلسطین داریم
آسمان هم به خدا با دل محزون، لرزید
قبله را شک ننمایید که پس می گیریم
دل ما در هوس فکه و مجنون، لرزید!
با تو همیشه حال دلم، خوب می شود
حتی میان ورطه غم، خوب می شود
زنجیر عشق، تا که می افتد به پای دل
عاشق دلش قدم به قدم، خوب می شود
آدم چقدر، روحیه اش فرق می کند
حالش که در هوای حرم ،خوب می شود
باران التفات تو را ، می کنم طلب
دشتی که تشنه است ، به نَم خوب می شود
دردی نشسته بر دل من از محبتت
این را بدان کنار تو هم ،خوب می شود
هر زائری نفس بکشد در هوای تو
انگار، رفته باغ ارم ، خوب می شود
بی زاد و توشه جاده به پایان نمی رسد
همراه عشق، هر چَم وخَم خوب می شود
هر کس میان کوله خود عطر دوست را
با خود بَرَد به شهر عَدم ، خوب می شود
اینها حدیث نفس من است و لهیب شوق
من با دلم بگو: چه کنم، خوب می شود؟
یک شب میان خواب که پرسیدم از شما
گفتی که بعد زلزله، بم خوب می شود!
دوست دارم با دلم، گاهی مددکاری کنی
عقل را بگذاری و احساس را یاری کنی
آتش از برق نگاهت در وجود من زنی
رودی از خورشید را در جان من جاری کنی
دستهایم را بگیری در پناه دستهات
بی پناهان را دمی، همذات پنداری کنی
در حریر گیسوان خود، بپیچانی مرا
مست و مدهوشم از آن ،جادوی هشیاری کنی
خفته ام هر شب میان هرم رویاهای تو
کاش فکر آتشی، هنگام بیداری کنی
مثل برق وباد فرصت از کف ما می رود
فرصتی تا هست، باید صرف دل- داری کنی!
دلم از هر که بگیرد به تو وا خواهد شد
اژدهای غم من با تو عصا خواهد شد
نفس پاکت اگر در نفس من بدمد
این دل مرده به اعجاز تو پا خواهد شد
راز لبخند ملیح تو نمی دانم چیست ؟
هر که مجنون نشود، سر به هوا خواهد شد
گرهی را که زدی بر دل من باز نکن
بادبادک به نخ پاره ، رها خواهد شد
عشق، مانند نماز است که ساقط نشود
هست بر گردن ما ، هر چه ، قضا خواهد شد
آدم و وسوسه تفکیک پذیر از هم نیست
آدمی عشق نباشد، به کجا خواهد شد؟
جهان یک روز ناچار است که زیر و زبر گردد
فقط کافی است که خسته تر از این ها بشر گردد
کسی باید بیاید تا جهان را منقلب سازد
ورق هایی که بازی می شود امروز، بر گردد
قواعد ناگهان تغییر خواهد کرد در بازی
و هر کس برده تا آن روزها ، بازنده تر گردد
شبی دست مشیت باز خواهد کرد درها را
که صبح تازه ای در جان عالم مستقر گردد
جهان در انتظار مردی از اقصای رویاهاست
که باید شام تار عاشقان با او به سر گردد
به پرچم های باطل می زند طوفانی از آتش
و هر چه شوکت پوچ است باید شعله ور گردد
کدامین مرد آمادست در این راه طولانی
ببندد کوله بار عشق و با او همسفر گردد؟
چه عاشق ها که عمری بر وصالش منتظر بودند
اجل نگذاشت نخل آرزوشان بارور گردد
قیام از کعبه می آغازد و با صوت داوودی
اذان سر می دهد تا گوش دل ها باخبر گردد
زبان تشنه دنیا به باران باز خواهد شد
اگر آن ابر رحمت در افق ها جلوه گر گردد
چه می داند کسی ، شاید همین امشب مقرر شد
که چشم عاشقان روشن به انوار سحر گردد!
عطر تو را نسیم به سوغات برده است
از کربلا گرفته به شامات برده است
از رد پای آسمانی تو چیده عشق را
بذر بهشت را به ولایات برده است
در کنج یک خرابه که از فیض حق شده
دارالشفای کل خرابات ، برده است
از معجزات توست که طفل سه ساله ای
عشاق بی شمار به میقات برده است
در بارگاه عرش، خداوند ذوالجلال
نام تو را به رسم مباهات برده است
قرآن ناطق تو سر نیزه هم که رفت
بر نیزه ها شعور مناجات برده است
یک انعکاس، درک تو در کوه عقل نیست
یک ذره عشق ، پی به معمات برده است
آن کس که معجزات تو را دید و دل نداد
تنها در این معادله هیهات برده است!
تا بشود زخم زبان می زنی
بر دل بی تاب و توان می زنی
زهر کلام تو بسی جان گزاست
عقربی و نیش به جان می زنی
با همه ی عیب که در کار توست
دم ز عیوب دگران می زنی
کور خودت هستی و بینای خلق
حرف از اصلاح جهان می زنی
درد دلی هر که به نزدت کند
تا ابدش زخم به آن می زنی
تیغ به روح دگران می کشی
ضربه به حال همگان می زنی
محرم اسرار مگو نیستی
سر مگو را به عیان می زنی
شعله صفت هر طرفی می روی
بر تر وبر خشک، دهان می زنی
می رسد آن روز کز این شعله ها
سوخته باشی و فغان می زنی
بر تن دیوار عمل گِل نمال
عکس خودت را به همان می زنی
حالُم گرفته از همه دنیا ، بیا بریم
بیرون ازین هوای پر از «نا» بیا بریم
جایی بریم که حال و هوا ما رِ خُب کنه
آلودگی نُباشه به دلها، بیا بریم
وا هم بریم مشهد آقا ، امام رضا
عرض ادب به ساحت مولا، بیا بریم
حتی اگه نشد که بُمانیم، یَه تُوکِّ پا
واسه سلام دادن آقا، بیا بریم
مایم بشیم زائر دل خسته ی حرم
مایَم بشیم قطره به دِریا، بیا بریم
درهای رحمِت رضوی وایه رو همه
از این مسیر خرم و زیبا بیا بریم
جایی که فوج فوج ملایک مقیمشن
وصله یقین به عالُم بالا، بیا بریم
یَگ گوشه ی حرم اگه جا بود واسه ما
مایم کنیم عرض تِمنا ، بیا بریم
جایَم اگه نبود به صحن وسرای او
اِز دورتر کنیم تُماشا، بیا بریم
دارن تُمُمِ خلق به پابوس او مِرَن
وا دل بیا بریم، نه وا پا، بیا بریم
دستِ مِنه بگیر و تویَم یا علی بگو
نِنداز کار ما رِ به فردا، بیا بریم
بوی خوش رضای خدا در مشامُمه
چنگی بزن به شاخه ی طوبا، بیا بریم
ای که دلت مُخا که به پابوس او بری
بار سِفر بِوِند و تو وا ما ، بیا بریم
هر کی که عاشق خطره مین جاده یه
از عشق این مسیر مهیا، بیا بریم!
30 صفر 1445
خالی ز نفسهای تو صبح و سحری نیست
شک نیست که بی نور تو شمس و قمری نیست
هر کس به هدایت برسد از اثر توست
بی نور شما کوشش ما را ثمری نیست
با این همه در غربت جانسوز بقیع ات
از شمع و چراغی سر قبرت اثری نیست
آنان که وفادار تو هستند، کجایند ؟
از مرثیه خوانان عزایت خبری نیست ؟
ای سید وسالار جوانان بهشتی
امشب به بقیع تو چرا باز دری نیست ؟
با آن که بسی عاشق دل سوخته داری
در طوف حریم تو چرا رهگذری نیست؟
حقا که غریب الغربایی به مدینه
در خانه خود مثل تو مظلوم تری نیست
از دور پذیرای سلام غم ما باش
مشتاق تو هستیم و راه سفری نیست
تا جاذبه عشق تو افتاده به دل ها
در لغزش وافتادن یاران خطری نیست
ای دل اگرامشب به عزایش ننشینی
فردا به پشیمان شدن تو ثمری نیست!
شاید متلاطم شدنت راهگشا شد
کاری بکند عشق که دست بشری نیست !
از تو می جویم مدد، مولا مدد
گر که خوبم یا که بد، مولا مدد
عاشقم اما نمی دانم چه قدر؟
بی حساب وبی عدد، مولا مدد
شوق تو هر لحظه در رگهای من
همچنان خون می دود مولا مدد
بر سر کویت پناه آورده ام
ای که دستت می رسد، مولا مدد
از کراماتت سخن ها گفته اند
جمله ی اهل خرد، مولا مدد
در تمام عمر خود نشنیده ام
از کریمان دست رد ، مولا مدد
در دل اهل هدایت نور عشق
روشن از تو تا ابد ،مولا مدد
غافل از حال محبان نیستی
می کنی ما را رصد ، مولا مدد
چون گدایان بر درت آورده ام
کاسه داد وستد، مولا مدد
در دل تنگ تمام عاشقان
نبض عشقت می زند، مولا مدد
نا امید از التفات دوست نیست
هر کسی سر می دهد ، مولا مدد
گر چه تاریکی جهان را پر کند
صبح ما هم می دمد، مولا مدد
آخرین حرف دلم، را می زنم
در سراشیب لحد ، مولا مدد
بین من و تو فاصله ها منطقی تر است
آتش هر آنچه دورتر از پنبه، بهتر است
آرامشی بدون دلهره ، پیدا نمی شود
باور نکن که قصه ما جور دیگر است
گفتم به عشق حال دلم خوب می شود
بودن بدون عشق به مردن برابر است!
با تو تمام باور من استحاله شد
ای وای دل که چنین زودباور است
دیگر چه حاجت است که پابند هم شویم
کشتی کنار اسکله پابند لنگر است
حالا به هر کسی که دلت خواست دل ببند
کف ها به روی آ ب همیشه شناور است
از این که در کنار تو بودم دریغ نیست
گوهر کنار مزبله هم باز گوهر است
هرگز گمان نکن که چنین می شوم تمام
دریا به هر طرف برود موج پرور است !
می سازم از دوباره دل زخم خورده را
بم در زمان لرزه بعد ایستا تر است!
جهان در انحصار دود هم باشد، تو می مانی
میان آتش نمرود هم باشد، تو می مانی
تو را آنکس که نازل کرده خود محفوظ می دارد
رسوم کافری مشهود هم باشد ، تو می مانی
شیاطین جهان چون آتش افروزند و با آنها
خود اهریمن مردود هم باشد، تو می مانی
نگاه کورها خورشید را هرگز نمی فهمد
به چشمانی که قیراندود هم باشد،تو می مانی
تو نورلایزالی تا خدا باقی است می تابی
فضای کفر نامحدود هم باشد، تو می مانی
چه در صفین روی نیزه باشی وچه در آتش
تمام حیله ها موجود هم باشد، تو می مانی
تمام کافران با فتنه هاشان گرد هم آیند
به هر شکل و به هر مقصود هم باشد ، تو می مانی
اگر برگت بسوزد، ریشه ات ، آتش نمی گیرد
زمین کفر زهر آلود هم باشد، تو می مانی
به زندان جهان خواران ، اگر ایمان به بند افتد
دهان مومنان مسدود هم باشد، تو می مانی
چراغ ایزدی با فوت، خاموشی نمی گیرد (یُریدونَ لِیُطفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفواهِهِم وَاللَّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَلَو کَرِهَ الکافِرونَ)
ولو طوفان بینالود هم باشد ، تو می مانی!
به جز مهر علی مهری، به جان و تن نمی گیرم
سرِ بی عشقِ مولا را، برین گردن نمی گیرم
به دامان ولای او زدم من پنجه دل را
و تا صبح قیامت هم از آن دامن نمی گیرم
نفس جز در هوای صبح دلجویش نمی خواهم
به شهری غیر شهرِ یار خود، مسکن نمی گیرم
به تصدیق غزل هایم ، ارادتمند مولایم
اگر هم پس دهد مولا ، دلم را، من نمی گیرم!
به دستم می رسد یک روز تاری از ردای او
جز آن یوسف، شفا از هیچ پیراهن نمی گیرم!
به راهش می نشینم تا رسد پیغام وصل او
جواز زندگی را ، گر چه بی مردن نمی گیرم !
کشیدم از نجف تا کربلا خط طریقت را
نشان قبله را هرگز از اهریمن نمی گیرم !
محب اهل بیتم، دل از این باور نمی گیرم
سراغ عشق را از منظر دیگر نمی گیرم
به وقت آمدن در عمق جان من اذان گفتند
به این معنا که دل از آل پیغمبر نمی گیرم
به جز مهر علی با مهر دیگر بر نمی تابم
دلی را که نثارش کردم از حیدر نمی گیرم
اگر صد بار خاکستر شوم در آتش عشقش
به غیر از زندگی زان تل خاکستر نمی گیرم
صراط المستقیمی غیر حب او نمی دانم
به جنگ حق و باطل بی ولا سنگر نمی گیرم
به بازار غزل هایم کمی رونق بده مولا
که بی امضایتان سودی از این دفتر نمی گیرم
قبولت هم نگردد این غزل ها دوستت دارم
دل از مهر شما تا لحظه آخر نمی گیرم
ز مهرت آنچنان مستم که حتی در قیامت هم
خبر از چند و چون چشمه کوثر نمی گیرم
اگر خوبم اگر بد، از محبان شما هستم
سراغ دیگری را تا دم محشر نمی گیرم!
شادم که در تمامی اوقات با منی
هنگام ابتلای مهمات با منی
در ترس و اضطراب و خطر در کنارمن
تا دفع و رفع کل بلیات با منی
وقتی که تارهای دلم پیچ می خورد
من می شوم به واشدنش مات، با منی
با هر اذان به سوی تو پرواز می کنم
تا می وزد نسیم مناجات با منی
روزی هزار مرتبه که می شوم تمام
توزنده می کنی به کرامات، با منی
گاهی به شک و شبهه دلم قبضه می شود
اما تو بی خیال خیالات با منی
حتی اگر کناره ز کوی تو می کنم
شادم که در مقام مکافات با منی
هرگز مرا به غیر خودت مبتلا نکن
تنها تو از تمام مقامات با منی
برشاخه نجات تو امید بسته ام
دانم که با تمام خطیئات با منی
توضیح : وزن عروضی این سروده ، مفاعلن مفاعل- مفاعلن مفاعل می باشد و می توان آن را با ریتم یک ضرب و سه ضرب اجرا کرد.
به یاری و توفیق الهی ، در طول تاریخ شاهرود، این اولین نوحه ای است که به گویش شاهرودی سروده شده و به جهت ثبت و ضبط در تاریخ ، تقدیم علاقه مندان می شود، چرا که تا کنون کلیه مراسم مذهبی و حتی سخنرانی ها به زبان فارسی انجام شده و کسی در صدد این نوع از سرایش نبوده است.
هوای گریه دارُم ،محرمه، عزایه هر طرفی هِوینی، پرچمای سیایه
اگه دلت هُخایه، به کربلا بیایه بُووُر به آسمُنها، بلندی صدایه
حسین حسین حسین وا= حسین حسین حسین وا
بگی تو دست ما ره ،غمای ما زیاته مایَم اگه نُباشیم ، کی هِنگیره عزاته
یَه بُرّی وِچّه شیعه، علم کش شماین هر کُدُمه هِوینی ، عاشق خاکه پاته
حسین حسین حسین وا = حسین حسین حسین وا
هِننتانم بُخوانم، مصیبت شما ره روضه نُخایین از من ، دلُم کشش نداره
وختی طنین اسمت، هِمشکنه دلا ره چه روضه ای بُخوانم، شهید کربلا ره؟
حسین حسین حسین وا = حسین حسین حسین وا
تنای پاره پاره، به خنجر و به شمشیر سراشن بُووُردَن، رو نیزه های تقدیر
زنایو وِچّه هایم، پا بِرَنه به زنجیر چِطو نباشه دل پیر، ازین غم نفس گیر
حسین حسین حسین وا = حسین حسین حسین وا
اُو نزدن به لُو شن، آتیش بگیره اُو شن رو تنشن بِتاختن ، وا اسب و نعل نو شن
به پستی و رذالت ،کی هرسه به دو شن لعنت به شمر ویزید، وا هر دنباله روشن
حسین حسین حسین وا= حسین حسین حسین وا
از داغ این شهیدا ، بِشکسته قلب زهرا آتیش بگیره دنیا، بِشسته به تُماشا
خون خدا بِرَخته، رو خاک گرم صحرا حقشه که بمیریم ، ازین بلای عظما
حسین حسین حسین وا = حسین حسین حسین وا
آل علی اسیرن، به فرقه های ظالُم کسی نمانده سالُم خاک بسر این عالُم
چطو عزا نگیرم؟ بگین چِطو ننالم؟ تا انقلاب مهدی ، هنُنباشه خب حالم
حسین حسین حسین وا= حسین حسین حسین وا
شاهرود سوم محرم 1444
توضیح: عزیزان غیر شاهرودی برای درک صحیح از این گویش و تلفظ صحیح می توانند به صورت سه ضربی با وزن عروضی : مفاعلن، مفاعل- مفاعلن ، مفاعل قرائت نمایند.
بیامیه محرم ، غم بِگِته هوا رِه
بیا یه کم به گریه، تازه کنیم دلا رِه
هر طرف ولایت ،که هِرِویم عزایه
بشناس از این علامت، شیعه مرتضا رِه
روضه بخوان که حالم یه ریزه جا بیایه
بزارین ابر غصه، هر چی هُخا بُباره
وَخی علم دِوِندیم ،قافله پیش دِر اُفتی
نِبِیل دلم بمیره ، نِوینه کربلا رِه
هر جا دلت هُخایه ، بساط گریه جوره
بُووُر به عرش اعلا ،تا هُنتانی صدا ره
فریاد یا حسین از، هر طرفی بلنده
کی بِدیه این همه ،مجلس با صُفا رِه؟
آدم و جن و ملک ،به سینه شن هِنزنن
صدای دل شکستن، ها بِگته سما ره
گریه کنای آقا ،که هِنزنن به سینه
چاک هِندنن ازین غم ،جامه یو پیرنا رِه
خورد و کِلُن ، بِشستن، مودب و دو زانو
سر هِندِنَن دمادم« فریاد از این عزا» ره
مچّد و منبرخانه، چه شور و حالی داره
هِوینی وا چشم، دل تُمُم اولیا رِه
وِستاکِیَن دم در، خوشامدی هُنکُنن
هِنُنباشه شک کنی، حضور انبیا رِه
نوح وخلیل و عیسی ، وا حضرت محمد
اونطرفم که موسی، تکیه زده عصا ره
حضرت زهرا نظر داره به این مجلسا
داره دعا هُنکُنه، مردم با وفا رِه
فرشته ها، ملایک،بِیامِیَن فراوون
تا بِوینن به شارود، مجلس بی ریا رِه
همه بِیامِیَن که، بگن سرت سلامت
حضرت مهدی بیا، بگیر تُقاص ما رِه
تا کی دِر اُفته تاخیر، امر ظهور شما
دنیا چه وقت هِوینه ،روی گل شما رِه؟
ما از تُمم دنیا ، کنده هابه دلاما
خودت بیا زنده کن، امید شیعه ها رِه
===========
تا روزی که نیایی، محرمه همیشه
مین دلای شیعه، یه چیز کمه همیشه
همینه آش و کاسه ، واسه شیعیانت
سهم همه عاشقات ، درد و غمه همیشه
هر سنگی یَم دِر اُفته هُنخوره ته سر ما
آدُم بی صاحابم، سرش خمه همیشه
وخی بیا که دنیا خرابتر از خرابه
تا وقتی یَم نیایی ، جهنمه همیشه
محرمم نُباشه، دل و دماغ نداریم
غم بزرگ غیبت، فراهمه همیشه
محبت اهل بیت، مین دلای شیعه
خدا خودش هِندانه، که محکمه همیشه !
اگه بدیم ، اگه خب ،منتظر شماییم
دلای ما به شوقت ، مُصممه همیشه !
تا برسه به دستت ،پرچم جد پاکت
به دست شیعیانت ، این علمه همیشه
به هر صورت که باشه، ما هِنگیریم عزاشه
چایی مجلساما ، تازه دمه همیشه!
هر کس به علی مهر بورزد، بُرده
هرگز نشود خسته و دل و آزرده
بدبخت کسی که بغض او را دارد
کی زنده شود آن که دل او ، مُرده؟
از جام ولایت علی سر مستم
مهرش نرود از دل من تا هستم
شادم که کسی هست به هنگام ممات
چون دید فتاده ام ، بگیرد دستم!
با مهر علی ما به جهان آمده ایم
یک عمر از او در هیجان آمده ایم
بر راستی و درستی اش شکی نیست
راهی که تمام عمرمان آمده ایم